عاشق ومعشوق

چشم مجنون را ز رنج دوری یی********اندرآمد ناگهان رنجوری یی


مجنون پس از جدایی از لیلی،چنان ازدوری اورنج می کشیدکه بیمار شد.از شدت اشتیاق، خونش به جوش آمد.پزشک نیز چاره ای جز حجامت ندید.

پزشک تا خواست نیش حجامت را بزند،فریاد مجنون بلند شد وگفت:نمی خواهم به من نیش بزنی،اگربمیرم بهتر است. پزشک گفت:

تو ازشیر بیشه نمی ترسی، چطوراز این نیش می ترسی؟ مجنون گفت: من از نیش نمی ترسم. صبر من ازکوه هم سنگین تر

است.تمام وجود من پر از لیلی است، می ترسم نیشی که به من می زنی به لیلی بخورد. کسی که آگاه باشد،

می داند که فرقی بین من و لیلی نیست.