-
کاربر سایت
رومان کوتاه بیگانه(آلبرکامو)فصل هشتم
بیگانه
ترجمه: جلال آل احمد
فصل هشتم
در آخر کار ، فقط به خاطرم می آید که وکیلم به سخنان خود ادامه می داد ، از کوچه و از فراز فضای تالارها
و دادگاهها ، و با آن ، خاطرات حیاتی که دیگر به من تعلق نداشت ، ولی من در آن ناچیز ترین و سمج ترین لذات
خود را یافته بودم : نسیم تابستان ، محله ای را که دوست می داشتم ، بعضی آسمانهای شبانگاهی ، خنده و لباسهای
ماری ، به من هجوم آور شد . کارهای بیهوده ای که در این دادگاه انجام می دادم ، گلویم را فشرد . و من عجله
داشتم که هر چه زودتر تمامش کنند ، تا من دوباره بتوانم سلول زندانم را و خواب را بازیابم . در این لحظه به زحمت
کلمات وکیلم را شنیدم که در پایان سخن خود فریادی کشید و می گفت که قضاۀ ، کارگر شریفی را به علت آنکه
یک دقیقه مشاعر خود را از دست داده است ، محکوم به مرگ نخواهند کرد . و برای جنایتی که من اکنون سنگینی
اش را تحمل می کردم ، تقاضای تخفیف مجازات می کرد و می گفت شدیدترین مجازات برای من پشیمانی ابدی
خواهد بود هیئت دادگاه جلسه را ترک کرد و وکیلم با کوفتگی نشست . اما همکارانش برای فشردن دستش به طرف
به گوشم خورد . یکی از آنها برای تصدیق گفتار خود حتی از من نظر خواست و «، عالی بود عزیزم »: او آمدند . جمله
من تصدیق کردم . ولی تعارفم صمیمانه نبود ، چون زیاد خسته شده بودم . «؟ هان » : به من گفت
از همه اینها گذشته ، بیرون از دادگاه ، ساعات روز پایان می یافت و گرما کمتر شده بود . از بعضی صداهائی
که از کوچه به گوشم می رسید ، لطافت هنگام غروب را حس کردم . همه در حال انتظار؛ آنجا بودیم . آنچه را که ما
در انتظارش بودیم ،جز به من مربوط نبود . باز نظری به تالار انداختم . همه چیز به حالت روز اول بود . نگاهم به نگاه
آن روزنامه نگاری که نیم تنه خاکستری داشت و به آن زن ریزه و فرز برخورد . این برخورد مرا به فکر انداخت که در
تمام مدت محاکمه با چشم در صدد جستجوی ماری نبوده ام . او را فراموش نکرده بودم ولی کارهای زیادی داشتم .
و صورتش را که ، « بالاخره » : او را بین سلست و ریمون دیدم . اشاره مختصری به من کرد . مثل اینکه می گفت
اندکی اضطراب در آن خوانده می شد و می خندید دیدم . اما حس می کردم که دریچه قلبم بسته شده است و حتی
نتوانستم به خنده اش جواب بدهم .
» . . « مقصر جانی » : هیئت رئیسه دادگاه برگشت . خیلی تند ، یک رشته سئوالات از قضاۀ شد . کلمات
را شنیدم . قضاۀ خارج شدند و مرا به اتاق کوچکی که قبلاً هم به انتظار در « عوامل تخفیف دهنده » . .« تحریک
آن نشسته بودم بردند . وکیلم نیز خودش را به من رساند . خیلی تند حرف می زد و با اعتماد و صمیمیتی که تاکنون
از خود نشان نداده بود با من صحبت کرد . عقیده داشت که کار به خوبی خاتمه خواهد یافت و من با چند سال حبس
با اعمال شاقه از این گرفتاری خلاص خواهم شد . از او پرسیدم که در صورت قضاوت نا مساعد امیدی برای تقاضای
تمیز هست ؟ به من جواب داد نه . چون او برای اینکه هیئت قضاۀ را متغیر نسازد روشش این است که قبلاً
درخواست تمیز نمی دهد . و برایم توضیح داد که همچو ادعا نامه أی را به همین سادگی نمی توان نقض کرد . این
مطلب به نظرم واضح بود وخود را به دلایل او تسلیم کردم.اگر مطلب را با خونسردی تلقی کنیم این مسئله کاملاً
در هر صورت ، بعد مرحله تمیز » : طبیعی است . در غیر این صورت دچار کاغذ بازی خواهیم شد. وکیلم به من گفت
« . است . اما مطمئنم که حکم رضایت بخش خواهد بود
مدت درازی به انتظار گذراندیم ، گمان می کنم تقریباً 3 ربع ساعت . پس از این مدت ، زنگی به صدا درآمد .
رئیس دادگاه الان جوابها را می خواند . و شما را جز برای اعلام حکم » : وکیلم از من جدا شد در حالی که می گفت
درها به هم خورد . مردم در پلکانهائی که من نمی دانستم نزدیکند یا دور ،می دویدند . «، به داخل نخواهند خواست
بعد صدای سنگینی را شنیدم که در تالار چیزی را می خواند . هنگامی که باز زنگ به صدا درآمد و در اتاق کوچک
باز شد ، موج سکوت تالار بود که به طرف من آمد . سکوت بود و بعد وقتی دریافتم که آن روزنامه نویس جوان
چشمانش را از من برگردانده است ، احساس عجیبی به سراغم آمد . به طرفی که ماری بود نگاه نکردم . فرصت این
کار را نداشتم . زیرا رئیس با وضع عجیبی به من گفت که به نام ملت فرانسه سرم در میدان عمومی از بدن جدا
خواهد شد . آنگاه به نظرم آمد معنی احساسی را که بر روی همه قیافه ها می خواندم ، درک می کنم . گمان می کنم
یک نوع حس احترام بود.ژاندارمها با من بسیار مهربان بودند.وکیل دستش را روی مشت من گذاشت . من دیگر به
هیچ چیزی نمی اندیشیدم . اما رئیس از من پرسید آیا مطلب دیگری ندارم که بیفزایم . فکر کردم . و گفتم:« نه »
در این هنگام بود که مرا بردند .
برای سومین بار ، از پذیرفتن کشیش خودداری کردم . چیزی نداشتم که به او بگویم . حال حرف زدن نداشتم
. وانگهی او را به همین زودی خواهم دید . چیزی که در این لحظه مورد علاقه من است ، فرار از این مقررات
ماشینی است ، فهمیدن این است که آیا از این سرنوشت حتمی راه گریزی می توان تصور کرد ؟ سلولم را تغییر دادند
. از این سلول ، هنگامی که دراز می کشم ، آسمان را می بینم . و غیر از آن چیزی نمی بینم . همه روزهایم صرف
نگاه کردن به زوال رنگها بر صورت آسمان می شود که شب را به روز می رساند. خوابیده ، دستها را زیر سر می
گذارم و انتظار می کشم . نمی دانم چندبار از خودم پرسیده ام آیا از محکومین به مرگ کسی بوده است . که موفق
شده باشد از این مقررات ماشینی تخفیف ناپذیر فرار کند. قبل از اعدام ناپدید شود و صفوف پاسبانها را بشکافد ؟ آنگاه
از این که پیش از این در موضوع عکس و تفصیلات اعدام به قدر کافی دقیق نشده بودم خود را سرزنش می کردم .
همیشه باید به اینگونه مطالب علاقه نشان داد . کسی چه می داند که چه پیش خواهد آمد . من هم مثل همه مردم
تفصیلات مندرج در روزنامه ها را خوانده بودم .اما در این باره محققاً کتابهای مخصوصی وجود داشته است که من
حس کنجکاوی کافی برای بررسی دقیق آنها را نداشته بودم . شاید ، در آن کتابها حکایاتی درباره فرار می یافتم . در
این صورت اطلاع می یافتم که اقلاً در یک مورد این چرخ از حرکت بازایستاده بوده است و در شتاب مقاومت ناپذیر
آن ، اتفاق و بخت فقط یک بار ، چیزهائی را تغییر داده بوده . یک بار ! به یک معنی ، گمان می کنم همین یک بار
هم برای من کافی بود . قلبم بقیه اش را درست میکرد . روزنامه ها اغلب درباره وام و دینی که نسبت به اجتماع
داریم صحبت می کردند . به عقیده آنها باید این دین را پرداخت . ولی این موضوع با تصور جور در نمی آمد. آنچه که
اهمیت داشت ، امکان فرار بود ، جهشی به خارج از این آئین نامه ظالمانه بود ، فرار دیوانه واری بود که تمام
شانسهای امیدواری را ارزانی می داشت . طبیعۀ این امیدواری می توانست این هم باشد که در گوشه کوچه ای ،
درست در حال دو ، انسان با شلیک گلوله ای از پا درآید . اما ، بعد از نگریستن به جوانب امر ، هیچ چیز به من اجازه
این تفنن را نمی داد . همه چیز مرا ازچنین تفننی بازمی داشت . و دوباره من بودم و این دستگاه خودکار .
با همه حسن نیتم نمی توانستم این یقین گستاخ را درباره خودم بپذیرم . زیرا بالاخره میان حکمی که پایه
های این یقین را ریخته بود و جریان خدشه ناپذیرش ؛ از آن لحظه أی که رأی محکمه اعلام شده بود ، عدم تناسب
خنده آوری موجود بود . حقیقت اینکه حکم دادگاه بجای اینکه در ساعت هفده خوانده شود ، در ساعت بیست خوانده
شده بود ، حقیقت اینکه رأی دادگاه می توانست چیز کاملاً دیگری باشد ، مسئله اینکه حکم به وسیله مردمانی که
لباس زیرشان را عوض می کنند صادر شده بود ، و مسئله اینکه چنین رأیی به حساب مفهوم کاملاً نامشخصی که
عبارت از ملت فرانسه ( یا آلمان یا چین ) باشد گذاشته شده بود ، به نظرم می آمد که همه اینها قسمت اعظم جدی
بودن همچون رائی را کاملاً از بین می برد . با این وصف ، از آن لحظه که این رأی صادر شده بود ، من مجبور بودم
درک کنم که نتائج آن همچنان حضور این دیوار که بدن خود را به درازای آن می فشارم‘ محقق و جدی است .
در این دقایق حکایتی که مادرم راجع به پدرم برایم می گفت به خاطرم آمد . من پدرم را نشناخته بودم . چیز
مشخصی که از این مرد به یادم بود ، شاید همین مطلبی بود که مادرم راجع به او به من می گفت : روزی او رفته بود
اعدام جنایتکاری را ببیند . حتی از فکر رفتن به آن محل نیز حالش بهم می خورد ولی با وجود این به تماشا رفته بود
. و پس از بازگشت مدتی از صبح ، درحالت قی بود . آن موقع از شنیدن این قضیه از پدرم بدم آمده بود . اما اکنون ،
فهمیدم که کاملاً طبیعی بوده است . چگونه تاکنون درک نکرده بودم که هیچ چیز مهمتر از یک اعدام نیست . به
عبارت دیگر ، این تنها چیزی بود که یک مرد می توانست به آن علاقه پیدا کند . و بعد می اندیشیدم اگر اتفاقاً از این
زندان نجات یافتم ، به تماشای اجرای همه حکم اعدامها خواهم رفت . گمان می کنم ، در اندیشیدن به این امکان
خطا کار بودم . زیرا از اندیشیدن به آنکه یک صبح زود خود را ورای حلقه پاسبان ها آزاد خواهم یافت و به هر صورت
در آن طرف خواهم بود . از اندیشیدن به اینکه تماشا کننده چنین واقعه ای خواهم بود و شاید پس از تماشا به حالت
تهوع دچار خواهم شد ، این تصورات سبب می شد که موج شادمانی زهر آلودی قلبم را فرا بگیرد. اما این تخیلات
منطقی نبود. در اینکه خود را به دامن این فرضیات رها کرده بودم خطا کار بودم . زیرا ، لحظه ای بعد ، چنان سرمای
شدیدی همه وجودم را فرا می گرفت که در زیر روپوشم به سختی به خود می پیچیدم و بی اینکه بتوانم جلوی خودم
را بگیرم دندانهایم به هم می خورد .
ولی ، طبیعۀ همیشه نمی توان منطقی بود . مثلاً گاهی طرحهائی برای قوانین می ریختم . در مجازاتها
تجدید نظر می کردم .پی برده بودم که مسئله اساسی این است که به محکوم مختصر امیدی داده شود . یک در هزار
چنین شانسی ، کافی بود که بسیاری از مطالب را روبراه کند . مثلاً به نظرم می آمد که می توان ترکیب شیمیائی
مخصوصی به دست آورد که استعمال آن در هر ده نفر – نه نفر از مبتلایان ( مبتلا را در فکر به جای محکوم می
بردم ،) را بکشد . به شرط اینکه خود مبتلا هم این مطالب را نداند . مطلقاً هیچ . با چنین طرز اعدامی مرگ مبتلا
حتمی است . اینگونه اعدامی امری است قطعی و مجموعه ای است حد و حصر یافته و توافقی درباره امری که امکان
هیچگونه برگشتی در آن نیست ، که اگر هم به علت معجزه ای ضربه خطا کند ، عمل را دوباره شروع می کنند . و
تازه موضوع کسالت آور ، این است که محکوم می بایست خوب کار کردن ماشین را آرزو کند . من می گویم : این
است جانب نقص کار . از طرفی این مطالب صحیح است . اما ، از طرف دیگر ، من مجبور بودم همه رمز یک
تشکیلات مرتب را ، در همین امر بدانم . باری ، محکوم در چنین حالتی مجبور است اخلاقاً تشریک مساعی کند .
چون نفعش در این است که کارها بی هیچ اشکالی به انجام برسد .
همچنین مجبور بودم اذعان کنم که تا این هنگام نظریاتی را که درباره این موضوعات داشته بودم صحیح
نبوده اند . مدت زمانی گمان می کردم – و نمی دانم به چه علتی – که برای رفتن به پای گیوتین ، می بایست از
یک چوب بست و از پلکانی بالا رفت . فکر می کنم این گمان من ، به علت انقلاب 1789 بود . می خواهم بگویم به
علت آنچه که در این باره به من یاد داده بودند یا به من نشان داده بودند . اما یک روز صبح ، به یاد عکسی افتادم که
یک وقت به مناسبت یک اعدام پر سر و صدا ، در روزنامه ها چاپ شده بود . در آن عکس ، ماشین اعدام به
محقرترین وضعی درست روی خاک گذاشته شده بود . آنقدر تنگ بود که فکرش را هم نمی کردم . عجیب بود که تا
این موقع به این عکس نیندیشیده بودم . این ماشین کلیشه شده ، باعث تعجب من شد زیرا که همچون یک دستگاه
دقیق و کامل صنعتی می نمود و برق میزد. انسان همیشه درباره آنچه که نمی شناسد غلو میکند و من برعکس می
بایست ساده بودن قضایا را تصدیق کنم ، زیرا ماشین با مردی که به طرف آن می رود در یک سطح قرار دارد . و
محکوم انگار که به ملاقات کسی می رود ، به آن می رسد . به یک معنی ، این مطلب کسالت آور هم بود . چون بالا
رفتن از چوب بست و صعود به آسمان ، مطالبی بود که اقلاً قوه تصور می توانست بدانها تشبث کند . در صورتی که ،
در وضع فعلی بازهم ، دستگاه خودکار است که همه چیز را خرد میکند . و محکوم را بی هیچ سر و صدائی ، فقط با
اندکی شرم اما با دقتی فراوان می کشد.
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن