-
کاربر سایت
رومان کوتاه بیگانه(آلبرکامو)فصل نهم
بیگانه
ترجمه: جلال آل احمد
فصل نهم
دو چیز دیگر هم بود که همه اوقات به آن می اندیشیدم : سپیده دم و « تمیزم » با وجود این برای خودم.
استدلال می کردم و می کوشیدم که دیگر به این مطالب نیندیشم . دراز می کشیدم ، به آسمان نگاه می کردم و
کوشش می کردم به آن علاقه پیدا کنم . آسمان سبز رنگ می شد ، غروب بود که می رسید ، بازکوشش می کردم
که جریان افکارم را عوض کنم . به قلبم گوش می دادم . هرگز نمی توانستم تصور کنم که این صدائی که چنین
مدت درازی همراه من بوده است بتواند قطع بشود . من هیچ وقت قدرت تخیل واقعی نداشته ام با وجود این سعی
می کردم ثانیه های چندی را که در طی آنها ، ضربان این قلب دیگر در سرم طنین نخواهد افکند در نظر مجسم کنم
پیش رویم بودند . بالاخره به این نتیجه می رسیدم که به خودم بگویم عاقلانه « تمیز » . اما بیهوده بود ، سپیده دم و
ترین کارها آن است که به خودم فشار نیاورم .
هنگام سپیده دم به سراغم خواهند آمد . این را می دانستم . رویهم رفته ، شبهایم را به انتظار سپیده دم گذراندم .
هیچوقت میل نداشتم غافلگیر بشوم . وقتی باید واقعه ای برایم روی بدهد ترجیح می دهم که حاضریراق باشم . به
همین علت بود که بالاخره دیگر نمی خوابیدم ، مگر اندکی در روزها و ، در تمام طول شبهایم منتظر بودم که نور ،
روی قاب آسمان بزداید . دشوارترین لحظات ساعت مشکوکی بود که می دانستم معمولاً حکم را در آن موقع اجرا می
کنند . نیمه شب که می گذشت ، انتظار می کشیدم و به کمین می نشستم. هرگز گوشم این همه صدا نشنیده بود و
این همه آهنگ دقیق را تشخیص نداده بود . وانگهی ، می توانم بگویم ، که به یک معنی در تمام این دوره بخت با
من مساعد بود . چون هیچ وقت صدای پائی نشنیدم . مادرم اغلب می گفت که هیچ وقت کسی بدبخت تمام عیار
نیست . در زندان هنگامی که آسمان به خود رنگ می گرفت و روز نو آهسته به سلولم می لغزید ، حرف او را تصدیق
می کردم . زیرا خیلی خوب ممکن بود که صدای پائی بشنوم و خیلی خوب ممکن بود که قلبم بترکد . حتی وقتی که
گوشم را به تخته در چسبانده بودم و از روی خودباختگی آنقدر منتظر می شدم تا صدای نفس خودم را هم می شنیدم
و از این که آنرا دورگه و کاملاً شبیه به خرخر یک سگ می یافتم وحشت زده می شدم در پایان این کار هم باز قلبم
نمی ترکید . و من باز هم بیست و چهارساعت را برده بودم .
فکر می کردم . گمان می کنم به بهترین نوع این فکر را مورد استفاده قرار داده « تمیز » در همه روز ، راجع به
بودم . نتایجی را که برایم داشت حساب می کردم و از افکار خودم بهترین نتیجه ها را می گرفتم . همیشه بدترین
این مطلب خیلی زودتر «. خوب پس خواهم مرد » . م رد شده است « تمیز » ، فرضها را می کردم . فرض می کردم
از چیزهای دیگر آشکار بود . همه مردم می دانند که زندگی به زحمتش نمی ارزد . حقیقۀ ، من منکر نبودم که در سی
سالگی مردن یا در هفتاد سالگی ، چندان اهمیت ندارد . چون ، طبیعتاً ، در هر دو صورت مردان و زنان دیگر زندگی
شان را خواهند کرد . و این در طول هزاران سال ادامه خواهد داشت . به طور کلی ، هیچ چیز روشن تر از این نبود .
همیشه این من بودم که می مردم ، چه حالا چه بیست سال دیگر . در این لحظه ، آنچه که مرا در استدلالم اندکی
ناراحت می کرد ، جهش مخوفی بود که من در خودم ، از اندیشیدن به بیست سال زندگی آینده حس می کردم . اما
برای فرونشاندن این جهش درونی همین قدر کافی بود که تفکرات بیست سال بعدم را در نظر مجسم کنم و ببینم
که در آن زمان نیز عقلاً چاره ای جز رضایت به مرگ ندارم . از لحظه أی که مرگ انسان مسلم شد دیگر چگونگی و
در استدلالات بازی میکرد ) پس « پس» هنگامش اهمیتی ندارد . پس ( و مشکل ، از دور نداشتن نقشی بود که این
م را قبول می کردم . « تمیز » می بایست رد شدن
در این لحظه ، می توانم بگویم فقط در این لحظه بود که حق داشتم به طریقی به خودم اجازه بدهم که به
دومین فرض نزدیک شوم . به اینکه بخشوده شده ام . ناراحت کننده این بود که می بایست این جهش خون و بدن را
که در چشمانم شادمانی دیوانه واری می ریخت از هیجان بیندازم . می بایست خودم را وادار کنم که از این فریاد
درونی بکاهم و آنرا به صورتی عقلانی در آورم . می بایست حتی در این فریضه هم طبیعی باشم ، تا بتوانم تسلیم و
تفویض خود را در مسئله اول قابل قبولتر جلوه دهم . و وقتی درین کار موفق می شدم یک ساعت آرامش می یافتم و
این مطلب خود چندان بی اهمیت نبود .
در یک چنین لحظات آرامشی بود که یکبار دیگر از پذیرفتن کشیش خودداری کردم . دراز کشیده بودم و با
طلائی رنگ شدن آسمان ، فرا رسیدن غروب تابستان را حدس می زدم . تازه از رد شدن تمیزم فارغ شده بودم و می
توانستم امواج خونم را که در بدنم جریان مرتب داشت حس کنم . احتیاجی به دیدن کشیش نداشتم . پس از مدتهای
دراز برای اولین بار ، به ماری اندیشیدم . روزهای زیادی می گذشت که دیگر به من نامه نمی نوشت . در این دم
غروب فکر کردم و به خودم گفتم شاید او از این که رفیقه یک آدم محکوم به اعدام است خسته شده است . همچنین
به نظرم رسید که شاید مریض شده یا مرده است . هر کدام از این دو جزو مسائل عادی زندگی بود . چگونه می
توانستم از این قضایا خبردار باشم وحال آنکه خارج از دو جسممان که اکنون از هم جدا بود‘هیچ چیز دیگر ما را به
هم مربوط نمی کرد و یکی را به یاد دیگری نمی آورد . وانگهی ، از این لحظه به بعد ، خاطره ماری هم برایم عادی
شده بود . مرده است برایم دیگر اهمیتی نداشت . من این مطلب را عادی می یافتم . چون بخوبی می فهمیدم که
دیگران هم مرا پس از مرگم فراموش خواهند کرد . دیگر هیچ کاری نداشتند که با من انجام بدهند . حتی نمی
توانستم بگویم که اندیشیدن به این مطلب دشوار است . در واقع فکری نیست که بالاخره انسان به آن عادت نکند .
در این لحظه مشخص بود که کشیش وارد شد . وقتی او را دیدم ، لرزش مختصری به من دست داد . او آن را
دید و به من گفت ترسی نداشته باشم . به او گفتم که بنا به عادت ، او باید در ساعت دیگری می آمد ، جوابم داد که
این ملاقات کاملاً دوستانه است و ربطی به « تمیز » م که او چیزی از آن نمی داند ، ندارد . روی تختم نشست و مرا
دعوت کرد که نزدش بنشینم . من نپذیرفتم . با وجود این او را بسیار ملایم و مهربان یافتم .
یک لحظه به حال نشسته باقی ماند . ساعدهایش روی زانوهایش ، سرش را پائین انداخته بود و به دستهایش نگاه
می کرد . دستهایش ظریف و ماهیچه دار بود ، که مرا به یاد دو حیوان متحرک می انداخت . دستهایش را به ملایمت
به هم مالید . بعد به همین وضع ، با سری همچنان پائین افتاده ، آنقدر باقی ماند که یک لحظه این احساس در من
ایجاد شد که فراموشش کرده ام .
اما او ناگهان سرش را بلند کرد و بصورتم خیره شد و گفت:برای چه همیشه از ملاقات من خودداری می کنید؟
جواب دادم به خدا اعتقاد ندارم . او خواست بداند آیا من از این مطلب مطمئنم . و من گفتم که تا بحال آنرا
با خودم در میان نگذاشته ام چون این مطلب در نظرم مسئله بی اهمیتی می آمد . آنگاه او خود را به عقب انداخت و
به دیوار تکیه کرد . کف دستهایش را روی رانهایش قرار داد . تقریباً مثل اینکه با من حرف نمی زند خاطر نشان
ساخت که مردم گاهی گمان می کنند که مطمئن هستند . ولی در حقیقت ، این اطمینان در آنها وجود ندارد ، من
چیزی نمی گفتم . او به من نگاه کرد و پرسید: « ؟ در این باره چه فکر می کنید » جواب دادم این مطلب ممکن
است . در هر صورت ، من شاید به آنچه که حقیقۀ مورد علاقه ام بود مطمئن نبودم ، اما به آنچه که مورد علاقه ام
نبود کاملاً اطمینان داشتم . و محققاً آنچه که او می گفت مورد علاقه ام نبود .
او چشمهایش را برگرداند و ، همانطور بی این که وضع خود را تغییر دهد ، از من پرسید آیا این نوع حرف
زدنم از فرط نومیدی نیست ؟ برایش توضیح دادم که من نومید نیستم . فقط می ترسم ، و این طبیعی است . گفت :
در اینصورت خدا به شما کمک می کند . تمام اشخاصی را که من در وضع شما شناخته ام به سوی او برمی گشته
اند.من گفتم که آن اشخاص حق داشته اند. و نیز این مطلب ثابت می کرد که آن اشخاص وقت این کارها را
داشته اند . در صورتی که من ، نمی خواستم کسی کمکم کند ، و در حقیقت دیگر وقت این را نداشتم تا به چیزی که
مورد علاقه ام نبود . علاقمند بشوم .
در این لحظه ، دستهای او حرکتی از روی عصبانیت کرد . بعد برخودش مسلط شد و چین های قبایش را
مرتب کرد . هنگامی که این کارش تمام شد در حالی که مرا « دوستم » می نامید ، گفت اگر او این طور با من حرف
میزند برای این نیست که من محکوم به مرگ هستم . به عقیده او ما همه محکوم به مرگ هستیم . اما من کلامش
را قطع کردم و به او گفتم که این محکومیت با آنهای دیگر یکی نیست . وانگهی ، به هیچ عنوان ، این مطلب نمی
تواند تسلای خاطری باشد . حرفم را تأیید کرد و گفت:مسلماً . اما اگر شما زودتر نمیرید دیرتر که خواهید مرد .
آن وقت بازهم همین مسئله پیش روی شما قرار خواهد گرفت . چگونه این آزمایش سخت را تحمل خواهید کرد؟
جواب دادم آنرا درست همچنان که در این لحظه تحمل می کنم تحمل خواهم کرد .
به این کلمه ایستاد و راست به چشمهایم خیره شد . این بازی مخصوصی است که من به خوبی باآن آشنائی
داشتم ، من این بازی را اغلب با امانوئل یا سلست در می آوردم و آنها بطور کلی چشمهایشان را بر می گرداندند .
کشیش نیز به این بازی خوب آشنا بود . من فوراً این مطلب را فهمیدم : نگاهش نمی لرزید . و هم چنین صدایش
هم نلرزید وقتی به من گفت:«؟ پس هیچ امیدی ندارید ، و با فکر اینکه برای ابد خواهید مرد زندگانی می کنید »
من جواب دادم:«. بله »
آنگاه سرش را پائین انداخت و دوباره نشست . گفت دلش بحال من می سوزد و فکر می کند که تحمل
چنین طرز فکری برای یک مرد غیر ممکن است . من فقط حس می کردم که دارد مرا کسل می کند ، من هم به
نوبه خود برگشتم و به زیر روزنه رفتم . و شانه ام را به دیوار تکیه دادم . بی اینکه مطالب او را دنبال کنم ، شنیدم که
دوباره شروع کرده است از من سئوالاتی بکند . با صدائی اضطراب آمیز و شتاب زده حرف می زد . فهمیدم که به
هیجان آمده است . و به او بهتر گوش دادم .
به من می گفت برای او محقق است که تمیز من پذیرفته خواهد شد . اما من می بایست خودم را از سنگینی
بارگناهی که به دوش می کشم خلاص کنم . بعقیده او ، عدالت بشری هیچ اهمیتی ندارد و این عدالت خداوندی
است که همه چیز است . به او تذکر دادم که همان عدالت اول مرا محکوم کرده است . جواب داد با وجود این ، چنین
محکومیتی گناه مرا پاک نکرده است . گفتم من نمی دانم گناه چیست . آنها فقط به من فهمانده بودند که من
مقصرم . من مقصر بودم ، و اکنون عواقبش را می دیدم ، بیش از این نمی شد چیزی از من خواست . در این لحظه ،
او دوباره بلند شد و من فکر کردم که در سلول به این تنگی ، اگر او می خواست به صورت دیگری بجنبد امکان
نداشت . یا می بایست نشست یا ایستاد . چشمهایم را به خاک دوخته بودم . یک قدم به طرف من برداشت و ایستاد .
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن