-
کاربر سایت
كرم شب تاب (داستان)
روز قسمت بود . خدا هستي را قسمت مي كرد. خدا گفت : چيزي از من بخواهيد. هر چه كه باشد ، شما را خواهم داد . سهمتان را از هستي طلب
كنيد زيرا خدا بسيار بخشنده است. و هر كه آمد چيزي خواست . يكي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن. يكي جثه اي بزرگ خواست و آن يكي چشماني تيز .
يكي دريا را انتخاب كرد و يكي آسمان را.
در اين ميان كرمي كوچك جلو آمد و به خدا گفت : من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بز رگ. نه بالي و نه پا يي، نه
آسمان ونه دريا. تنها كمي از خودت، تنها كمي از خودت را به من بده. و خدا كمي نور به او داد.
نام او كرم شب تاب شد.
خدا گفت : آن كه نوري با خود دارد بزرگ است ، حتي اگربه قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي كه گاهي زير برگي كوچك پنهان مي شوي.
و رو به ديگران گفت : كاش مي دانستيد كه اين كرم كوچك بهترين را خواست. زيرا كه از خدا جز خدا نبايد خواست.
***
هزاران سال است كه او مي تابد. روي دامن هستي مي تابد . وقتي ستار ه اي نيست چر اغ كرم شب تاب روشن است و كسي نمي داند كه اين همان
چراغي است كه روزي خدا آن را به كرمي كوچك بخشيده است.
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن