با تو نیستم

تو نخوان..

با خودم زمزمه میکنم ...

من خوبم ...

من آرامم......

من قول داده ام...

فقط کمی تو را کم آورده ام یادت هست؟

میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟

واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف این همه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم باید خوب باشم

فقط کمی بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد