کاربر سایت
کاربر سایت
شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟
تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟
شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم؟
تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟
پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني
كنار خستگيها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟
شناكردن ميان خاك را بد من بلد هستم
تو اقيانوس موج آماج را هم مي شوي آيا؟
نگاه ناشيانه من به هستي داشتم عمري
تو تصحيح تمام اشتباهاتم مي شوي آيا ؟
ا گر بي روز و بي تقويم ماندم من
به و صل فصلهايت، سال و ماهم مي شوي آيا؟
براي دوستم داري گواهت بوده ام عمري
براي دوستت دارم گواهم مي شوي آيا؟
شب افسانه اي با تو طلوع تازه اي دارد
تو در صبح اساطيري پگا هم مي شوي آيا؟
صبور و ساده اي اما ،عميق و ژرف،عشق من
براي حرف نجوا، نعره چاهم مي شوي آيا؟
پس از صد سال ا گر بد ترجمه كردي نگاهم را
به پاس اشكهايم عذر خواهم مي شوي آيا؟
تو شيرين تر از آن هستي كه شادابيت كم گردد
و از خود تلخ مي پرسم تباهم مي شوي آيا؟!!!
کاربر سایت
از کوه پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من استوار تر
از دریا پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من خروشان تر
از صحرا پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من وسیع تر
از خورشید پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من پر فروغ تر
از آینه پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از من صاف تر
از دنیا پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از همه بر من بی اعتناتر
از طفل پرسیدم عشق چیست ؟
گفت از مادر مهربان تر
از خون پرسیدم عشق چیست ؟
گفت همچون من در قلبها جاری است
از عاشق پرسیدم عشق چیست ؟
گفت به من عمر دوباره داد
از ملت پرسیدم عشق چیست ؟
فریاد بر آورد : از چشمانمان عزیزتر و از قلبمان پاک تر
از خودش پرسیدم عشق چیست ؟
کاربر سایت
ღآسمان بارانيست...
همگي ميگذرند...
چتردارن به دست...
تانباردباران"برسروصورتشان. ..
اما...........
من تنهاورها
زيراين سقف سياه
مينشينم بي تو...
وبه تو....مي انديشم...
کاربر سایت
ღوای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
کاربر سایت
ღميخوردبر بام خانه...
خانه ام كو؟خانه ات كو؟
آن دل ديوانه ات كو؟؟؟
.....روزهاي كودكي كو؟
فصل خوب سادگي كو؟
يادت آيد روز باران
گردش يك روزديرين؟
پس چه شدديگر"كجارفت؟
خاطرات خوب وشيرين...
درپس آن كوي بن بست
دردل تو"آرزوهست؟
كودك خوشحال ديروز
غرق در غم هاي امروز...
يادباران رفته ازياد...
آرزوهارفته برباد...
بازباران"بازباران
ميخورد بربام خانه
بي ترانه بي بهانه
شايدم " گم كرده باشه....
کاربر سایت
ما چون دو دریچه ٬ روبروی هم٬
آگاه ز هر بگو مگوی هم.
هر روز سلام و پرسش و خنده٬
هر روز قرار روز آینده.
عمر آینه بهشت ٬ اما ... آه
بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه
اکنون دل من شکسته و خسته هست٬
زیرا یکی از دریچه ها بسته هست.
نه مهر فسون ٬ نه ماه جادو کرد٬
نفرین به سفر ٬ که هرچه کرد او کرد.
کاربر سایت
لحظه دیدار نزدیک ست.
باز من دیوانه ام ٬ مستم.
باز می لرزد ٬ دلم ٬ دستم.
باز گوئی در جهان دیگری هستم.
های ! نخراشی بغفلت گونه ام را ٬ تیغ !
های نپریشی صفای زلفکم را ٬ دست !
و آبرویم را نریزی دل !
- ای نخورده مست -
لحظه ی دیدار نزدیک ست.