صفحه 72 از 555 نخستنخست ... 225253545556575859606162636465666768697071727374757677787980818283848586878889909192122172222 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 711 تا 720 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #711
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    آهای....
    آسمان میباری و این بارش تو مرهم همست اما کسی نمی فهمه غمهایت است
    آسمان رو من نبار من خودم پره غم هستم
    مگه اون از من مهربونتره؟
    عشقم مگه حرفهای اون از منم قشنگتره؟
    یه دنیا غمگینم چون عشقت دروغ بود
    با لطفی که به دنیا می کنی همه را خوشحال اما من را نه
    برای همه وقت داری برای من نه،همه را دوست میداری من را نه
    عشق یعنی لطیف ترین تعریف زندگی
    آهای زمین یه لحظه تو نفس نزن*****نچرخ تا جون بگیره این آدم شكسته تن
    عاشق نشدی وگرنه می فهمیدی:
    پائیز بهاریست که عاشق شده است ... زرد است که لبریز حقایق شده است ... سرد است که با درد موافق شده است
    عزیزم، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است
    به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود
    اشكالی ندارد
    تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیاییه
    دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم
    عزیزم
    به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند
    باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم ولی نیافتمت
    چرا هیچکس او را دوست ندارد
    مگر او چه گناهی کرده که تنها شده
    جرم تنهایی چیست که هیچکس او را نمیخواهد؟!
    دیشب تنهایی از اتاقم گذشت
    دنبالش دویدم
    ولی او رفته بود تنهای تنها
    نیمه شب او را مرده کنار حوض خانه پیدا کردم
    از گریه، چشمانش قرمز بود
    برایش گریستم
    آخر او از تنهایی مرده بود، تنهایی مرد و من تنهاتر شدم ...


  2. #712
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    اینجا در قلب من حد و مرزی برای حضور تو نیست


    به من نگو که چگونه بی تو زیستن را تمرین کنم


    مگر ماهی بیرون از آب میتواند نفس بکشد


    مگر می شود هوا را از زندگیم برداری و من زنده بمانم


    بگو معنی تمرین چیست ؟


    بریدن از چه چیز را تمرین کنم ؟


    بریدن از خودم را ؟


    مگر همیشه نگفتم که تو هم پاره ای از تن منی ...


    از من نپرس که اشکهایم را برای چه به پروانه ها هدیه می دهم


    همه می دانند که دوری تو روحم را می آزارد


    تو خود پروانه ها را به من سپردی که میهمان لحظه های بی کسی ام باشند


    نگاهت را از چشمم برندار مرا از من نگیر ...


    هوای سرد اینجا رو دوست ندارم


    مرا عاشقانه در آغوش بگیر که سخت تنهام

  3. #713
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    زيباست بخاطر تو زيستن وبرای تو ماندن به پای تو مردن وبه عشق توسوختن؛
    وچه تلخ وغم انگيز است،

    دور از توبودن،

    براي تو گريستن؛

    و به عشق و دنيای تو نرسيدن؛

    ای کاش می دانستی بدون تو،

    مرگ گواراترين زندگيست؛

    بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت، زندگی چه تلخ وناشکيباست.
    ای کاش می دانستی مرز خواستن کجاست.

  4. #714
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    یادت هست روزی ازم پرسیدی اگه نباشم چیکار می کنی؟؟
    منم گفتم : جونم بسته به جونت........

    حالا که رفتی چشم به راه تو هستم تا بیایی....حتی در خواب هم دنبال تو می گردم.
    .
    .
    .
    لیلی تو بودم اما مجنونم نبودی تا آخر لیلی ات می مانم گرچه نمیایی ولی باز هم با زمزمه ی اسمت آرامش
    می گیرم.......
    .
    .
    .
    میدانم می روی و این سکوت با من است سرمایی عمیق تمام وجودم را فرا گرفته است
    کاش بودی و میدیدی عاشقت در چه حالی دنبال عطر قدم های تو هست
    با شک به استقبال شب های بی کسی می روم.....
    .
    .
    .
    هیچ گاه فکر نمی کردم سکوت را تو نصیب دل تنگم کنی
    اینگونه بودن در باور من نمی گنجد.

  5. #715
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    از وقت رفتنت عطر تنهایی را در اتاقم پاشیدن, دستای سردم خالی تر از همیشه به انتظار دستای تو نشسته......
    چشمهایم به راهند تا یک بار دیگر قامت زیبای تو را ببینن ولی حیف که انتظار بی پایان من چیزی جز یک آرزو نیست.

    .
    .
    .
    دوست داشتن را در نگاه پاک و معصومش پیدا کردم که ملتمسانه می گفت : خداحافظ عزیزم..................
    .
    .
    .
    هر شب از پنجره ی کوچیک اتاقم به جهان اطراف می نگرم که چه سریع می گذرد و چه سرد است
    دستان سردم غم نبودنت را برای همه آشکاز ساخته است
    گریه های بی صدایم راز عاشقی را درون خودشان نگاه داشته اند تا آن را وقت دیدار به تو گویند
    میدونم که دیدن تو شاید حسرت زندگیم شود اما این را میدانم که خسته نخواهم شد از این انتظار
    نامت گرما بخش دل یخ زده ی من است
    کاش فاصله یی میان ما نبود تا باعث شود نگاهم در چشمانت گم شود

  6. #716
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    در كویر خلوت دلم با لبانی تشنه راه دشواری را در پیش گرفتم
    می دانم كه نیاز به جرعه آبی دارم تا خود را با آن سیراب نمایم
    در قلبم غوغایی است غوغای عشق تو
    نگاهت برایم همچون رودخانه ایی است كه هرگز درآن ركودی نیست
    می خواهم كه مرا به حال خود وا مگذاری و مرا همیشه با خود همراه سازی
    بگذار تا از احساسات شیرینت لبریز شوم
    بگذار تا به وسعت قلب پرمهرت دست یابم
    زلالی عشقت را از من مگیر، انشای چشمت را برایم بخوان
    تا با شنیدن آن سرشار از شادی شوم
    دریچه ی نگاهت را به روی من مبند مگذار تا نگاههای محبت آمیزت انتها یابد
    بگذار تا با دلی سیر به تماشایت نشینم و از عمق نگاهت سیراب شوم
    تو در پاسخ به عشقم همیشه سكوت را اختیار كردی
    و هرگز به خود اجازه ندادی كه از لبانت شكوفه های عشق و محبت بیرون بیاید
    و بوی عطر خوش آنان مرا مدهوش كند
    ای رویای دیرینه ی من بگذار روییدن نرگس را در نگاهت ببینم
    بگذار باران عشقت بر من ببارد تا من در زیر این باران زیبا خود را سیراب نمایم
    بگذار تا برگهای خسته ی پاییزان به رقص عاشقی در بیایند
    تو را قسم به مقدسات عالم که بگذار کویر دلت به دریا راهی یابد
    بگذار برایت همچون زلیخای یوسف باشم
    بگذار تا جاودانگی عشق را در خود ببینم
    بگذارتا صدف دریای دل من باشی
    كه مروارید درونش برایم درخشش عشق زیبای تو را داشته باشد
    می خواهم در كنار تو به اوج ابرها برسم
    ای ستارگان آسمان همه بدانید و راز مرا همیشه با خود همراه سازید
    که من او را چگونه دوست داشتم
    ای آفتاب عالم تاب بدان که همچون تو همیشه سوزان و پر نور بودم
    اما هیچگاه ابر غرور و تکبر او نگذاشت تا انوار طلایی خود را بر او بگسترانم
    عشق من در مهتاب آسمان دلت شعله كشید
    پس پذیرای آن باش و پرده ی بی مهری را بر روی آن مكش

  7. #717
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    گذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.
    بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...

    شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...
    بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.
    شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.
    آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.
    شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.
    بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.
    بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.
    آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.
    دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.
    گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.
    بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.
    بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.
    چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.
    لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.
    « بیا دوباره دوست دارمت »
    شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.
    شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است

  8. #718
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    به تو می اندیشم ...
    به تو و صداقت گفتارت به تو و شجاعت بیانت

    خاموش نشو نازنین...

    من به تو می اندیشم...
    به تو و فرسنگها فاصلهء میان من و تو..
    به تو و شاید سالها انتظار میان من و تو..
    تو را در آغوش ندارم اما گرمای درونت را با تمامی وجود حس میکنم
    از من گریزان نشو نازنین...

    به تو می اندیشم...
    به تو و راه جاودانگی من
    راه بس دراز است
    پا برهنه از تمامی موانع میگذرم ،تمامی دردها را به جان میخرم، تا تو را دریابم ، تا جاودانه شوم.........تو را دریابم و جاودانه شوم
    جاوید باش نازنین...

    به تو می اندیشم...
    به تو و چشمانت که هرگز توان در بر گرفتن تو را در من ندید، به چشمانی که هرگز شور دیدن تو را و تاب ماندن برای تو را دربه تو می اندیشم ...
    به تو و صداقت گفتارت به تو و شجاعت بیانت
    خاموش نشو نازنین...

    من به تو می اندیشم...
    به تو و فرسنگها فاصلهء میان من و تو..
    به تو و شاید سالها انتظار میان من و تو..
    تو را در آغوش ندارم اما گرمای درونت را با تمامی وجود حس میکنم
    از من گریزان نشو نازنین...

    به تو می اندیشم...
    به تو و راه جاودانگی من
    راه بس دراز است
    پا برهنه از تمامی موانع میگذرم ،تمامی دردها را به جان میخرم، تا تو را دریابم ، تا جاودانه شوم.........تو را دریابم و جاودانه شوم
    جاوید باش نازنین...

    به تو می اندیشم...
    به تو و چشمانت که هرگز توان در بر گرفتن تو را در من ندید، به چشمانی که هرگز شور دیدن تو را و تاب ماندن برای تو را در من ندید
    بینا باش نازنین من ...

    روز و شب ،خواب و بیدار، به تو می اندیشم...
    و به دست هایت که روزی مرا با خود میبرد تا رویاهایم را ببینم
    نازنین...
    گلی قرمز در دستم انتظار لطافت دستان تو را میکشد و چشمانم انتظاردیدن خندهء لبهای تو را دارد...
    قوی باش و بجنگ
    پیروزی از آن ماست....جاودانگی از آن ماست
    آری من به تو می اندیشم....
    به صداقت کلامت که دوست داشتن را زمزمه کرد
    و به شجاعت بیانت که آواز بودن را با صدایی بلند خواند

    به تو می اندیشم و نیرویی که مرا باقی نگه داشت من ندید
    بینا باش نازنین من ...

    روز و شب ،خواب و بیدار، به تو می اندیشم...
    و به دست هایت که روزی مرا با خود میبرد تا رویاهایم را ببینم
    نازنین...
    گلی قرمز در دستم انتظار لطافت دستان تو را میکشد و چشمانم انتظاردیدن خندهء لبهای تو را دارد...
    قوی باش و بجنگ
    پیروزی از آن ماست....جاودانگی از آن ماست
    آری من به تو می اندیشم....
    به صداقت کلامت که دوست داشتن را زمزمه کرد
    و به شجاعت بیانت که آواز بودن را با صدایی بلند خواند

    به تو می اندیشم و نیرویی که مرا باقی نگه داشت

  9. #719
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    رفت ، مثل هميشه اون بود كه مي رفت ... اما اين بار با دفعات پيش فرق داشت . همونجا ايستاده بودم و رفتنش رو نگاه مي كردم ... مي خواستم دنبالش برم و صداش كنم ... اما انگار پاهامو به زمين زنجير كرده بودن ... مغزم كار نمي كرد . هر چي بيشتر فكر مي كردم اونو دورتر از خودم احساس مي كردم . بايد خيلي زود تصميم مي گرفتم برم يا نرم ؟
    ديگه دير شده بود ... اون رفته بود ... خسته بودم ! روي نيمكت نشستم و سرمو ميون دستام قايم كردم . آفتاب داغ داغ بود اما من از درون سردم بود ... دلم مي خواست چشمامو ببندم و هرگز باز نكنم ... اما اشكها كه تازه راه خودشونو پيدا كرده بودن اين اجازه رو نمي دادن !
    انگار تازه يادم افتاده بود كه چه اتفاقي افتاده ... بي پروا گريه مي كردم و از اطرافم بي خبر بودم ، ديگه هيچي برام مهم نبود ... سنگيني نگاههاي تاسف بار آدمهايي كه از كنارم رد مي شدن آزارم مي داد ... از خودم بدم اومد .. بدون اينكه خواسته باشم ترحم ديگران رو براي خودم خريده بودم ! بلند شدم و مثل هميشه محكم و استوار به طرف ماشينم حركت كردم ... و سعي كردم ديگه بهش فكر نكنم ... باز هم شدم همون آدم گذشته !!!

  10. #720
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    چقدر زود همه چيز تمام شد ... چقدر ساده و راحت دل بستيم ... و چه آسان دل كنديم ...
    مانند بازيهاي كودكي مان بود ... كه خيلي زود تمام مي شد و هر كس بسويي مي رفت ...
    تمامي زمزمه هاي عاشقانه را آموختيم ... زبان نگاه را فهميديم ... افسوس كه نه كلمه اي از آن زمزمه ها را درك كرديم ... و نه به نگاه هايمان عمل ...
    حالا هيچ يك از ما نمي داند بر ديگري چه مي گذرد ...
    هيچ كدام نمي دانيم كه آن نگاه هاي دلفريب و زيبا ... حال ميهمان كدام چشم است ... و كلمات دلنشين عشقمان در گوش چه كسي طنين مي اندازد ...
    من تنها هستم ... او را نمي دانم ... شايد همان گونه كه در زمان تنهايي من با انگشتان نوازش گرش موهايم را بازي مي داد ... همان گونه كه در زمان بي قراري هايم ، در آغوشم مي كشيد و سر تا پايم را غرق بوسه مي كرد ... و يا زماني كه اشك دلتنگي ام را بر روي شانه هاي قوي و مردانه اش سرازير مي كردم ... حالا ... شايد شانه هايش از اشكهاي ديگري تر باشد ... و در آغوشش ديگري خفته باشد ... و موهاي يار ديگري زير دستان هنرمند و خواستني اش لغزيده باشد ...
    شايد او هم تنها باشد ... شايد او هم فكر مي كند ، لبان خسته و بي رمقم بر دستان عاشقي ديگر بوسه مي زند ... و يا شايد فكر مي كند نسيم نفسهايم گرمي بخش قلبي ديگر است ... و دستانم نوازش گر چهره اي ديگر ...
    اما ... مگر من مي توانم اينگونه باشم ؟ مگر تكيه گاه هميشگي من كسي غير از او مي تواند باشد ؟
    نه ... هرگز ... به انتظارش خواهم نشست ... تا هنگامه اي كه بيايد و مرا با خود همراه سازد ... آري ... به انتظارش خواهم نشست ...

صفحه 72 از 555 نخستنخست ... 225253545556575859606162636465666768697071727374757677787980818283848586878889909192122172222 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •