-
مدیر بازنشسته
گاهی از غصّه ی یک فاجعه دلگیر ترم گاهی از گریه ی پاییز سرازیر ترم خسته ام خسته تر از دغدغه های شب و روز از سفید عبث موی دلم پیر ترم کارم از غصه ی بی پایه و ناچیز گذشت گاهی از آه فلک نیز فرا گیرترم دزد دوران نفس تازه ی دل برده کنون از صدای بم یک بغض نهان زیر ترم بخت از زودترین لحظه به من پشت نمود من به اجبار قضا از همگان دیر ترم خاک خشکیده شده قلب من اما در چشم دائم از سیلی و بی مهری تقدیر، ترم
-
-
مدیر بازنشسته
در سكوت سردت، يخ زده گام نفسهاي من بي حاصل كه تو را داد زنم كه به فرياد رسي بشو اي همدم بي معوايم كه مرا نيست كسي، نبود هم نفسي تا كه شايد روزي تو به دادم برسي بشو اي مونس تنهايي بي پايانم... كه من بي تو تنهايم...
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
دو سال است که می دانم بی قراری چیست درد چیست مهربانی چیست دو سال است که می دانم آواز چیست راز چیست .... چشمهای تو شناسنامه مرا عوض کردند امروز من دو ساله می شوم ....
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
از سایه سایه های شب، همیشه می گریختم از دوری تو همنفس، بغض دوباره می شومناجی شام شوکران، با دل عاشقم بمانبه حرمت حضور تو، چون تو یگانه می شومخانه به خانه دیدمت، همچو فسانه دیدمت با تو ستاره می شوم، با تو ستاره می شوم
-
-
مدیر بازنشسته
از وقتی که نیستی، خدا می داند
چقدر آب به صورتم پاشیدم...
!...لعنتی...!
این کابوس اینقدر واقعی ست،
که از خواب بیدار نمیشوم!!
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
شازده! بوی "ماندگی" وقتی همه ی هیکلت را بزند،
و هوایت هی "ابر پاره" خط خطی کند،
من هم سطل ماست را از مادر قرض میگیرم،
تا ماست مالی کنم،
هم تو را، هم ابرها را؛
...
و این گونه قصه ختم به خیر میشود...!
-
-
مدیر بازنشسته
رفته اند! نیستند!
دلم،
صبر و قرارم،
دستانت،
نگاهت،...
هوش از سرم!
بیاورشان!
منتظرم...
-
-
مدیر بازنشسته
وعده ی سکوت در تنهایی دادی؛ اکنون که در تنهایی ام،
از هجوم حرفهای نگفته کر میشوم...
-
کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .
-
مدیر بازنشسته
چنگ بزن مرگِ تن! تار بتن بر تنم!
خستهام از بس قفس میدَرَم و میتنم
خستهام از بس نفس... خستهام از بس هوس...
اين چه هوايیست پس؟! بال در آن میزنم
چنگ بزن! پا بكوب! كودك شو! گريه كن!
دستِ طلب پس مكش، مرگ من، از دامنم
خطها را نقطه كن! خاك پرستم بخواه!
كلّ مرا جزء كن! بت شدهام، بشكنم!
كم كن از اين انتظار! اين همه سال احتضار!
ثانيهای ممتد است لحظۀ جان كندنم
بال مرا پس بده، رشد مرا پس بگیر
برگردان سوی او باز از آن روزنم
عريان کن تا به جز خاک نبینی مرا
بوسه بزن تا شود باغچه پيراهنم
-
-
مدیر بازنشسته
قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست...
عزیز دل.....
گفتم كه هیچگاه اشكهایم را نمی بینی
مگر در شادیهای بزرگ و غم های بزرگ.....
خودت برایم خواندی...
نگذار در لحظاتی از زندگی به خاطر كوچك ترین
چیزها كه بزرگ جلوه میكند اشك در چشمانت
جاری شود اشك برای شادیهای بزرگ و غم های بزرگ است...
و امروز من در بزم بودن با تو اشك ریختم تا چشمانم نا تمام نماند
و كویر تنم پر شد از بوی عطر تو...
هق هقی نشنیدی آرام گریه كردم همچون شمع...
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن