از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش؟
از نسيمی که پیام آور توست ؟ از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟
از خدائی که خودش می داند ؟ عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند
مدیر بازنشسته
از که پنهان کنم این راز دل خسته خویش؟
از نسيمی که پیام آور توست ؟ از بهاری که مرا رسوا ساخت ؟
از خدائی که خودش می داند ؟ عشق وحشی تر از آن است که پنهان ماند
مدیر بازنشسته
کاش می شد خالی از تشویش بود
برگ سبزی تحفه ی درویش بود
کاش تا دل می گرفت و می شکست
عشق می آمد کنارش می نشست
کاش با هر دل , دلی پیوند داشت
هر نگاهی یک سبد لبخند داشت
کاش لبخندها پایان نداشت
سفره ها تشویش آب ونان نداشت
کاش می شد ناز را دزدید و برد
بوسه رابا غنچه هایش چید و برد
کاش دیواری میان ما نبود
بلکه می شد آن طرف تر را سرود
کاش من هم یک قناری می شدم
درتب آواز جاری می شدم
آی مردم من غریبستانی ام
امتداد لحظه ای بارانیم
شهر من آن سو تر از پروازهاست
در حریم آبی افسانه هاست
شهر من بوی تغزل می دهد
هرکه می آید به او گل می دهد
دشتهای سبز , وسعتهای ناب
نسترن , نسرین , شقایق , آفتاب
باز این اطراف حالم را گرفت
لحظه ی پرواز بالم را گرفت
می روم آن سو تو را پیدا کنم
در دل آینه جایی باز کنم .
مدیر بازنشسته
بارونام با رقصشون هلهله برپا مي كنن
مي شينن رو پشت بوم چترشونو وا مي كنن
حالا توي كوچه ها صداي ساز بارونه
باد آواره داره تو كوچه آواز مي خونه
بازم اون ابر سياه روی هوا پر مي زنه
نمي ترسم از هوا كه عشق تو چتر منه
عشق تو يه كفتره تو چشم من پر مي زنه
در خونه دلم با خستـــــگي پر مي زنه
بس كه بارون اومده مي لرزه و خيسه تنش
خونه هاي دلمو يـكي يــكي سر مي زنه
اي دو چشمون سياه تو آتيش گردونِ من
اين دوتا شعله ی وحشي چي مي خوان از جون من؟
چی می خوان از جون من؟
مدیر بازنشسته
باز ای باران ببار
بر تمام لحظه های بی بهار
بر تمام لحظه های خشک خشک
بر تمام لحظه های بی قرار
باز ای باران ببار
بر تمام پیکرم موی سرم
بر تمام شعر های دفترم
بر تمام واژه های انتظار
باز ای باران ببار
بر تمام صفحه های زندگیم
بر طلوع اولین دلدادگیم
بر تمام خاطرات تلخ و تار
باز ای باران ببار
غصه های صبح فردا را بشوی
تشنگی ها خستگی ها را بشوی
مدیر بازنشسته
بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته , باران خورده , پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به حال روزگارا
خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
نقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکویی شیشه غم را به سنگ
هفت رنگش میشود هفتاد رنگ
مدیر بازنشسته
از تمام خشت های خانه پرسیدم ترا
پرسش پنهان من اما نفهمیدم ترا
باد بر شن های بعد از ظهر می کوبید ومن
بر دهان دوره گرد باد کوبیدم ترا
خون من در پنجه هایم پیر شد تبخیر شد
تا خداوندانه از مرمر تراشیدم ترا
آسمان کوچک شد و افتاد پایین و شکست
آسمان اندوه من شد که باریدم ترا
یک نفر فانوس چشمان مر ا پایین کشید
باورت می شد که خوابم برد و نشنیدم ترا
باد بر شن ها زد و گنجشک ها ویران شدند
باد جور ترسناکی بود ترسیدم ترا
مثل خواب نازک گنجشک ها ویران شدم
خواب می دیدم که در باران پرستیدم ترا
باد چرخی زد، اتاقم پرت شد باران گرفت
چشم من روشن! ترادیدم ترا دیدم، تو را
مدیر بازنشسته
هنوز دست هایم
در دست های تو بود
که باران بارید
تو رفتی چتر بیاوری
و من هنوز که هنوز است
روی این نیمکت
منتظرم
که یا باران بند بیاید
یا تو با چتر
یا تو بی چتر
فقط برگردی
مدیر بازنشسته
باران باشد ، تو باشی ، یک خیابان بی انتها باشد ... به دنیا می گویم :
خدا حافظ !
مدیر بازنشسته
زندگی زیباست چشمی باز کن
گردشی در کوچه باغ راز کن
هر که عشقش در تماشا نقش بست
عینک بدبینی خود را شکست
علت عاشق ز علتها جداست
عشق اسطرلاب اسرار خداست
من میان جسمها جان دیده ام
درد را افکنده درمان دیده ام
دیده ام بر شاخه احساسها
میتپد دل در شمیم یاسها
زندگی موسیقی گنجشکهاست
زندگی باغ تماشای خداست
گر تو را نور یقین پیدا شود
میتواند زشت هم زیبا شود
حال من در شهر احساسم گم است
حال من عشق تمام مردم است
زندگی یعنی همین پروازها
صبحها، لبخندها، آوازها
ای خطوط چهره ات قرآن من
ای تو جان جان جان جان من
با تو اشعارم پر از تو میشود
مثنوی هایم همه نو میشود
حرفهایم مرده را جان میدهد
واژه هایم بوی باران میدهد ...
مدیر بازنشسته
باران ببارد !
ميخواهد برای دلخوشی تو باشد
یا برای دلمردگی و دلتنگيهای من.....
فقط ببارد..
انتظار ديگری ندارم همين!!!!