-
کاربر سایت
رومان کوتاه بیگانه(آلبرکامو)فصل دهم و آخرین فصل
بیگانه
ترجمه: جلال آل احمد
فصل دهم و آخرین فصل
مثل اینکه جرأت نمی کرد پیش تر بیاید . از وسط میله ها به آسمان نگاه می کرد . به من گفت:پسرم ، شما در
اشتباه هستید از شما می شود بیش از این چیزی خواست . شاید هم آن را از شما بخواهند . – دیگر چه چیز را ؟ -
می توانند از شما بخواهند که ببینید- چه چیز را ببینم؟
آن وقت کشیش به اطراف خود نظری انداخت و با صدائی که ناگهان آن را خسته یافتم ، جواب داد:ازهمه این سنگها درد
و رنج نشت می کند ، من این را می دانم . و هرگز فارغ از غم و غصه به آنها نگاه نکرده ام . اما، از ته
قلب ، می دانم که بدبخت ترین شماها از تاریکی درونشان ، بیرون آمدن صورتی الهی را دیده اند . می شود از
شما خواست که این صورت را ببینید.
من کمی تحریک شده بودم . گفتم ماه هاست که به این دیوار ها نگاه می کنم . هیچ چیز یا هیچ کس در
دنیا نبوده است که به خوبی این سنگها شناخته باشمش . من شاید هم مدت درازیست که صورتی را در میان آنها
جستجو کرده ام . اما این صورت رنگ آسمان و شعله خواهش را داشته : این صورت ماری بوده و من آنرا بیهوده
جستجو کرده ام . و اکنون ، آنهم تمام شده است ، و در هر صورت ، نشت کردن درد را از این سنگها هیچ ندیده بودم
.
کشیش با حزن مخصوصی به من نگاه کرد . اکنون کاملاً پشتم را به دیوار تکیه داده بودم . و روز روی
پیشانیم روان بود . چند کلمه ای گفت که من نشنیدم . و تند از من پرسید آیا به او اجازه می دهم که مرا ببوسد ؟
جواب دادم:« نه» او برگشت و بطرف دیوار رفت و به آهستگی دستش را روی آن کشید و زیر لب زمزمه کرد:پس
آیا این زمین را به این حد دوست دارید.هیچ جواب ندادم .
مدت درازی مبهوت باقی ماند . وجودش روی من سنگینی می کرد و عصبانیم می ساخت . می خواستم به او
نه » : بگویم برود و راحتم بگذارد . که ناگهان در حالی که به طرف من برمی گشت ، با لحن مخصوصی فریاد کشید
به او جواب « . ، من نمیتوانم حرفهای شما را باور کنم . مطمئنم که آرزوی یک زندگی دیگر به شما دست داده است
دادم البته ، اما این آرزو هم مثل آرزوی متمول شدن ، یا خوب شنا کردن ، یا داشتن دهان زیبا ، چندان اهمیتی ندارد
. همه این آرزوها در یک ردیف اند . اما او وسط کلامم دوید و می خواست بداند آن زندگی دیگر را چگونه می بینم
آنگاه ، به طرفش فریاد کشیدم:« حیاتی که در آن ، بتوانم از این زندگیم چیزی را به خاطر بیاورم »، و بلافاصله به
او گفتم که دیگر حوصله ندارم . او باز می خواست با من از خدا حرف بزند . اما من به طرفش رفتم و سعی کردم
برای آخرین بار به او بفهمانم که برای من وقت کمی باقیمانده است . و نمی خواهم آنرا با خدا از دست بدهم . او
سعی کرد موضوع را عوض کند . و از من پرسید برای چه او را « آقا » می نامم و « پدرم » نمی گویم . این مطلب
مرا عصبانی کرد و به او جواب دادم که پدر من نیست چون با دیگران است .
در حالی که دستش را روی شانه ام می گذاشت گفت:نه پسرم ، من با شما هستم . اما شما نمی توانید این
مطلب را درک کنید . زیرا قلبی کور دارید . من برای شما دعا خواهم کرد.
آنگاه ، نمی دانم چرا چیزی درونم ترکید که با تمام قوا فریاد کشیدم و به او ناسزا گفتم و گفتمش که دیگر دعا
نکند ، و اگر گورش را گم کند بهتر است . یخه قبایش را گرفتم و آنچه را که ته قلبم بود با حرکاتی ناشی از
خوشحالی و خشم بر سرش ریختم . چقدر از خودش مطمئن بود ، نیست ؟ با وجود این ، هیچ یک از یقین های او
ارزش یک تار موی زنی را نداشت . حتی مطمئن نبود به اینکه زنده است . چون مثل یک مرده می زیست. درست
است که من چیزی در دست نداشتم . اما اقلاً از خودم مطمئن بودم . از همه چیز مطمئن بودم بسیار مطمئن تر از او .
مطمئن از زندگیم و از این مرگی که می خواست فرا برسد . بله . من چیزی جز این نداشتم . و لااقل ، این حقیقت را
در بر می گرفتم ، همان طور که آن حقیقت مرا در بر می گرفت . من حق داشته ام بازهم حق داشتم همیشه هم حق
خواهم داشت . با چنان روشی زندگی کرده بودم و می توانستم با روش دیگری هم زندگی کرده باشم . این را کرده
بودم و آنرا نکرده بودم . آن را کرده بودم پس این کار را نمی توانستم بکنم . و بعد ؟ مثل این بود که در همه اوقات
انتظار این دقیقه ، و این سپیده دم کوتاه را می کشیدم که در آن توجیه خواهم شد .
هیچ چیز ، هیچ چیز اهمیتی نداشت و من به خوبی می دانستم چرا . او نیز می دانست چرا – در مدت همه این
زندگی پوچی که بارش را به دوش کشیده بودم ، از اعماق آینده ام ، و از میان سالهائی که هنوز نیامده بودند وزشی
تاریک به جانم می وزید که در مسیر خود ، همه چیز را یکسان می کرد . همه چیزهائی را که در سالهائی نه چندان
واقعی تر از آنها که زیسته ام به من نشان داده می شد . برای من مرگ دیگران یا عشق یک مادر ، چه اهمیتی
داشت ؟ خدای این کشیش ، زندگی و حیاتی که مردم انتخاب می کنند ، سرنوشتی که بر می گزینند ، برایم چه
اهمیتی داشت ؟ در صورتی که یک سرنوشت تنها می بایست مرا برگزیند . و با من میلیاردها نفر مرجح بودند که مثل
این کشیش خود را برادر من می دانستند . پس آیا او می فهمید ؟ آیا می فهمید ؟ همه مردم مرجح اند . هیچ چیز جز
همین آدمهائی که در قبال مرگ دیگران مرجحند وجود ندارد . دیگران را نیز محکوم خواهند کرد . او را نیز روزی
محکوم خواهند کرد . چه اهمیتی داشت اگر او را بخاطر این که در مراسم تدفین مادرش گریه نکرده است اعدام کنند
؟ سگ سالامانوی پیر به همان اندازه زنش ارزش داشت ، آن زنک ریزه و فرز نیز درست به اندازه آن زن پاریسی که
ماسون با او ازدواج کرده بود ، مقصر بود ، یا به اندازه ماری که مایل بود با من ازدواج کند . چه اهمیتی داشت که
ریمون هم مثل سلست ، که ارزشش بیش از او بود ، رفیق من بشود ؟ چه اهمیتی داشت که ماری امروز دهانش را به
سوی « مرسو » ی تازه ای ارزانی دارد ؟ پس او که خود محکومی بیش نیست می فهمد ؟ و از اعماق آینده ام . . . از
این همه مطالب که فریاد کنان گفتم داشتم خفه می شدم . اما دیگر کشیش را از دستم خلاص کرده بودند . و
نگهبانان بودند که مرا تهدید می کردند . با وجود این ، کشیش ، آنها را آرام ساخت و یک لحظه ساکت مرا نگاه کرد
چشمانش پر از اشک بود . برگشت و ناپدید شد .
او رفت و من آرامش خود را باز یافتم . از حال رفته بودم و خودم را روی تخت انداختم . گمان می کنم
خوابیدم . زیرا وقتی بیدار شدم ، ستاره ها روی صورتم بودند . صداهای کوهستان تا به من می رسید ، بوهای شب ،
بوی زمین و نمک ، شقیقه هایم را خنک می کرد . آرامش شگرف این تابستان خواب آلود ، همچون مد دریا در من
داخل می شد . در این لحظه و از انتهای شب ، سوت کشتی ها به صدا درآمد . این سوت ها عزیمت به طرف دنیائی
را که اکنون در نظر من یکسان و بی اهمیت بود اعلام ، می کردند . برای اولین بار پس از مدتهای دراز ، به مادرم
گرفته بود ، برای چه بازی « نامزد » فکر کردم . به نظرم آمد که می فهمیدم برای چه در پایان زندگی ، تازه
زندگانی از سر گرفتن را در آورده بود . آنجا ، آنجا نیز ، در اطراف آن نوانخانه ای که زندگی ها در آن خاموش می
شدند ، شب همچون وقفه ای ، همچو لحظه استراحتی حزن انگیز بود . اگر مادرم هنگام مرگش ، خود را در آنجا آزاد
می یافت ، و اگر خود را آماده از سر گرفتن زندگی می دید ، هیچکس ، هیچکس ، حق نداشت بر او بگرید . و من
نیز خود را آماده این حس می کردم که همه چیز را از سر بگیرم . مثل این که این خشم بیش از اندازه مرا از درد تهی
و از امید خالی ساخته باشد . در برابر این شبی که پر از نشان ستاره ها بود ، من برای اولین بار خود را به دست بی
قیدی و بی مهری جذاب دنیا سپردم . و از اینکه درک کردم دنیا این قدر به من شبیه است و بالاخره اینقدر برادرانه
است ، حس کردم که خوشبخت بوده ام و باز هم خواهم بود . برای اینکه همه چیز کامل باشد ، و برای اینکه خودم
را هر چه کمتر حس کنم ، برایم فقط این آرزو باقی مانده بود که در روز اعدامم ، تماشاچیان بسیاری حضور بهم
برسانند و مرا با فریادهای پر از کینه خود پیشواز کنند .
پایان
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن