موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #2871
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    یک روز که از خودم زدم بیرونگفتم بزنم کمی قدم چندی!راه افتادم به جانب فرهنگاز کوچه ی آخر کمربندیآواز بنان و افتخاری، تاجستار و معین و اندی و سندیتابلو زده بود: مرغ پرکندهآرایشگاه، بستنی بندی...یکدفعه نگاه من توقف کردبر روی نوشته ای که لبخندیآورد به صورتم، به خود گفتماین هم شب شعر، بعد یک چندی«آدرس: ته کوچه ی هدایت خان!فرهنگسرای آبرومندیهنگامه ی شعر هم همین حالاکانون جوان شعر دربندی»با کله به سمت آدرس رفتمپرسان پرسان و با خوشایندیگفتم لابد سرود می خواننداز حادثه ی عظیم لبخندیاز دلهره ی شکستن بالییا وسوسه ی گشودن بندییا با قلم حماسه می سازندبر دشت ادب شکوه الوندیدیدم شب شعر محشری برپاستبا موضوع: قرارها چندی...مجری سر حرف را یهو وا کردبی نام خدایی و خداوندیبعد از دو سه تا لطیفه دعوت کرداز شاعر اولی که خرسندی،از چهره ی اخمی اش نمی باریدبا خود گفتم عجب هنرمندی!موهاش بلند مثل دخترهاابروش کمان، دماغ پیوندییک شعر سپید صادراتی خواندمملو تعفن و کثافندی!از ... گفت و ... و ...از ... در سطوح آوندییک عاشق سینه چاک شاعر گفت:ای ول کلک حریف! را کندی!!بعدی آمد غزل بخواند، خواند:سگ،حامله، روسپی... چه فرزندی؟!بعدی چه شبیه سیندرلا بودبعدی چه شبیه بزبز قندی!با پوز کشیده آمدم بیروندر خود بودم که با چه ترفندیهمچون لقمان ادب بیاموزماز انجمن چنین ادب مندیناگاه صدایی از درونم گفت:دلگیر نشو! چرا نمی خندی؟از کوزه نازک هنرمندانجز محتوی اش چه می تراوندی؟امروز كلاس شعر يعني اينمفلوك! تو مال قرنم چندي؟!

  2. #2872
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اتفاق قشنگی ست که در تنهایی ات قدم بزنی و ناگهان پیامکی از دوستی برسد که می خواهد به دیدارت بیاید و بعد لحظه های بی ترانه ات را با حضور او رباعی باران ببینی.و این اتفاق امروز برای ما افتاد با حضور مهران عرب که شعر نمی گوید بلکه رباعی می سراید!!! چند رباعی از آقای مهران عرب را برایتان می نویسیم و منتظر نظرات شما عزیزان هستیم:بی عشق به بی حوصلگی می افتمدر پرسه ی آن من سگی می افتممن در تب مردابگی ام می مرگمگاهی که به یاد زندگی می افتم***برگرد بیا که تیشه بر شک بزنیمدر باغچه ی عاطفه میخک بزنیمثابت بکنیم عاشقی بیداری ستمانند دو تا ستاره چشمک بزنیم***از سمت افق تا به زبان می آیداحساس بلال پرزنان می آیدآنگاه دهان ، صبح حرا خواهد شدوقتی که از آن بوی اذان می آید.

  3. #2873
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ببخشید باز هم مدتی دیر شد . در مدتی که نیومده بودیم دو تا شب شعر توسط انجمن شعر مرودشت برگزار شد که اولیش ردپای باد - فروردین ماه - و دومیش هم شب شعر قلم - هفدهم تیر ماه - بود راستی شورای مرکزی جدید هم از نیمه ی اردیبهشت شروع به کار کرد که رضا آسیایی -حمید زارع - لاله شیری - حمید عمادی و رضا قربانی اعضاء اون هستن و به امید خدا و با همکاری اونها سعی می کنیم بهتر از قبل به این وبلاگ سر و سامون بدیم . نقدا یه غزل از رضا آسیایی داشته باشید تا بعد :باز پیچیده در این کوچه صدایی، زنگیباز می آیی و من در قفس دلتنگیمثل هر شب که تو می آیی در چشمانتپشت شب خم شده از حسرت و آهی، ننگیماه از روشنی عرش فرود آمده تابدهد بر شب چشمان خمارت رنگیباد دستش به نیاز آمده و می خواهدبزند در غم گیسوی سیاهت چنگیباز موسیقی کفش تو و سمفونی بادهمه ی کوچه به رقص آمده با آهنگیپشت این پنجره من هستم و تنهایی منمی زند بر سرم آرامش باد آونگیتو در آن سوی زمان، آن طرف ثانیه هابین ما فاصله انداخته قاب تنگی ... و نگاهی به من انداخت و از من رد شدسردتر از همه ی آینه های سنگیوقت ویران شدنم عقربه از پا افتادمنعکس بود در اعماق نگاهش جنگیو نگاهی به من انداخت و ... دنیا لرزیدتا فرو ریخت دل کوچک من با سنگی ...

  4. #2874
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    کتری از جوش افتادهچایی همیشه منتظر استاستکان صیقلی لب به عادت می زندو بلور اشک دوباره حل می شود در دایره در دایره در دا « ئماً یکسان نباشد حال دوران غم مخور »حافظ همیشه نفسش از جای گرم بلند می شود و دل تو هیچوقت به نقطه جوش نمی رسدوگرنه این استکان ها سال ها پیش ترک خورده بودند و دستهایم داغ می شدندنه این شعله ملایم حوصله ام را سر نمی بردفقط قطره قطره قطره بالا می رومتا نرسم به ته قوری قشنگ جهیزیه

  5. #2875
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    پسـرک اهل غزل بود، غـزل هـم می گفتعاشـق چشــم عسـل بود، عـسـل هـم می گفتگرچه هـرگز نپذیـرفـت کــه عاشق شده استعـــاشـقـت بـــود و از روز ازل هـم می گفت_چشـم هــای تـو خدای من و مـولای من اسـت_این سخن حرف اهوراست ،هبل هم می گفتدخترک حرف نـزن تـابـلـوی تـاریــخ شـدیــمقـصّه ی مـن و تو را تـاج محـل هـم می گـفتچشم تو گفت که مرده است دگرعشق بـه منچشـم هـــای همه ی اهـل محـل هـم می گفت.

  6. #2876
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    کودک که بودم حیاتی بود که هیچ گاه وسعتش را درک نکردمسالها قبل از تولدت قایم شدی ومن چشم باز کردمتا امروز... کودک که بودم وقتی خدا دلش میوه می خواست تگرگ می باریدتا من و پرنده کوچکی که روی شانه ام لانه کرده بود یک دل سیر رنگین کمان بکشیم کودک که بودم بازی چرخ فلک بودتاب می آوردیمبلد بودیم چگونه در جوی آب دنیا را وارونه ببینیم وتن آب بازی کنیم کودک که بودم سه آرزو بیشتر نبودمهمه را لبخند ببینمآرزو هایم برنده شوند وآخرین میوه بهشت دست بگذارد در دستم در چشمهایم خانه کند لبهایش طعم "دوستت دارم" بدهد و ذهنم را تا فراموشی داغ هم آغوشی ببردبهارم! ببین!در تو خلاصه شده ام

  7. #2877
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خواب گندم می بینممشتم را گره می کنم تا بچینمتببین !اندازه قلبم شده!تو هم ناز نگاهت را به من گره می زنیدستهایت را قفس می کنی تا تنگ ترین آغوشهمه دنیای من شوداقاقی می شوی و فرشتگی هایت را به رخم می کشیلبخند لبخند می کارمتبوسه بوسه می چینمتهیس !دارد جوانه می زند تا خیال معنایی دوباره دهدعزیزم!اگر چه لمس خوبی ها فقط در حرف نیستطاقت دوری این لحظه ها هم طاق شدهولی باور کنتنها عزیزی که مصرش را فدای تو می کندیوسفی است که انگار سالهاستپیراهنش بوی زلیخای نگاهت گرفته است

  8. #2878
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    رفتی و دیگر ندیدی چشمای اشک بارمو دیگر نخواستی ببینی قلب شکستموقلبی که داشتم تنهای تنها بود اما کسی مثل تو او را نشکسته بودتو آمدی و قلبم را شکستی زیر پا انداختی و دیگر تو رفتیآمدنت چه بود و رفتنت چه دیگر چرا خاطراتت را برایم گذاشتیکاش میشد ببینمت دوباره تا بگویم برایت از این قلب پاره پارهتا بگویم که چه بود و چه شد با یار بی وفا چگونه سرد شد

  9. #2879
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    سخن عشق دلا صدای غم میدن همش وفارو پس میدن تو اوج راه بی کسی فقط بهت نفس میدن سرما زده عمق وجود لحظه ها بی یادوسجود دستارودست٬پاهاروپا همش میشه حکم جمود دردی که درمون نداره حسرت پنهون نداره حلقه دل بسته به در چشمای گریون نداره گریه ها بی امون شده رسم بهار خزون شده عشق و تمنای وصال دوره بی کمون شده قناریا بال ندارن امید به پرواز ندارن خسته شدن از بی کسی صدای آواز ندارن شادیا بی نصیب شده دنیا چقد عجیب شده غم میشینه توی دلا زندگی بی شکیب شده وفا شده رسم خطا لحظه ها بی رنگ و صفا صدا میاد٬صدای پا در می زنه پشت دلا باز بکنین خبر دارم محنتی بی اثر دارم فقط کارم سر زدنه نه خورشیدو قمر دارم قلبو پراز خون میکنم عاشق و مجنون میکنم سر میزنم وقت سحر چشمارو گریون میکنم نا ندارم ٬تاب ندارم امید به فردا ندارم ادعا رو کم بکنین تو تنهایی تا ندارم بودن من خواستنی نیست دست منه٬بیخودی نیست آمد و شد یه بایده رسم منم موندنی نیست

  10. #2880
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    دشت‌هایی چه فراخ!
    کوه‌هایی چه بلند
    در گلستانه چه بوی علفی می‌آمد!
    من در این آبادی، پی چیزی می‌گشتم:
    پی خوابی شاید،
    پی نوری، ریگی، لبخندی.
    پشت تبریزی‌ها
    غفلت پاکی بود که صدایم می‌زد
    پای نی‌زاری ماندم، باد می‌آمد، گوش دادم:
    چه کسی با من، حرف می‌زد؟
    سوسماری لغزید.
    راه افتادم.
    یونجه‌زاری سر راه.
    بعد جالیز خیار، بوته‌های گل رنگ
    و فراموشی خاک.
    لب آبی
    گیوه‌ها را کندم، و نشستم، پاها در آب:
    من چه سبزم امروز
    و چه اندازه تنم هوشیار است!
    نکند اندوهی، سر رسد از پس کوه.
    چه کسی پشت درختان است؟
    هیچ، می‌چرخد گاوی در کرت
    ظهر تابستان است.
    سایه‌ها می‌دانند، که چه تابستانی است.
    سایه‌هایی بی لک،
    گوشه‌ی روشن و پاک،
    کودکان احساس! جای بازی این‌جاست.
    زندگی خالی نیست:
    مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست.
    آری
    تا شقایق هست، زندگی باید کرد.
    در دل من چیزی است، مثل یک بیشه نور، مثل خواب دم صبح
    و چنان بی‌تابم، که دلم می‌خواهد
    بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه.
    دورها آوایی است، که مرا می‌خواند..سهراب سپهری

صفحه 288 از 555 نخستنخست ... 138188238268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302303304305306307308338388438 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •