صفحه 283 از 302 نخستنخست ... 133183233263264265266267268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 2,821 تا 2,830 , از مجموع 3018

موضوع: ديوان شمس

  1. #2821
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    به جان تو پس گردن نخاری


    نگویی می‌روم عذری نیاری


    بسازی با دو سه مسکین بی‌دل

    اگر چه بی‌دلان بسیار داری


    نگویی کار دارم در پی کار

    چه باشی بسته تو خاوندگاری


    تو گویی می‌روم رنجور دارم

    نه رنجوران ما را می‌گذاری


    ز ما رنجورتر آخر کی باشد

    که در چشمت نیاییم از نزاری


    خوری سوگند که فردا بیایم

    چه دامن گیردت سوگند خواری


    تو با سوگند کاری پخته‌ای سر

    که بر اسرار پنهانی سواری


    تو ماهی ما شبیم از ما بمگریز

    که بی‌مه شب بود دلگیر و تاری


    تو آبی ما مثال کشت تشنه

    مگرد از ما که آب خوشگواری


    بپاش ای جان درویشان صادق

    چه باشد گر چنین تخمی بکاری


    چه درویشان که هر یک گنج ملکند

    که شاهان راست ز ایشان شرمساری



    به تو درویش و با غیر تو سلطان

    ز تو دارند تاج شهریاری


    که مه درویش باشد پیش خورشید

    کند بر اختران مه شهسواری


    منم نای تو معذورم در این بانگ

    که بر من هر دمی دم می‌گماری


    همه دم‌های این عالم شمرده‌ست

    تو ای دم چه دمی که بی‌شماری



  2. #2822
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض



    به تن با ما به دل در مرغزاری

    چو دربند شکاری تو شکاری


    به تن این جا میان بسته چو نایی

    به باطن همچو باد بی‌قراری


    تنت چون جامه غواص بر خاک

    تو چون ماهی روش در آب داری


    در این دریا بسی رگ‌هاست صافی

    بسی رگ‌هاست کان تیره است و تاری


    صفای دل از آن رگ‌های صافی است

    بدان رگ پی بری چون پر برآری


    در آن رگ‌ها تو همچون خون نهانی


    ور انگشتی نهم تو شرم داری


    از آن رگ‌هاست بانگ چنگ خوش رگ

    ز عکس و لطف آن زاری است زاری


    ز بحر بی‌کنار است این نواها

    کی می‌غرد به موج از بی‌کناری


  3. #2823
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا بگرفت روحانی نگاری


    کناری و کناری و کناری


    بزد با من میان راه تنگی

    دوچاری و دوچاری و دوچاری


    ز جان برخاست ز آتش‌های عشقش

    بخاری و بخاری و بخاری


    مبادا هیچ دل را زین چنین عشق

    قراری و قراری و قراری


    سکست این کره تند دل من


    فساری و فساری و فساری


    نهاده بر سرش افسار سودا

    غباری و غباری و غباری


    فتاده در سرش از شمس تبریز

    خماری و خماری و خماری


  4. #2824
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    متاز ای دل سوی دریای ناری


    که می‌ترسم که تاب نار ناری


    وجودت از نی و دارد نوایی

    ز نی هر دم نوایی نو برآری


    نیستانت ندارد تاب آتش

    وگر چه تو ز نی شهری برآری


    میان شهر نی منشین بر آذر

    که هر سو شعله اندر شعله داری


    اگر نی سوی آتش میل دارد

    چو میل رزق سوی رزق خواری


    نیاز آتش است آن میل تنها

    که آتش رزق می‌خواهد به زاری


    به هر چت نی بفرماید تو نی کن

    خلاف نی بکن از شهریاری


    خلافش کردی و نی در کمین است

    چو نی کم شد سر دیگر نخاری


    پدید آید تو را ناگه وجودی

    نه نی دارد نه شکر آنچ داری


    یکی نوری لطیفی جان فزایی

    در او می‌های گوناگون کاری


    گشایی پر و بالی کز حلاوت

    نمایی لطف‌های لاله زاری


    میان این چنین نوری نماید

    دگر خورشید و جان‌ها چون ذراری


    به نور او بسوزی پر خود را

    ز شیرینی نورش گردی عاری



    ز ناله واشکافد قرص خورشید

    که گل گل وادهد هم خار خاری


    زبان واماند زین پس از بیانش

    زبان را کار نقش است و نگاری


    نگار و نقش چون گلبرگ باشد

    گدازیده شود چون آب واری


    بر آن ساحل که‌ای‌ن گل‌ها گدازید

    اگر خواهی تو مستی و خماری


    همی‌گو نام شمس الدین تبریز

    کز او این کارها را برگزاری


  5. #2825
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا در خنده می‌آرد بهاری


    مرا سرگشته می‌دارد خماری


    مرا در چرخ آورده‌ست ماهی

    مرا بی‌یار گردانید یاری


    چو تاری گشتم از آواز چنگی

    نوایش فاش و پیدا نیست تاری


    جهانی چون غباری او برانگیخت

    که پنهان شد چو بادی در غباری


    حیاتی چون شرار آن شه برافروخت

    که پنهان شد چو سوزی در شراری


    جمال گلستان آن کس برآراست


    که پنهان شد چو گل در جان خاری


    دلم گوید که ساقی را تو می‌گو

    که جانم مست آن باقی است باری


    دلم چون آینه خاموش گویاست

    به دست بوالعجب آیینه داری


    کز او در آینه ساعت به ساعت

    همی‌تابد عجب نقش و نگاری


  6. #2826
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بدید این دل درون دل بهاری


    سحرگه دید طرفه مرغزاری


    در او آرامگاه جان عاشق

    در او بوس و کنار بی‌کناری


    که فردوسش غلام آن گلستان

    بهشت از سبزه زارش شرمساری


    به هر جانب یکی حلقه سماعی

    به زیر هر درختی خوش نگاری


    اگر پیری درآید همچو کافور

    شود گل عارضی مشکین عذاری


    چو شیر اسکست جان زنجیرها را

    رمید آن سو چو مجنون بی‌قراری


    برفتم در پی جان تا کجا شد

    در آن رفتن مرا بگشاد کاری


    بدیدم طرفه منزل‌های دلکش


    ولیک از جان ندیدم من غباری


    بگو راز مرا تا بازآید

    وگر ناید بیا واپس تو باری


    نشانی‌ها بیاور ارمغانی

    که تا تن را کنم من دارداری


    کیست آن مه خداوند شمس تبریز

    خداخلقی عجیبی نامداری


  7. #2827
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خداوندا زکات شهریاری


    ز من مگذر شتاب ار مهر داری


    هلا آهسته‌تر ای برق سوزان

    که شد چشمم ز تو ابر بهاری


    نمی‌تاند نظر کاندر رکابت

    رسد در گرد مرکب از نزاری


    عنان درکش پیاده پروری کن

    که خورشیدی و عالم بی‌تو تاری


    جدایی نیست این تلخی نزع است

    گلوی ما به هجران می‌فشاری


    چو سایه می‌دود جان در پی تو

    گذشت از سایه جان در بی‌قراری


    به روی او دلا بس باده خوردی

    بدین تلخی از آن رو در خماری


    چه باشد ای جمالت ساقی جان

    خماری را به رحمت سر بخاری


    نه دست من گرفتی عهد کردی

    که ما را تا قیامت دست یاری


    ز دست عهد تو از دست رفتم

    به جان تو که دست از من نداری


    کی یارد با تو دیگر عهد کردن


    که تو سنگین دلی بی‌زینهاری


    تو خیره کشتری یا چشم مستت

    که بر خسته دلانش می‌گماری


    حدیث چشم تو گفتم دلم رفت

    به دریای فنا و جان سپاری


    دل من رفت عشقت را بقا باد

    در اقبال و مراد و کامکاری


    بزی ای عشق بهر عاشقان را

    ابد تا کارشان را می‌گذاری


  8. #2828
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ندارد مجلس ما بی‌تو نوری


    که مجلس بی‌تو باشد همچو گوری


    بیایی یا بدان سومان بخوانی

    ز فضلت این کرامت نیست دوری


    خلایق همچو کشت و تو بهاری

    به تو یابد شقایقشان ظهوری


    تجلی کن که تا سرمست گردند

    کنند اجزای عالم مست شوری



    چو دریای عتاب تو بجوشد

    برآید موج طوفان از تنوری


    چو گردون قبول تو بگردد

    شود جمله مصیبت‌ها سروری


    خمش بگذار این شیشه گری را

    مبادا که زند بر شیشه کوری


  9. #2829
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    ز هر چیزی ملول است آن فضولی


    ملولش کن خدایا از ملولی


    به قاصد تا بیاشوبد بجنگد

    بدو گفتم ملولی هست گولی


    بخورد آن بازی من خشمگین شد

    مرا گفتا خمش دیوانه لولی


    نگوید هیچ را بد مرد این راه

    مبین بد هیچ را ور نی تو غولی


    بگفتم عین انکار تو بر من

    نه بد دیدن بود یا بی‌حصولی


    مرا گفت او تناقض‌های بینا

    بود از مصلحت نه از بی‌اصولی


    محالی گر بگوید مرد کامل

    تو عین حال دانش ای حلولی


    گهی درد که داند گه بدوزد


    گهی شاهی کند گاهی رسولی


    به تأویلات تو او درنگنجد

    که تو هستی فصولی او اصولی


    ز خود منگر در او از خود برون آ

    که بر بی‌حد ندارد حد شمولی


    خمش ای نفس تازی هم بگویم

    دوباره لا تقولی لا تقولی


  10. #2830
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    مرا هر لحظه قربان است جانی


    تو را هر لحظه در بنده گمانی


    دو چشم تو بیان حال من بس

    که روشنتر از این نبود بیانی


    جهان چون نی هزاران ناله دارد

    که یک نی دید از شکرستانی


    از آن شکرستان دیدم نشان‌ها

    ندیدم از تو شیرینتر نشانی


    مثال عشق پیدایی و پنهان


    ندیدم همچو تو پیدا نهانی


    جهان جویای توست و جای آن هست

    مثل بشنو که جان به از جهانی


    نه‌ای بر آسمان ای ماه لیکن

    شود هر جا که تابی آسمانی


صفحه 283 از 302 نخستنخست ... 133183233263264265266267268269270271272273274275276277278279280281282283284285286287288289290291292293294295296297298299300301302 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •