موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3031
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    وقتی از چشم تو افتادم دل مستم شکست
    عهد و پیمانی که روزی با دلت بستم شکست

    ناگهان- دریا! تو را دیدم حواسم پرت شد
    کوزه ام بی اختیار افتاد از دستم شکست

    در دلم فریاد زد فرهاد و کوهستان شنید
    هی صدا در کوه،هی "من عاشقت هستم" شکست

    بعد ِ تو آیینه های شعر سنگم میزنند
    دل به هر آیینه،هر آیینه ایی بستم شکست

    عشق زانو زد غرور گام هایم خرد شد
    قامتم وقتی به اندوه تو پیوستم شکست

    وقتی از چشم تو افتادم نمیدانم چه شد

    پیش رویت آنچه را یک عمر نشکستم شکست …

  2. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  3. #3032
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    هی فلانی!
    دیگر هوای برگرداندنت را ندارم…
    هرجا که دلت میخواهد برو…
    فقط آرزو میکنم
    وقتی دوباره هوای من به سرت زد، آنقدر آسمان دلت بگیرد که با هزار شب گریه چشمانت، باز هم آرام نگیری…
    و اما من…
    بر نمیگردم که هیچ!
    عطر تنم را هم از کوچه های پشت سرم جمع میکنم،
    که نتوانی لم دهی روی مبل های راحتی،با خاطراتم قدم بزنی!

  4. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  5. #3033
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بعد از اين بگذار قلب بي‌قراري بشكند
    گل نمي‌رويد، چه غم گر شاخساري بشكند

    بايد اين آيينه را برق نگاهي مي‌شكست
    پيش از آن ساعت كه از بار غباري بشكند

    گر بخواهم گل برويد بعد از اين از سينه‌ام
    صبر بايد كرد تا سنگ مزاري بشكند

    شانه‌هايم تاب زلفت را ندارد، پس مخواه
    تخته‌سنگي زير پاي آبشاري بشكند

    كاروان غنچه‌هاي سرخ، روزي مي‌رسد
    قيمت لبهاي سرخت روزگاري بشكند

  6. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  7. #3034
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بیهوده انتظار تو را دارم

    دانم دگر تو بازنخواهی گشتهر چند

    اینجا بهشت شاد خدایان است
    بی تو برای من
    این سرزمین غم زده زندان است

  8. #3035
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    خانه ات زيباست

    نقش هايت همه سحرانگيز است
    پرده هايت همه از جنس حرير
    خانه اما بي عشق ، جاي خنديدن نيست
    جاي ماندن هم نيست
    بايد از كوچه گذشت
    به خيابان پيوست
    و تكاپوي كنان
    عشق را بر لب جوي و گذر عمر و خيابان جوئيد
    عشق بي همهمه در بطن تحرك جاريست
    *****
    تن تماميت زيبايي پيراهن نيست
    مهرباني با تن، مثل يك جامه بهم نزديكند
    و اگر ميخواهيم روزهامان
    همه با شبهامان
    طرحي از عاطفه با هم ريزند
    گاهگاهي بايد
    به سر سفرهء دل بنشينيم
    قرص ناني بخوريم
    از سر سفرهء عشق
    گامهامان بايد
    همهء فاصله ها را امروز

    كوتاه كنند
    و سر انگشت تفاهم هر روز
    نقب در نقب دري بگشايد
    دري از عشق به باغ گل سرخ
    "و بينديشيم بر واژهء "دوستت دارم
    محمدتقي خاني - متخلص به آرام

  9. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  10. #3036
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    روزگار بر خلاف آرزوهایم...

    سال ها تکراری تر از همیشه
    و لحظه هایی که
    که می گذرد
    اما به سختی
    بهار پائیز گونه ام مبارک

  11. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  12. #3037
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    دنبال وجهی می گردم
    که تمثیل تو باشد
    زلالی چشم هات
    بی پایانی آسمان
    مهربانی دست هات
    ...

    نوازش گندمزار
    و همین چیزهای بی پایان.
    نمی دانستم دلتنگیت
    قلبم را مچاله می کند
    نمی دانستم وگرنه
    از راه دیگری
    جلو راهت سبز می شدم
    تمهیدی، تولد دوباره ای، فکری
    تا دوباره
    در شمایلی دیگر
    عاشقت شوم.
    گفته بودم دوستت دارم؟

  13. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  14. #3038
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    می دانی؟


    یک وقت هایی باید

    رویِ یک تکه کاغذ بنویسی


    تعطیل است


    و بچسبانی پشتِ شیشه‌یِ افکارت

    ...
    ... باید به خودت استراحت بدهی


    دراز بکشی


    دست هایت را زیر سرت بگذاری


    به آسمان خیره شوی


    و بی خیال سوت بزنی


    در دلت بخندی به تمام افکاری که


    پشت شیشه‌یِ ذهنت صف کشیده اند


    آن وقت با خودت بگویی:


    بگذار منتظر بمانند.





  15. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  16. #3039
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    عـاصی شدم ، بریـده ام از اینهمه عـذاب

    از گـریـه هـای هـرشبـه ام روی رختـخواب

    ده سال مـی شود کـه بـرایـم غـریبـه ای

    ده سال مـی شود کـه خـرابـم...فقـط خـراب

    شایـد تـو هـم شبیـه دلـم درد می کشی

    شاید تـو هـم همیشـه خـودت را زدی بـه خـواب

    از مـن چـه دیـده ای کـه رهـایـم نمی کنـی؟

    جـز بیقـراری و غـم و انـدوه و اعتصـاب؟

    جــز فکـرهـای منفـی و تصمیـم هـای بـد

    جـز قـرصهـای صـورتـی ضـد اضطـراب؟

    اصـلا تـو بـهترین بشـری!!مـن بـدم بـدم!

    بگـذار تـا فرو بـروم تــــوی منــجلاب

  17. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


  18. #3040
    معاونت سایت
    تاریخ عضویت
    2012/06/05
    محل سکونت
    Tabriz
    نوشته ها
    14,398
    سپاس ها
    6,794
    سپاس شده 16,762 در 8,741 پست
    نوشته های وبلاگ
    27

    پیش فرض

    بچه که بودم از جریمه های نانوشته که بگذریم

    سلمانی و ساعت و سیب
    سکه و سلام و سکوت
    و سبزی صدای بهار
    هفت سین سفره ی من بود
    بچه که بودم
    دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت
    که آخر هیچ قصه ای به خانه نمی رسید
    بچه که بودم
    تنها ترس ساده ام این بود
    که سه شنبه شب آخر سال
    باران بیاید
    بچه که بودم
    آسمان آرزو آبی
    و کوچه ی کوتاهمان
    پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود

  19. کاربر روبرو از پست مفید !MAHSA! سپاس کرده است .


صفحه 304 از 555 نخستنخست ... 154204254284285286287288289290291292293294295296297298299300301302303304305306307308309310311312313314315316317318319320321322323324354404454 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •