موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #3321
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    بر پرده هاي درهم اميال سركشم
    نقش عجيب چهره يك ناشناس بود
    نقشي ز چهره ئي كه چو مي جستمش بشوق
    پيوسته مي رميد و بمن رخ نمي نمود

    يكشب نگاه خسته مردي بروي من
    لغزيد و سست گشت و همانجا خموش ماند
    تا خواستم كه بگسلم اين رشته نگاه
    قلبم تپيد و باز مرا سوي او كشاند

    نوميد و خسته بودم از آن جستجوي خويش
    با ناز خنده كردم و گفتم بيا، بيا
    راهي دراز بود و شب عشرتي به پيش
    ناليد عقل و گفت كجا مي روي كجا

    راهي دراز بود و دريغا ميان راه
    آن مرد ناله كرد كه پايان ره كجاست
    چون ديدگان خسته من خيره شد بر او
    ديدم كه مي شتابد و زنجيريش به پاست

    زنجيريش بپاست، چرا اي خداي من
    دستي بكشتزار دلم تخم درد ريخت
    اشگي دويد و زمزمه كردم ميان اشگ
    «زنجيرش بپاست كه نتوانمش گسيخت»

    شب بود و آن نگاه پر از درد مي زدود
    از ديدگان خسته من نقش خواب را
    لب بر لبش نهادم و ناليدم از غرور
    «كاي مرد ناشناس بنوش اين شراب را»

    آري بنوش و هيچ مگو كاندر اين ميان
    در دل ز شور عشق تو سوزنده آذريست
    ره بسته در قفاي من اما دريغ و درد
    پاي تو نيز بسته زنجير ديگريست

    لغزيد گرد پيكر من بازوان او
    آشفته شد بشانه او گيسوان من
    شب تيره بود و در طلب بوسه مي نشست
    هر لحظه كام تشنه او بر لبان من

    ناگه نگاه كردم و ديدم به پرده ها
    آن نقش ناشناس دگر ناشناس نيست
    افشردمش بسينه و گفتم بخود كه واي
    دانستم اي خداي من آن ناشناس كيست
    يك آشنا كه بسته زنجير ديگريست

  2. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  3. #3322
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آرزوئي است مرا در دل
    كه روان سوزد و جان كاهد
    هر دم آن مرد هوسران را
    با غم و اشك و فغان خواهد

    بخدا در دل و جانم نيست
    هيچ جز حسرت ديدارش
    سوختم از غم و كي باشد
    غم من مايه آزارش

    شب در اعماق سياهي ها
    مه چو در هاله راز آيد
    نگران ديده به ره دارم
    شايد آن گمشده باز آيد

    سايه اي تا كه بدر افتد
    من هراسان بدوم بر در
    چون شتابان گذرد سايه
    خيره گردم به در ديگر

    همه شب در دل اين بستر
    جانم آن گمشده را جويد
    زينهمه كوشش بي حاصل
    عقل سرگشته به من گويد

    زن بدبخت دل افسرده
    ببر از ياد دمي او را
    اين خطا بود كه ره دادي
    به دل آن عاشق بد خو را

    آن كسي را كه تو مي جوئي
    كي خيال تو بسر دارد
    بس كن اين ناله و زاري را
    بس كن او يار دگر دارد

    ليكن اين قصه كه مي گويد
    كي به نرمي رودم در گوش
    نشود هيچ ز افسونش
    آتش حسرت من خاموش

    مي روم تا كه عيان سازم
    راز اين خواهش سوزان را
    نتوانم كه برم از ياد
    هرگز آن مرد هوسران را

    شمع اي شمع چه مي خندي؟
    به شب تيره خاموشم
    به خدا مردم از اين حسرت
    كه چرا نيست در آغوشم

  4. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  5. #3323
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ديروز بياد تو و آن عشق دل انگيز
    بر پيكر خود پيرهن سبز نمودم
    در آينه بر صورت خود خيره شدم باز
    بند از سر گيسويم آهسته گشودم

    عطر آوردم بر سر و بر سينه فشاندم
    چشمانم را نازكنان سرمه كشاندم
    افشان كردم زلفم را بر سر شانه
    در كنج لبم خالي آهسته نشاندم

    گفتم بخود آنگاه صد افسوس كه او نيست
    تا مات شود زينهمه افسونگري و ناز
    چون پيرهن سبز ببيند بتن من
    با خنده بگويد كه چه زيبا شده اي باز

    او نيست كه در مردمك چشم سياهم
    تا خيره شود عكس رخ خويش ببيند
    اين گيسوي افشان بچه كار آيدم امشب
    كو پنجه او تا كه در آن خانه گزيند

    او نيست كه بويد چو در آغوش من افتد
    ديوانه صفت عطر دلاويز تنم را
    اي آينه مردم من از اين حسرت و افسوس
    او نيست كه بر سينه فشارد بدنم را

    من خيره به آئينه و او گوش بمن داشت
    گفتم كه چسان حل كني اين مشكل ما را
    بشكست و فغان كرد كه از شرح غم خويش
    اي زن، چه بگويم، كه شكستي دل ما را

  6. #3324
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و مي دانم
    چرا بيهوده مي گوئي، دل چون آهني دارم
    نمي داني، نمي داني، كه من جز چشم افسونگر
    در اين جام لبانم، باده مرد افكني دارم

    چرا بيهوده مي كوشي كه بگريزي ز آغوشم
    از اين سوزنده تر هرگز نخواهي يافت آغوشي
    نمي ترسي، نمي ترسي، كه بنويسند نامت را
    به سنگ تيره گوري، شب غمناك خاموشي

    بيا دنيا نمي ارزد باين پرهيز و اين دوري
    فداي لحظه اي شادي كن اين رؤياي هستي را
    لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر مي
    چنان مستت كنم تا خود بداني قدر مستي را

    ترا افسون چشمانم ز ره برده است و مي دانم
    كه سرتاپا بسوز خواهشي بيمار مي سوزي
    دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را
    چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه مي دوزي

  7. #3325
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    از بيم و اميد عشق رنجورم
    آرامش جاودانه مي خواهم
    بر حسرت دل دگر نيفزايم
    آسايش بي كرانه مي خواهم

    پا بر سر دل نهاده مي گويم
    بگذشتن از آن ستيزه جو خوشتر
    يك بوسه ز جام زهر بگرفتن
    از بوسه آتشين او خوشتر

    پنداشت اگر شبي بسر مستي
    در بستر عشق او سحر كردم
    شب هاي دگر كه رفته از عمرم
    در دامن ديگران بسر كردم

    ديگر نكنم ز روي ناداني
    قرباني عشق او غرورم را
    شايد كه چو بگذرم از او يابم
    آن گمشده شادي و سرورم را

    آنكس كه مرا نشاط و مستي داد
    آنكس كه مرا اميد و شادي بود
    هر جا كه نشست بي تأمل گفت
    «او يك زن ساده لوح عادي بود»

    مي سوزم از اين دوروئي و نيرنگ
    يكرنگي كودكانه مي خواهم
    اي مرگ از آن لبان خاموشت
    يك بوسه جاودانه مي خواهم

    رو، پيش زني ببر غرورت را
    كاو عشق ترا بهيچ نشمارد
    آن پيكر داغ و دردمندت را
    با مهر بروي سينه نفشارد

    عشقي كه ترا نثار ره كردم
    در سينه ديگري نخواهي يافت
    زان بوسه كه بر لبانت افشاندم
    سوزنده تر آذري نخواهي يافت

    در جستجوي تو و نگاه تو
    ديگر ندود نگاه بي تابم
    انديشه آن دو چشم رؤيائي
    هرگز نبرد ز ديدگان خوابم

    ديگر بهواي لحظه ئي ديدار
    دنبال تو در بدر نمي گردم
    دنبال تو اي اميد بي حاصل
    ديوانه و بي خبر نمي گردم

    در ظلمت آن اتاقك خاموش
    بيچاره و منتظر نمي مانم
    هر لحظه نظر به در نمي دوزم
    وان آه نهان بلب نمي رانم

    اي زن كه دلي پر از صفا داري
    از مرد وفا مجو، مجو، هرگز
    او معني عشق را نمي داند
    راز دل خود باو مگو هرگز

  8. #3326
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    ز آن نامه اي كه دادي و زان شكوه هاي تلختا نيمه شب بياد تو چشم نخفته است
    اي مايه اميد من، اي تكيه گاه دور
    هرگز مرنج از آنچه بشعرم نهفته است

    شايد نبوده قدرت آنم كه در سكوت
    احساس قلب كوچك خود را نهان كنم
    بگذار تا ترانه من رازگو شود
    بگذار آنچه را كه نهفتم عيان كنم

    تا بر گذشته مي نگرم، عشق خويش را
    چون آفتاب گمشده مي آورم بياد
    مي نالم از دلي كه بخون غرقه گشته است
    اين شعر، غير رنجش يارم بمن چه داد

    اين درد را چگونه توانم نهان كنم
    آندم كه قلبم از تو بسختي رميده است
    اين شعرها كه روح ترا رنج داده است
    فريادهاي يك دل محنت كشيده است

    گفتم قفس، ولي چه بگويم كه پيش از اين
    آگاهي از دوروئي مردم مرا نبود
    دردا كه اين جهان فريباي نقشباز
    با جلوه و جلاي خود آخر مرا ربود

    اكنون منم كه خسته ز دام فريب و مكر
    بار دگر به كنج قفس رو نموده ام
    بگشاي در كه در همه دوران عمر خويش
    جز پشت ميله هاي قفس خوش نبوده ام

    پاي مرا دوباره بزنجيرها ببند
    تا فتنه و فريب ز جايم نيفكند
    تا دست آهنين هوس هاي رنگ رنگ
    بندي دگر دوباره بپايم نيفكند

  9. #3327
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آه، اي مردي كه لب هاي مرا
    از شرار بوسه ها سوزانده ئي
    هيچ در عمق دو چشم خامشم
    راز اين ديوانگي را خوانده ئي

    هيچ مي داني كه من در قلب خويش
    نقشي از عشق تو پنهان داشتم
    هيچ مي داني كز اين عشق نهان
    آتشي سوزنده بر جان داشتم

    گفته اند آن زن زني ديوانه است
    كز لبانش بوسه آسان مي دهد
    آري، اما بوسه از لب هاي تو
    بر لبان مرده ام جان مي دهد

    هرگزم در سر نباشد فكر نام
    اين منم كاينسان ترا جويم بكام
    خلوتي مي خواهم و آغوش تو
    خلوتي مي خواهم و لب هاي جام

    فرصتي تا بر تو دور از چشم غير
    ساغري از باده هستي دهم
    بستري مي خواهم از گل هاي سرخ
    تا در آن يكشب ترا مستي دهم

    آه، اي مردي كه لب هاي مرا
    از شرار بوسه ها سوزانده ئي
    اين كتابي بي سرانجامست و تو
    صفحه كوتاهي از آن خوانده ئي!

  10. #3328
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    طفلي غنوده در بر من بيمار
    با گونه هاي سرخ تب آلوده
    با گيسوان در هم آشفته
    تا نيمه شب ز درد نياسوده

    هر دم ميان پنجه من لرزد
    انگشت هاي لاغر و تبدارش
    من ناله مي كنم كه خداوندا
    جانم بگير و كم بده آزارش

    گاهي ميان وحشت تنهائي
    پرسم ز خود كه چيست سرانجامش
    اشگم بروي گونه فرو غلطد
    چون بشنوم ز ناله خود نامش

    اي اختران كه غرق تماشائيد
    اين كودك منست كه بيمارست
    شب تا سحر نخفتم و مي بينيد
    اين ديده منست كه بيدارست

    ياد آيدم كه بوسه طلب مي كرد
    با خنده هاي دلكش مستانه
    يا مي نشست با نگهي بي تاب
    در انتظار خوردن صبحانه

    گاهي بگوش من رسد آوايش
    «ماما» دلم ز فرط تعب سوزد
    بينم درون بستر مغشوشي
    طفلي ميان آتش تب سوزد

    شب خامش است و در بر من نالد
    او خسته جان ز شدت بيماري
    بر اضطراب و وحشت من خندد
    تك ضربه هاي ساعت ديواري

  11. #3329
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    راز من

    هيچ جز حسرت نباشد كار من
    بخت بد بيگانه اي شد يار من
    بي گنه زنجير بر پايم زدند
    واي از اين زندان محنت بار من
    واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
    روز و شب در چشم من راز مرا
    گوش بر در مينهد تا بشنود
    شايد آن گمگشته آواز مرا
    گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
    فكرت آخر از چه رو آشفته است
    بي سبب پنهان مكن اين راز را
    درد گنگي در نگاهت خفته است
    گاه مي نالد به نزد ديگران
    كو دگر آن دختر ديروز نيست
    آه آن خندان لب شاداب من
    اين زن افسرده مرموز نيست
    گاه ميكوشد كه با جادوي عشق
    ره به قلبم برده افسونم كند
    گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
    زين حصار راز بيرونم كند
    گاه ميگويد كه : كو ‚ آخر چه شد
    آن نگاه مست و افسونكار تو ؟
    ديگر آن لبخند شادي بخش و گرم
    نيست پيدا بر لب تبدار تو
    من پريشان ديده مي دوزم بر او
    بي صدا نالم كه : اينست آنچه هست
    خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
    زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
    همزباني نيست تا برگويمش
    راز اين اندوه وحشتبار خويش
    بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
    خويشتن را مايه آزار خويش
    از منست اين غم كه بر جان منست
    ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
    پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
    الفتم با حلقه زنجير نيست
    آه اينست آنچه مي جستي به شوق
    راز من راز ني ديوانه خو
    راز موجودي كه در فكرش نبود
    ذره اي سوداي نام و آبرو
    راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
    جز وجودي نفرت آور بهر تو
    آه نيست آنچه رنجم ميدهد
    ورنه كي ترسم ز خشم و قهر تو

  12. #3330
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    مي روم خسته و افسرده و زار
    سوي منزلگه ويرانه خويش
    بخدا مي برم از شهر شما
    دل شوريده و ديوانه خويش

    مي برم، تا كه در آن نقطه دور
    شستشويش دهم از رنگ گناه
    شستشويش دهم از لكه عشق
    زينهمه خواهش بيجا و تباه

    مي برم تا ز تو دورش سازم
    ز تو، اي جلوه اميد محال
    مي برم زنده بگورش سازم
    تا از اين پس نكند ياد وصال

    ناله مي لرزد، مي رقصد اشك
    آه، بگذار كه بگريزم من
    از تو، اي چشمه جوشان گناه
    شايد آن به كه بپرهيزم من

    بخدا غنچه شادي بودم
    دست عشق آمد و از شاخم چيد
    شعله آه شدم، صد افسوس
    كه لبم باز بر آن لب نرسيد

    عاقبت بند سفر پايم بست
    مي روم، خنده بلب، خونين دل
    مي روم، از دل من دست بدار
    اي اميد عبث بي حاصل

صفحه 333 از 555 نخستنخست ... 183233283313314315316317318319320321322323324325326327328329330331332333334335336337338339340341342343344345346347348349350351352353383433483 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •