سگ ولگرد گوشه اي از اتوبان بود.

شايد مي خواست به آن طرف رود.

_ آري من خود ديدمش..

رنگش قهوه اي بود با بدني لاغر و رنجيده. به چشمانش خيره شدم. نگاه مهرباني داشت که عالم را به ستوه مي آورد اما دردي پشت چشمانش بود که دنيا را برايم بدون وصف بي ارزش کرد.

_ قلبم را سخت به درد آورد..

جواني شايد پر از شور زندگاني با اتومبيلش و با سرعتي سرسام آور به سگ ولگرد زد.

_ آري من شاهد بودم.. و مي فهميدم..

مغزش را متلاشي کرد. و لاشه اش را با قدرت بر تپه هاي سوزان کنار اتوبان کوباند.

_ و اندوه تمام جسم و جانم را فرا گرفت.. و من مي فهميدم..

انگار نه انگار که اتفاقي افتاده، جوان رفت با همان سرعت براي زندگاني خود.

لاشه ي سگ ولگرد بي نوا را ديدم که کنار جاده در خون و خاک غلتيده و بدنش لرزش هاي پيش از مرگ را دارد.

او مي لرزيد و قطره هاي اشک در چشمانش مي خشکيدند.

در سکوت، بدنش که لحظه اي قبل مي زيست رو به تجزيه شدن نهاد.

_ و من...