-
مدیر بازنشسته
گوساله کوچولو
گوساله کوچولو
ارسکين کالدول
برگردان: احمد شاملو
يک روز صبح، بابام خيلي زودتر از هميشه قبل از طلوع آفتاب بلند شد و بدون اين که کلمه ئي با کسي حرف بزند رفت ماهي گيري.
بابام دوست داشت که بعض روزها، صبح پيش از اين که مامان تو خانه رفت وآمد روزانه اش را شروع کند اين شکلي جيم شود و به ماهيگيري برود.
باري... گاهي بابام به اين ترتيب از خانه جيم مي شد و مي رفت و غيبتش سه چهار روز طول مي کشيد.
محلي که بابا جانم در اين مدت اطراق مي کرد لب رودخانه «براي ئر» بود. و طول غيبتش هم بستگي داشت به مقدار صيد ماهيش. بابا جانم عاشق بي قرار و ديوانه ماهيگيري بود.
از عادات باباجانم يکي هم اين بود که همان جا دم رودخانه دود و دمي به راه مي انداخت و ماهي ها را کباب مي کرد... عقيده اش اين بود که ماهي را از لب رودخانه نبايد به خانه برد، چون زن ها تا دنيا دنياست نخواهند فهميد که چقدر آرد ذرت بايد به قطعات ماهي بزنند تا لذيذ بشود.
آن روز صبح وقتي که مامان متوجه غيبت بابام شد به رو خودش نياورد...
بعد از صبحانه من و کاکا هن سم رفتيم پشت انبار که ذرت پوست کنيم و ضمناً براي ماديان علوفه پايين بياريم.
تمام مدت پيش ازظهر را من و کاکا همان طور که مشغول تراشه درست کردن از چوب کاج بوديم، حساب مي کرديم که با فروش آهن قراضه ها چقدر پول مي شود به جيب زد.
موقعي که کارخانه نجاري سوت ظهر را زد سروکله مامان پشت انبار پيدا شد و از کاکا سراغ بابا را گرفت. من ساکت ماندم چون نمي خواستم دهن لقي کرده باشم اما از همه ماجرا خبر داشتم:
هن سم بم گفته بود که صبح باباجانم سعي داشته او را هم با خودش ببرد.
مامان گفت: کاکا هن سم! وقتي بات حرف مي زنم اين جور هاج و واج نشين... گفتم آقا موريس کجاست؟
کاکا هن سم نگاهي به من کرد و بعد چشمش را به توده تراشه ها که محصول کار روزانه اش بود دوخت و پس از لحظه اي پرسيد: اين دورورها نيست؟
دست آخر نگاهش را متوجه مامان کرد و در اين موقع سفيدي چشم هاش قد يک نعلبکي شده بود!
مامان از خشم پا به زمين کوبيد و گفت: خودت هم مي دوني که اين جاها نيست ، هن سم! از اين که اين جور تو روي من خودتو به کوچه علي چپ مي زني خجالت بکش!
هن سم که راست تو چشم هاي مامان نگاه مي کرد گفت: مارتا خانم! من خودمو به کوچه علي چپ نمي زنم.
پس بگو بينم آقا موريس امروز صبح کجا رفته؟
احتمال داره رفته باشه سلموني. همين يکي دو روز پيش شنيدم که حرفشو مي زد؛ يعني مي گفت که موهاش محتاج اصلاحن و ازين حرف ها...
مامان چشم غره اي رفت و گفت:
کاکا هن سم! راستشو مي گي يا نه؟
و در عين حال دولا شد و به شيوه هميشگيش که وقتي مي خواست حرفي از هن سم در بياورد او را مي ترساند ترکه کلفتي از رو زمين برداشت:
راستشو مي گي يا نه؟
من همه سعيمو مي کنم مارتا خانم جونم! ممکنه آقا موريس رفت باشه پيش نجار... گاهگاهي شنيده بودم که مي گفت براي تعمير مرغداني چند تا تيکه تخته لازم داره.
مامان برگشت و به طرف ايوان نگاه کرد: باباجانم معمولاً چوب قلاب ماهي گيريش را وقتي که با آن کاري نداشت مي گذاشت گوشه ايوان...
کاکا گفت: مارتا خانم! حالا يادم اومد: آقا موريس گفت مي ره چرخي بزنه و يک جائي تو چراگاه گوساله ها رو تموشا کنه.
مامان سرش را برگرداند. ديگر بيش از پيش عصباني شده بود:
پس قلاب ماهي گيري رو براي چي با خودش برده؟
شايد بعد تصميمشو عوض کرده و ديگه يادش رفته به من بگه. احتمال هم داره فکر کرده باشه که امروز برا رفتن تماشاي گوساله ها روز خوبي نيست.
-کاکا به ات نشون مي دم که امروز برا دروغ چاپ زدن هم روز خوبي نيست!
مارتا خانم جونم! من جز اون چه آقا موريس يادم داده بود که به تون بگم چيز ديگه ئي عرض نکردم که. شما خودتون هم مي دونين که من هيچ وقت از خودم در نميارم مارتا خانم جونم! اين هائي رو که به تون عرض کردم آقا موريس يادم داده بود...من هميشه سعي مي کنم فقط همون کاري رو که بم گفته ن بکنم. به خدا من هروقت بخوام يه حرفو دو جور تعريف کنم، بندبند تنم مي لرزه.
مامان رفت تو آشپزخانه و در را پشت سر بست. صداي ظرف ها را که زير و رو مي کرد مي شد شنيد. بعد در را باز کرد و مرا صدا زد:
ناهارت حاضره ويليام! ناهار پدرتم حاضره، اما پدرت بهتره زهرمار بخوره!
در همين لحظه چشم من به طور اتفاق به پرچين دورحياط افتاد و از جام جستم: بابام را ديدم که چشم هاش را راست بالا گرفته، آن پشت گوش وايستاده. من با آرنج به پهلوي هن سم زدم تا قبل از آن که چيزي بگويد و جنجالي راه بيفتد، بابا را ببيند.
مامان حدس زد که يکي پشت پرچين کمين کرده و در حالي که به قصد ديدن آن طرف پرچين رونوک پنجه هايش قد بلند کرده بود تا دم پلکان جلو آمد. باباجانم مثل برق سرش را دزديد اما ديگر دير شده بود و مامان ديده بودش: به سرعت از پله ها پايين دويد طول حياط را طي کرد و قبل از آن که بابام به پشت انبار بخزد مامان در نرده ئي را باز کرد بند لباس کار او را چسبيد کشان کشان آوردش زير پلکان دهليز و سر من داد کشيد: ويليام! فوري برو تو اتاق درها رو ببند، پشت پنجره هائي رو بکش و تا وقتي هم که صدات نزده م اگه پاتو بگذاري بيرون قلمتو خورد مي کنم!
من بلند شدم و طول دهليز را سلانه سلانه طي کردم.
هن سم خواست از گوشه خانه جيم شود اما مامان که دستش را خوانده بود داد زد: همون جا که هستي وايسا هن سم.
بابا جانم از اين که مامان بند لباسش را چسبيده بود و ول نمي کرد خيلي دمق بود و زير چشمي به طرف من نگاه مي کرد. من خواستم به علامت هم دستي اشاره ئي بش برسانم اما از مامان حساب بردم!
خب! موريس استروپ، با اين دروغ دون هائي که وا مي داري اين کاکاي بيچاره بگه چه بازئي مي خواي درآري؟
بابا به هن سم نگاه کرد و کاکا چشم هاش را پائين انداخت. براي يک لحظه هيچ کس هيچي نگفت و من همه اش ترس اين را داشتم که مامان قبل از اين که من بتونم جواب باباجانم را بشنوم مجبورم کند که بروم توي خانه...
يک دقيقه طول کشيد تا بابام به حرف آمد:
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن