توی تنهايی سردش ، سر به زانو ، تـوی دستش



شاخه ی پژمرده ای هست که ساکت شده قلبش



غصه ی یه درد کهنه ، که از اون گل به جا مونده



می خونه بـــا قلب پــاکش که چرا تنها مونده



زيرِ لب شعری می خونه ، شعری از جنونه گريه



ساکت و سرد و پر نجابت ، بازم از غصه می خونه