کجايي؟

برفي است هواي نوشته هايم.
تنهايي ام را با اين سياهي کلام فرياد ميزنم …
تنهايم مثل ثانيه هاي تکرار ناشدني… مثل ميوه هاي درخت پژمرده باغ متروک…
ديگر کجايي تا ببيني بي تو حتي جوهر خوابهايم هم رنگي ندارد.
در سکوت تنهايي، طوفانيم… طوفاني که هيچ رگباري دست و دلم را به آرامش دعوت نميکند.
بارانيم مثل هواي چشمان غرور پيچک شکسته به دست باد…
عاصيم مثل بغض به هنگام فرياد. مثل پنجره هاي خاموشي به وقت چشم انتظاري باران…… آخر کجايي؟
کجايي؟ دلم تنگ است. دل تنگ مثل سنگ صبور به وقت تکه شدن به دست سنگيني نشئه مرگ…
با تمام تنهايي و باراني و طوفاني و عصيان باز هم منتظرم،
منتظر يک لحظه از نگاه بودن در نبض نگاه تو. کجايي؟
بغض اين قلم… باز نميشود.
کجايي؟
دلم تنگ است…