دل می گیرد و میمیرد و هیچ کس سراغی ز آن نمی گیرد.
ادعای خدا پرستیمان دنیا راسیاه کرده ولی یاد نداریم چرا خلق شدیم.
غرورمان را بیش از ایمان باور داریم.
حتی بیش از عشق
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برایکسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد وگیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب میبخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواندهوس کوچ به سرم زده.
شاید هم هجرت.
نمی دانم.
ز این بی دلی ها خسته شدم.
دستانم رابه دستان هیچ کس می سپارم و درد دل می کنم با درختان.
دیوانگی هم عالمی دارد





پاسخ با نقل قول
