هر بار که دسته اي از قاصدکها از روبروي پنجره ي آرزوهايم ميگذرند
باز از تو ميپرسم از آنهاو باز ...
آنها از تو بي خبرند !
هر روز دسته اي قاصدکها را جمع ميکنم ...
و در گوششان ، قصه ي هر روز ِانتظارم را ميخوانم ...
و به دست باد مي سپارم تا هر شب با قصه ي قاصدکهاي من به خواب روي ...
و هر صبح با صداي زمزمه ي من بيدار شوي ... !
ميداني که منتظرم ، ميدانم که مي آيي ...!!


ديشب دوباره ،
باد در گوشم تو را نجوا ميکرد ...
ديشب دوباره ...
اشک به چشمانم حلقه زد ... !
ديشب دوباره ،
بغض گلويم را پنجه ميزد ... .
ديشب دوباره ...
چقدر فرياد زدم که برگردي ... !
اما ...
دوباره صبح شد و من باز مثل ِهميشه تنهايم ...
تنها و منتظر ... !!