-
کاربر سایت
دانه هاي زنجير زندگي را مي شمارم کم است !
دانه اي هست که پيدايش نمي کنم و نمي دانم چطور بدون آن دو تکه زنجير رابه هم وصل کنم ...
دانه هايي پيدا مي کنم ! شايد شبيه همان دانه اي که کم است ... پايي براي پيدا کردن نمانده پيدا کردن آن دانه ناب ...
وسوسه مي شوم! وسوسه مي شوم از خستگي فرار کنم و به جاي آن دانه ناب يکي از همان دانه هاي مشابه را در زنجير زندگي ام جاي دهم...
زنجير زندگي ديگر دو تکه نيست پايي براي جستجوي دوباره لازم نيست
دانه مشابه به راحتي جاي خود را پذيرفت ...
زنجير زندگي را به آن طرف ديوار آينده پرتاب مي کنم
و از آن بالا مي روم ... پاره مي شود ! زنجير پاره مي شود !
از جايي که وسوسه زندگي مي کرد
از جايي که پاهاي خسته زندگي مي کرد
از جايي که نااميدي زندگي مي کرد .
از جايي که دانه مشابه زندگي مي کرد...
پرت مي شوم از آينده به جايي که حتي گذشته نيست!
محکم به زمين مي خورم مني که نيمي از زنجير زندگي را بالا رفته بودم
درست جايي زمين مي خورم که دانه ناب کنار من است ...
دانه ناب کنار چشمان من است کنار چشماني که براي هميشه بسته مي شوند ! ...
اي دانه ناب!
بدون تو زنجير زندگيم از هم گسسته است
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن