آن کیستکز روي کرم با ما وفاداري کند
برجاي بدکاري چو من یکدم نکوکاري کند
اول به بانگناي و نی، آرد به دل پیغام وي
وانگه به یکپیمانه می، با من وفاداري کند
دلبر که جان فرسود از او، کام دلم نگشود از او
نومید نتوان بود از او، باشد که دلداري کند
گفتم گره نگشوده ام، زان طرُهّ تا من بوده ام
گفتا منشفرموده ام تا با تو طَرّاري کند