ايستاده ام و سوسوي غريب يک ستاره را مي نگرم
دراين انديشه ام که آيا تو هم به او مي نگري

يا شايدم به قبل نگريسته اي و من او را حال
کاش مي شد امشب با هم ، در کنار گلهاي باغچه بوديم
آنقدر از دل مي گفتيم تا که گل خسته شود
آن زمان عطر احساس من و تو تا اوج هوا حس مي شد
حيف که خيالي بيش نيست ، همچنان خيره به آن ستاره ام
زير لب مي گويم : اي کاش ...