به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي
كنار انتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت
تمنای مرا دیدی و رفتی
شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت