دختری بود که آرزو داشت پرواز کنه و از همه چیز بگذره . اون دوست داشت همه چیز تو دنیا رو رها کنه پر بکشه به آسمون . آسمون آبی که آبی اون براش به معنی آزادی بود و ابرهاش به معنی یک تکیه گاه . اون فراتر ها رو دوست داشت . فراتر از هر چیز . فراتر از آسمون ، فراتر از زندگی ، فراتر از آبی ، فراتر از سفید. اون می خواست پرواز کنه تا فراتر ها رو هم ببینه . دختری بود که احساساتش به زیبایی و پاکی دریای آبی بود . این دختر آرزوشو به هیچ کس نگفت به هیچ کس ، تا اینکه خاک فهمید چون دختر به خاک پیوسته بود . خاک به ریشه گفت ، به ریشه گیاه زیبایی که از گوشه یه سنگ قبر بیرون اومده بود . ریشه به گیاه گفت و آرزو به برگ ها رسید . باران گرفت . قطره ی روی برگ آرزو رو شنید . از گرمای ناراحتی تبخیر شد و به اسمون رفت و ابر شد . به دوستانش گفت . آسمون فهمید . به فرشته ها گفت . فرشته ها خبرو پیش خدا بردند و خدا دلش به حال دخترک سوختو روح آن دختر حالا مثل یک پرنده در حال پرواز است و دخترک بالاخره فراتر ها رو دید و به آرزوش خندید چون دانست که زیباترین آرزو رو کرده است .