صدایت می زنم
می آیی
کنار دلتنگی ام می نشینی
دستهایت را می بویم
و چشمهایت را می جویم
گونه هایت بوی غریب خاک باران خورده را می داد
و لبهایت یادآور غنچه ایست
که تنها یک طلوع تا غروب همسفر خورشید شد
و تو
چقدر نجیب و با صداقت نگاهم می کنی
و چقدر
مهربانی را
در آئینه چشمانت برایم تکرار می کنی
حالا فقط سایه ام را همسایه می شوی
کاش
دلتنگی ام را هم خانه می شدی
غروبم را طلوع
دریایم را آسمان…
حالا به همان همسایه ی سایه بودنت قانعم!
فقط تا صبح با من بمان
دلم برای دیروز ها تنگ است
تو بمان با من
تنها تو بمان…