لمیده ام

بر سکوی کنار پنجره

بر خُنَکای خاطرات ِحضورِ تو در کنارِ خودم

چشم می دوزم به آسمان و منتظر میشوم...

شاید که معجزه افتادنی باشد،

مثل یک ستاره یا شهاب سنگ

بر مرکزِ ثِقل چشمهای امیدوارِ من

و شاید که ماه

تو را به من ببخشد

برای همیشه...