غزل
نوشته ام به دلِ شعرهاي غیرمجاز
که دوست دارمت اي آشناي غیرمجاز
هوا بد است، بِکِش شیشه ي حسادت را
که دور باشد از این جا هواي غیرمجاز
به کوچه پا نگذاریم تا نفرمایند:
جدا شوند زِ هم این دو تاي غیرمجاز
دل است، من به تو تجویز می کنم دیگر
مباد پک بزنی بر دواي غیرمجاز
ترا نگاه کنم هرچه روز تعطیل است
مرا ببر به همین سینماي غیرمجاز
تو صحنه هاي رمانتیک و جمله هاي قشنگ
که حفظ کرده اي از فیلم هاي غیرمجاز
زبان به کام بگیر و شبیه مردم باش
مباد دم بزنی از خداي غیرمجاز
غزل
ضعیف و لاغر و زرد و صداي خواب آور
کنار بستر من قرص هاي خواب آور
لجن گرفتم از این سرگذشت ویروسی
از این تب، این تبِ مالاریاي خواب آور
منی که منحنی زانوان زاویه دار
جدا نمی کندم از هواي خواب آور
همین تجمع اجساد مومیایی شهر
مرا کشانده به این انزواي خواب آور
زمین رها شده دورِ مدارِ بی دردي
و روزنامه پر از قصه هاي خواب آور
هنوز دفترِ خمیازه هاي من باز است
بخواب شعر! در این ماجراي خواب آور





پاسخ با نقل قول
