اگر این ترس بی معنا رها سازد دل ما را

غریو بانگ آزادی بلرزاند ثریا را


همان ترسی که پر باشد درون سینه امت

که تا نام خدا آید به یاد آرد غضب ها را


یگانه خالق هستی بری از کینه ها باشد

همان ایزد که افکنده اساس نظم دنیا را


همی دانم که سربازم اگر این نقطه پردازم

نه من باکی به دل دارم که گویم این سخن ها را


که ننگ و گمرهی باید به دور از میهنی باشد

که در دامان خود دارد وطن سازان فردا را


بسی انسان آزاده اسیر بند و قلاده

چو بیند مهر و سجاده بپرسد این چراها را


چـرا ملا ولی باشد برای نسل ایـرانی ؟

همان نسلی که پرورده مثال پورسینا را


چرا بانوی ایرانی از آن شیخ جمارانی

همانطوری که می دانی کشیده بس ستم ها را


یکی بانوی فرزانه چو آرتیمیس فرمانده

به نیروی خدا داده مسخر کرده دریا را


کمند گیسوانش را کمان ابروانش را

نه پنهان کرده رویش را نه سر و قد بالا را


همان کوروش که او روزی مسخر کرد دنیا را

نوشته بر دل صخره حقوق نسل فردا را


هر آنکس باوری دارد دل آزرده مداریدش

پرستد هور مزدا را و یا آئین موسی را


تو ای فرزند آزاده گرت عقلی خدا داده

به کارآور خرد را و مروری کن سخن ها را


نشاید کرنش و سجده به غیر از خالق هستی

رها کن بنده خاکی پرستش کن اهور را


سزاوار پرستش ها نباشد جز خدا در دل

به هر نامی که می خواهی بخوان سلطان دلها را


سخن کوته اگر ملت ز خواب خرگوشی خیزد

برون از خانه اندازد بساط شیخ و ملا را


به زودی گربه ایران بر آرد نعره چون شیران

بسان باز اشکاری که گیرد موش صحرا را


تو ای نیروی یزدانی به هر راهی که می دانی

از این گرداب شیطانی رها کن میهن ما را