دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموشخفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها رابا زبان نگه گفته بودنداز من و هرچه در من نهان بودمی رمیدی می رهیدییادم آمد که روزی در این راهناشکیبا مرا در پی خویشمی کشیدی می کشیدیآخرین بار آخرین بارآخرین لحظه ی تلخ دیدارسر به سر پوچ دیدم جهان راباد نالید و من گوش کردمخش خش برگهای خزان راباز خواندیباز راندیباز بر تخت عاجم نشاندیباز در کام موجم نشاندیگرچه در پرنیان غمی شومسالها در دلم زیستی تو
آه هرگز ندانستم ای عشقچیستی توکیستی تو





پاسخ با نقل قول
