دورادور عاشقت شدم،

دورادور نگرانت بودم،

دورادور عشق ورزيدم

و خود نمى دانستى كه نگاه هاى گاه و بى گاه و بى تفاوتت

سوژه اى براى تفسير من بود

كه شب تا به صبحم را رويايى مى كرد...

...

و حال عاشق شدن و عشق ورزيدنت به ديگرى را دورادور ميبينم

و از همين دور،

ميميرم