صفحه 321 از 324 نخستنخست ... 171221271301302303304305306307308309310311312313314315316317318319320321322323324 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 3,201 تا 3,210 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    می آید می آید
    مثل بهار از همه سو می آید
    دیوار
    یا سیم خاردار
    نمی داند
    می آید
    از پای و پویه باز نمی
    ماند
    آه
    بگذار من چو قطره ی بارانی باشم
    در این کویر
    که خاک را به مقدم او مژده می دهد
    یا حنجره ی چکاوک خردی که ماه دی
    از پونه ی بهار سخن می گوید
    وقتی کزان گلوله ی سربی
    با قطره قطره
    قطره ی خونش
    موسیقی مکرر و یکریز برف را
    ترجیعی
    ارغوانی می بخشد

  2. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  3. #2
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    کبریت های صاعقه
    پی در پی
    خاموش می شود
    شب همچنان شب است
    با این که یک بهار و دو پاییز
    زنجیره ی زمان را
    با سبز و زردشان
    از آب رودخانه گذر دادند
    دیدیم
    در آب رودخانه همه سال
    خون بود و خاک گرم
    که می رفت
    در شط
    شطی که دست مردی
    در موج های نرمش
    آیینه ی خدا را
    یک روز شست و شو داد
    2
    کبریت های صاعقه
    پی در پی
    خاموش می شد
    شب همچنان شب است
    خون است و خاک گرم
    نظارگان مات شب و روز
    بسیار روزها و چه بسیار
    3
    کبریت های صاعقه
    پی در پی
    شب را
    کمرنگ می کند
    من دیدم و صبور گذشتن
    خون از رگان فقر و شهامت
    جاری بود
    در خاک
    های اردن سینا
    4
    کبریت های صاعقه شب را
    بی رنگ می کند
    چندان که در ولایت مشرق
    از شهر بند کهنه ی نیشابور
    سرکرده ی قبیله ی تاتار
    فریاد هم صدایی خود را
    فانوس دود خورده ی تاریک
    از روشنای صبح می آویزد
    کبریت های صاعقه
    شب را
    نابود می
    کند

  4. #3
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    در بامداد رجعت تاتار
    دیوارهای پست نشابور
    تسلیم نیزه های بلند است
    در هر کرانه ای
    فواره های
    خون
    دیگر در این دیار
    گویا
    خیل قلندران جوان را
    غیر از شرابخانه پناهی نیست
    ای تاک های مستی خیام
    بر دار بست کهنه ی پاییز
    من با زبان مرده ی نسلی
    که هر کتیبه اش
    زیر هزار خروار خاکستر دروغ
    مدفون شده ست
    با که بگویم
    طفلان ما
    به لهجه ی تاتاری
    تاریخ پر شکوه نیاکان را
    می آموزند ؟
    اهل کدام ساحل خشکی
    ای قاصد محبت باران

  5. #4
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    تبارنامه ی خونین این قبیله کجاست
    که بر کرانه شهیدی دگر بیفزایند ؟
    کسی به کاهن این معبد شگفت نگفت
    بخور آتش و قربانیان پی در
    پی
    هنوز خشم خدا را فرو نیاورده ست ؟

  6. #5
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    به هنگامی که نور آذرخش
    آن بیشه را
    از سایه عریان کرد
    و باران خواب پر آب گیاهان را
    به دشت آفتابی
    برد
    و باد صبحگاهان
    شاخ پر پیچ گوزنان را
    به عطر دشتها آمیخت
    در آن خاموش که تاریک گه روشن
    نگر آنجا چه می بینی ؟
    شهیدی یا نه ؟
    روح لاله ای در پیکر مردی
    تجلی کرده
    از آیینه ی بیداری و دیدار
    در آن باران و در آن میغ تر دامن
    نگر آنجا
    چه می بینی ؟
    درون روستای خواب
    درختان فلج و بیمار و
    آن طفلان خردینک
    گرسنه زیر بار کار
    و مردانی که با دستان خود
    سازند پیش چشم خود دیوار
    و بالاتر و بالاتر
    تو در آن سوی آن دیوار آبستن
    نگر آنجا چه می بینی ؟

  7. #6
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    آنجا هزار ققنوس
    آتش گرفته است
    اما صدای بال زدن شان را
    در اوج
    اوج مردن
    اوج دوباره زادن
    نشنیده ام
    هرگز
    وقتی که با شکستن یک شیشه
    مردابک صبوری یک شهر را
    یکباره می توانی بر هم زد
    ای دست های خالی! از چیست
    حیرانی ؟
    گویا
    گلهای گرمسیری خونین را
    در سردسیر این باغ
    بیهوده کاشتند
    آب و هوای این شهر
    زین سرخ و بوته هیچ نمی پرورد
    اما
    تو آتش شفق را
    در آب جویبار
    در کوچه باغ ها
    به چه تفسیر می کنی ؟

  8. #7
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    خوابت آشفته مباد
    خوش ترین هذیان ها
    خزه ی سبز لطیفی
    که در برکه ی آرامش تو می روید
    خوابت آشفته مباد
    آن سوی
    پنجره ی ساکت و پرخنده ی تو
    کاروانهایی
    از خون و جنون می گذرد
    کاروان هایی از اتش و برق و باروت
    سخن از صاعقه و دود چه زیبایی دارد
    در زبانی که لب و عطر و نسیم
    یا شب و سایه و خواب
    می توان چشانی زمزمه کرد ؟
    هر چه در جدول تن دیدی و تنهایی
    همه را پر
    کن تا دختر همسایه ی تو
    شعرهایت را دردفتر خویش
    با گل و با پر طاووس بخواباند
    تا شام ابد
    خواب شان خرم باد
    لای لای خوشت ارزانی سالنهایی
    که بهاران را نیز
    از گل کاغذی آذین دارند

  9. کاربر روبرو از پست مفید . : : H@med : : . سپاس کرده است .


  10. #8
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گفتم : این باغ ار گل سرخ بهاران بایدش ؟
    گفت : صبری تا کران روزگاران بایدش
    تازیانه ی رعد و نیزه ی آذرخشان نیز هست
    گر نسیم
    و بوسه های نرم باران بایدش
    گفتم
    آن قربانیان پار
    آن گلهای سرخ ؟
    گفت : آری
    ناگهانش گریه آرامش ربود
    وز پی خاموشی طوفانی اش
    گفت : اگر در سوک شان
    ابر می خواهد گریست
    هفت دریای جهان
    یک قطره باران بایدش
    گفتمش
    خالی ست شهر از
    عاشقان وینجا نماند
    مرد راهی تا هوای کوی یاران بایدش
    گفت : چون روح بهاران
    آید از اقصای شهر
    مردها جوشد ز خاک
    آن سان که از باران گیاه
    و آنچه م یباید کنون
    صبر مردان و
    دل امیدواران بایدش

  11. #9
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    گر دلی آسوده ز آشوب زمن می داشتم
    خاطری خندانتر از صبح چمن می داشتم
    تا زدم چچون غنچه دم بر باد رفتم همچو گل
    کاشکی مهر خموشی بردهن می داشتم
    اشک
    لرزانم که افتادم ز چشم آشنا
    کاش یک بار دگر روی وطن می داشتم
    داستان عشق من شیرین تر از قرهاد بود
    گر نگفتم پاس عشق کوهکن می داشتم
    همچو خورشید سحر بودی اگر مشتی زرم
    جای در آغوش گل های چمن می داشتم
    سود و سودایم کجا بودی به تدبیر جنون
    گر هراس نام و ننگ
    خویشتن می داشتم

  12. #10
    مدیر بازنشسته
    تاریخ عضویت
    2011/08/29
    محل سکونت
    Tehran_ParS
    نوشته ها
    8,503
    سپاس ها
    1,389
    سپاس شده 2,854 در 2,129 پست
    نوشته های وبلاگ
    21

    پیش فرض

    اشکیم و حلقه در چشم کس آشنای ما نیست
    در این وطن چه مانیم دیگر که جای ما نیست
    چون کاروان سایه رفتیم ازین بیابان
    زان رو درین گذرگاه نقشی ز
    پای ما نیست
    آیینه شکسته بی روشنی نماند
    گر دل شکست ما را نقص صفای ما نیست
    با آن که همچو مجنون گشتیم شهره در شهر
    غیر از غمت درین شهر کس آشنای ما نیست
    عمری خدا تو را خواست ای گل نصیب دشمن
    عمری خدای او بود یک شب خدای ما نیست

صفحه 321 از 324 نخستنخست ... 171221271301302303304305306307308309310311312313314315316317318319320321322323324 آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •