صفحه 87 از 324 نخستنخست ... 37676869707172737475767778798081828384858687888990919293949596979899100101102103104105106107137187237 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 861 تا 870 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    به یاد شبی می افتم که تو را میان شمع ها دیدم.

    دوباره می خواهم به سوی تو بیایم.تو را کجا می توان دید؟

    در آواز شب اویز های عاشق؟

    در چشمان یک عاشق مضطرب؟

    در سلام کودکی که تازه واژه را آموخته؟

    دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند،برای تو نامه بنویسم.

    و تو نامه هایم را بخوانی و جواب آنها را به نشانی همه ی غریبان جهان بفرستی.

    ای کاش می توانستم تنهاییم را برای تو معنا کنم و از گوشه های افق برایت آواز
    بخوانم.

    کاش می توانستم همیشه از تو بنویسم.

    می ترسم روزی نتوانم بنویسم و دفترهایم خالی بمانند و حرفهای ناگفته ام هرگز به
    دنیا نیایند.

    می ترسم نتوانم بنویسم و کسی ادامه ی سرود قلبم را نشنود.

    می ترسم نتوانم بنویسم وآخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد وتازه ترین شعرم به تو
    هدیه نشود.

    دوباره شب،دوباره طپش این دل بی قرارم.

    دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبرو می افتد.

    دلم می خواهد همه ی دیوارها پنجره شوند و من تو را میان چشمهایم بنشانم.

    دوباره شب ،دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که با همه ی ابر های عالم پر نمی شود.

    دوباره شب،دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگه داشته.

    دوباره شب،دوباره تنهایی،دوباره سکوت،دوباره من و یک دنیا خاطره...

  2. #2
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    نه از اكنون ِ تو

    از تكرار دلگيرم

    من از اين لحظه هاي بي تو خالي

    من از اين غربت بيدار دلگيرم

    نه از اكنون ِ تو

    از فكر فردا

    كه چون ديروزها سرد است دلگيرم

    من حتي از خودم

    از بابت شعري كه پُردرد است دلگيرم !

  3. #3
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    مي ترسم از نبودنت...

    و از بودنت بيشتر!!!

    نداشتن تو ويرانم ميكند...

    و داشتنت متوقفم!!!

    وقتي نيستي كسي را نمي خواهم.

    و وقتي هستي" تو را" می خواهم.

    رنگهايم بي تو سياه است و در كنارت خاكستري ام

    خداحافظي ات به جنونم مي كشاند...

    و سلامت به پريشانيم!؟!

    بي تو دلتنگم و با تو بي قرار....

    بي تو خسته ام و با تو در فرار...

    در خيال من بمان

    از كنار من برو

    من خو گرفته ام به نبودنت.......




  4. #4
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    این روزها که نیستی

    نمی‌گذرند !

    جز انتظار و سکوت

    هیچ چیز تنهایی لحظه هایم را به آغوش نمی کشد ...

    صبر می کنم

    با اشک ...

    میان اشک‌هایم

    تو برایم بخند ...!

  5. #5
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    یادت ای دوست بخیر

    روزگارت شیرین

    دل من میخواهد

    که بدانی بی تو

    دلم اندازه دنیا تنگ است

    یادت ای دوست بخیر

    میسپارم همه زندگیت را به خدا

    که چون آیینه زلال،همچو دریا آرام

    مثل یک کوه،پر از شوکت بودن باشی.

  6. #6
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    مي دونستم تنهايي گفتم كه همدمت مي شم
    نمي دونستم يه روز ديونه غمت مي شم

    مي دونستم كه دلت مثل كبوتر بي رياست
    ندونستم آشيونش پيش من نيست تو هواست

    مي دونستم تو دلت يه غصه كوچيكي هست
    نمي دونستم كي بود دل قشنگتو شكست

    نمي خواستم كه برم ولي دلت منو نخواست
    يه نفر آفتابي شد پا جاي پاي من گذاشت

  7. #7
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    تنها ...
    ايستگاه غروب عاطفه
    خستگي کفش هايم
    و پرستويي که به استقبالم مي آيد
    چيزي براي گفتن ندارم
    کوچه غربت،بي خبر از تبسم شکوفه ها
    سرنوش غريبي برايم رقم زده بود
    در پس تاريکي شب
    نهانترين آواز خفته
    جان ميگيرد
    زخم خوردگان کوچه ها ، در پي تابوت هايشان
    عاشق ، مبهوت ، سرگردان
    و من تنها در عمق خيابان ...
    کوچه ...
    شب سکوت و غريبي ، آرامش خفته بود
    و من تو را ديدم
    ميان خستگي کوچه ها
    آن وقت عشق را نمي فهميدم
    تو آمدي با نخ هاي گلدوزي
    و لبهايم را به هم دوختي
    تنها هرگز از عشق نگويم
    آه ...
    عشق فرو ريختني است !!!

  8. #8
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    باز من مانده ام و تنهايی



    باز اکسير غم شيدايی



    باز آغوش شباهنگ سکوت



    باز آهنک دلاويز هبوط



    باز من مانده ام و رسوايی



    باز آواز شب حيرانی



    باز شبگير نفس در نيرنگ



    باز زنجير هوس در اونگ



    باز من مانده ام و شيدايی



    باز هم در قفس تنهايی


  9. #9
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    یک نفر آهسته می خواند مرا

    یه نفر با عشق می خواند مرا

    یک نفر از دور می خواند مرا

    یک نفر بی صدا می خواند مرا

    ای تو که از عشق هی دم میزنی

    ای تو که از بی کسی دم میزنی

    ای تو که با درد تو من آشنام

    ای تو که از عشق تو من باخبر

    ای عزیزم این سخن از من بگیر

    عشق تو درد من است

    بی کسی هایم بود از دوریت

    پس بیا با هم شویم

    تو شوی تنها یار من

    من شوم تنها عشق تو

  10. #10
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    در آنسوی مرزها دوست داشتن گناه است


    تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است...

    دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

    درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .

    دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.

    دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

    در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

    رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از پشت بسته است٬ آنچنان قدمهاي مرا زنجير کرده است که نفسهايم نيز از ميان زنجير ها به درد عبور مي کنند . . .

    دوست داشتن تو چنان تاوان سنگيني داشت که براي همه عمر بايد آنرا بپردازم ... و من این تاوان سنگین را با جان و دل پذیرا شدم .

    همه عمر ٬ داغ تو بر پيشاني و دلم نشسته است و مرا می سوزاند .

    تو نمايش زندگي مرا چنان در هم پيچيدي که هرگز از آن بيرون نيايم. . . آنقدر دلتنگ دوريش هستم .. آنقدر دلتنگ سرنوشت خويشم .. آنقدر دل آزرده عشق تو هستم که همه هستيم را خوره بي کسي و تنهايي مي جود . . .

    به او نگاه مي کنم ٬ به او که چون بهشت بر من مي پيچد و پروازم مي دهد .

    به او که لبهايش از اندوه من مي لرزند .

    به او که دستهاي نيرومندش ٬عشقي که سالها پيش اجازه اش را از من گرفتند جرعه جرعه به من مي نوشاند . . . . .

    به او که چشمهايش در عمق سياهي مي خندید و دنيايم را ستاره باران مي کرد.

    به او که باورش کردم و دل به او باختم

    به او که دلم مي خواهد در آغوشش چشمهايم را بر هم بگذارم و هرگز ٬ هرگز ٬هرگز به روي دنيا بازشان نکنم .

    به او که تکه اي از قلب مرا با خود خواهد برد

    به او که مرزهاي سرنوشت ٬ سالها پيش دوريش را از من رقم زده است. سراسر زندگيم را اندوهي پر کرده است که روزها و ماهها از اين سال به سال ديگر آنها را با خود مي کشم و ميدانم که زمان ٬ شايد زمان ٬ داغ مرا بهبود بخشد ولي هرگز فراموش نخواهم کرد که از پشت اين ديوار شيشه اي نگاهش چگونه عمق وجودم را لرزاند .

    لبهايش لرزش لبهايم را نوشيد و دستانش ترس تنم را چيد و نفسهايش برگهاي رنگين خزان را به باران عاشقانه بهار سپرد .

صفحه 87 از 324 نخستنخست ... 37676869707172737475767778798081828384858687888990919293949596979899100101102103104105106107137187237 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •