ما آدما هميشه صداهاي بلندو مي شنويم؛
پررنگهارو مي بينيم
و کارهاي سختو دوست داريم
غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛
بي رنگ مي مونن
و بي صدا مي رن
مدیر بازنشسته
ما آدما هميشه صداهاي بلندو مي شنويم؛
پررنگهارو مي بينيم
و کارهاي سختو دوست داريم
غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛
بي رنگ مي مونن
و بي صدا مي رن
مدیر بازنشسته
تویی که فک میکنی به همه چی رسیدی و دیگه چیزی نیست که نداشته باشی....به عقب نگاه کن...............!!!
خیلی دلارو شیکوندی و از رو خیلی چیزا رد شدی...، پس هنوز همه چیز رو نداری !!!!!
مدیر بازنشسته
کاش به جای جدایی مردن بود چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن....
مدیر بازنشسته
باغ نگاه
گل مــی کنـــد به باغ نگـاهت جـوانیم
وقــتی بروی دامـــن خـــود می نشانیم
داغ جنون قـــطره ی اشــکم به چشم تو
هر چند از دو چـشم خودت می چکانیم
مـن عابـــر شــکســته دل خـلوت تو ام
تا بیـکران چشــم خـــودت مــی کشانیم
یک مشـت بغض یخ زده تفسیر می کند
انـــــدوه و درد غربــت بــی همــزبانیم
وقــتی پـرید رنگ تو از پشت قصه ها
تصــویر شد نهـــایت رنـــگــین کـمانیم
تو، آن گلی که می شــکفی در خیال من
پُر می شود زعطر خوشــت زنــدگانیم
در کـهــکشان چـشم تو گم می شود دلم
سرگـشتـــه در نــــهایــتی از بی نشانیم
زیــبـــاترین ردیف غـــزلهای من توئی
ای یـــــار ســــرو قـــامت ابـرو کمانیم
حـــالا بیـــا و غــربت ما را مرور کن
ای یــــادگــــــار وســعت سبـز جوانیم
مدیر بازنشسته
آن دم که با تو امای آنکه زنده از نفس توست جان من
آن دم که با توام، همه عالم ازان من
آن دم که با توام، پُِرم از شعر و از شراب
میریزد آبشار غزل از زبان من
آن دم که با توام، سبکم مثل ابرها
سیمرغ کی رسد به بلندآسمان من
بنگر طلوع خندهی خورشید بر لبم
زان روشنی که کاشتی ای باغبان من!
با تو سخن ز مهر تو گفتن چه حاجت است؟
خود خواندهای به گوش من این، مهربان من
کاربر سایت
باورم نیست که تنها شده ام
و کسی چون تو ندارم که شبی نیم شبی
زیر باران پریشانی و درد
سایه بان شب تنهایی چترش بشوم
باورش آسان نیست
تلخ تلخ است ولی با این حال
باورم نیست تو را گم کردم
چه کنم
مدیر بازنشسته
اومدي شبيه بارون دله من خسته خاكه
واسه اون نم نمه چشمات ، نميدوني چه هلاكه
نمي دوني ، نميدوني واسه من چقدر عزيزي
شايدم مي دوني اما منو باز به هم ميريزي
نمي دونم چي رازيه كه تو چشمات خونه كرده
هر چي هست اونقدر قشنگه كه منو ديوونه كرده
![]()
کاربر سایت
ديشب که بارون مي اومد من و دلم حرف مي زديم
دفتر خاطراتمو با همديگه ورق زديم
از پشت صفحه هاي دور نگام به اسم تو رسيد
دلم يه دفعه بي دليل يه آه کوتاهي کشيد
يادم اومد روزي رو که چشام چشاي تو رو ديد
خواستم که درگيرت نشم اما مگه دلم شنيد؟
کاربر سایت
حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، خیس اشك هایم نشود
مدیر بازنشسته
گوشـَـتــ را به ـمن بده
مدت هاستــ حرف هايمـ را کنج دلـَمـ نگه داشته امـ
شايد فرصـَتش رسيد
همان فرصت طلايے که من تن بسپارمـ بهآغوش مردانه اَتــ
و يک جا حل شوم در آن همـِ عاشقے
همان فرصت طلايے که سهم چشمانـَـم فقط چشمانـَتــ باشد
و دستانـَتــ گردان در گيسوانـَمـ
اما...فرصتش پيش نيامد
هنوز حرف هايـم کـُنج دلــــَم مانده
و دستهايمــ از تـــــو خاليستــ
گوشـــت را به ـمـن بده