زندگی به من گفت:
باید بیاموزی که همیشه نمی توانی در اولین خانه قرار بگیری...
ولی من به او اموختم که می توانم خانه ای را که در ان هستم،
مبدل به نخستین خانه کنم
مدیر بازنشسته
زندگی به من گفت:
باید بیاموزی که همیشه نمی توانی در اولین خانه قرار بگیری...
ولی من به او اموختم که می توانم خانه ای را که در ان هستم،
مبدل به نخستین خانه کنم
مدیر بازنشسته
چنان می خواهمت
که پیش از این
هیچ کس نمی خواسته
وچنان می سوزم
از داغ دوریت
که بعد از این
هیچ کس نخواهد سوخت
مدیر بازنشسته
پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم.
دختر: میخوای از پیشت برم؟
پسر: حتی فکرشم نکن!
دختر: دوسم داری؟
پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز!
دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟
پسر: نه! برای چی می پرسی؟
دختر: منو میبوسی؟
پسر: معلومه! هر موقع که بتونم.
دختر: منو میزنی؟
پسر: دیوونه شدی؟ من همچین آدمی ام؟!
دختر: میتونم بهت اعتماد کنم؟!
پسر: بله.
دختر: عزیزم!
..
.
بعد از ازدواج
:
کاری نداره متن قبلی رو از پایین به بالا بخون
کاربر سایت
شب رسید و باز ستاره
میگه تنهایی دوباره
رو حریر خلوت تو
هیچکسی پا نمیزاره
مث سایه رو تن شب
پرسه می زنم به هر جا
میام اونجا که تو باشی
اگه حتی ته دریا
خیلی وقته پر کشیدی
از حصار غربت من
بی کسی و هجرت تو
شده انگار قسمت من
کاربر سایت
و امروز
آنقدر شفافیم
که قاتلان درونمان پیداست
و دریای شهرمان
چنان خسته ست
که عنکبوت
بر موج هایش تار می بندد.
.
.
.
ما کاشفان کوچه های بن بستیم
حرف های خسته ای داریم
این بار
پیامبری بفرست
که تنها گوش کند
کاربر سایت
من قول خود مرا به تو و تو قول خودت را به من داده بودي
بدون هيچ دلواپسي ...
و لي سرنوشت مهر برگشتي به نامه سر به مهر سرنوشتمان زد و تقدير
عشقمان را به گروگان گرفت!!
کاربر سایت
بدليل مردن مردي،
خانه اي سياهپوش شده است
ماهها مي آيند و فصلها مي روند
و ما در فواصل ميان ماهها و سالها
- براي فراموشي واقعه اي بزرگ –
خود را به کارهاي بي هوده مشغول مي کنيم
بدور از هيچگونه اهمال و سُستي.
کاربر سایت
عشقکلمه ای ست که بارها شنیده می شود ولی شناخته نمی شودعشقصدایی ست که هیچگاه به گوش نمی رسد ولی گوش را کر می کند
عشقنغمه ی بلبلیست که تا سحر میخواند ولی تمام نمی شود
عشقرنگی ست از هزاران رنگ اما بی رنگ است
عشقنوایی ست پر شکوه اما جلالی ندارد
عشقشروعی ست از تمام پایان ها اما بی پایاناست
عشقنسیمی ست از بهار اما خزان از آن می تراود
عشقکوششی ست از تمام وجودهستی اما بی نتیجه است
عشقکلمه ای ست بی معنی ولی هزاران معنیدارد
کاش می گفتیچیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریستچگونه باور کنم نبودنت را، ندیدنت را؟مگر می توان بود و ندید؟مگرمی توان گذاشت و گذشت؟مگر می توان احساس را در دل خشکاند؛ سوزاند؟چه بی صدا رفتیچه بی امید رهاکردی دل را، آرزو را، حرف رااز بلبلک هایباغ سراغت راگرفتمخبری نداشتندو خندیدند به حال زارمنکهچگونه از نیامدنت،نپرسیدنت و خبر ندادنت، گرفته و نا توانم
آری آنها نیز نفهمیدندکه بی تو چگونه سرکنم زندگی راشررم چیره شده ...
کاربر سایت
عشق فراموش کردن نیست بلکه بخشیدن استعشق گوش دادن نیست بلکه درک کردن استعشق دیدن نیست بلکه احساس کردن استعشق جا زدن و کنار کشیدن نیست بلکه صبر کردنو ادامه دادن است
آرزوم اینه که دستام توی دستای تو باشهتنگی این دل عاشق با نوازش تو واشهبعضی وقتا دل میگه کاشکی یه پرنده باشمتا از این دور بودن از تو بتونم بلکه رها شمیه پرنده شم شبونه بکشم پر به خیالتبرسم به لونه تو بگیرم سر زیر بالتزندگیم رنگ خدا بود اگه تنها تو رو داشتماگه میشد واسه گریه رو شونت سر میگذاشتم
مدیر بازنشسته
دستت درد نکنه ادامه بده