بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه و ماتم شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران شد
کاربر سایت
بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از پنجره با مهربانی دانه بر میداشت
تمام بالهایش غرق در اندوه و ماتم شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هایش خیس باران شد
کاربر سایت
بي تو هر شب اشك من از ديده مي بارد
در سكوتي تلخ
دست سردم
گرمي دست تو را احساس مي دارد
در حباب اشك
ديدگانم لحظه ديدار مي بيند
آتشين لبهايم
از باغ لبانت بوسه مي چيند
کاربر سایت
من تنهایی را در التهاب لحظه ها
از پس دیوار شب
پشت آینه باور خود احساس کردم ...
قسم به زمان ...
اشک تنها گواه این حضور تلخ بود
کاربر سایت
گر بیایی
از فرط خوشحالی خواهم مرد
اگر نیایی
از فرط غم و صوت
حالا که مرگ
در تو نفس می کشد
چه فرق می کند محبوب من !
بیایی یا نیایی !؟
کاربر سایت
با دست خودش سر خودش را که برید
وقتی که بجز خون خودش هیچ ندید
بالای سر خودش،خودش فاتحه خواند
یک پارچه بر صورتش از رنگ سفید
کاربر سایت
اي غم ، تو که هستي از کجا مي آيي؟
هر دم به هواي دل ما مي آيي
باز آي و قدم به روي چشمم بگذار
چون اشک به چشمم آشنا مي آيي!
کاربر سایت
گوش کن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش کن
وزش ظلمت را مي شنوي؟
کاربر سایت
دلم امشب گرفته پر گرفته
دوباره شور تو از سر گرفته
یقین دارم که آغوش تو باز است
مرا تا پا به سر در بر گرفته
کاربر سایت
دلم گرفته است!
از این نگاه سرد
از این صدای درد!
دلم گرفته است
جدا نمی شود
ز ناخدای آسمان نورد!
دلم گرفته است
زبیم رعد و برق
نگه نمی کنم
به آینه به بعد!
دلم گرفته است
ز اشک رهنورد! ...
کاربر سایت
هوا ابریست ، رنگ غم گرفته
دلم تنگ است ، بوی خون گرفته
زمین و آسمان دریا و خشکی
بدون رنگ خاکستر گرفته
ندارم طاقت احوال ناساز
که این سازم هوای دل گرفته
گهی بر حنجره دادم ز آهی
گهی بر چشم خود زارم گرفته
به گوشم می رسد گاهی صدایی
زوال اهل دل کم کم گرفته
چه گویم گر که گویم بی جهت نیست
که حالم را زمانه بد گرفته ...