تو بی آنکه بخواهی در " من " رها شدی
روبه روی آیینه
در ابردربدر
تلاقی دو جویبار درپیچ راه
تو بی آنکه بخواهی با " من " یکی شدی
اشک های تو از گونه های من جاریست
خنده های تو از لبان من.
بیا تا پنجره نیلوفری را بار کنیم!
پرنده باز خواهد گشت
و پیچک دوباره بر دیوار تکیه خواهد زد
تو خواهی خندید
آن چنان که ،
زندگی عطر بودن را از دهان تو ببوید!!
پشت پنجره می نشینم و دستانم را در تن خیس وسرد شب فرو می برم
بهانه هایم را که نقطه چین میکنم......میرسد باز هم به تو و جای که تهی ست ....تهی...!!



پاسخ با نقل قول
