صفحه 30 از 555 نخستنخست ... 101112131415161718192021222324252627282930313233343536373839404142434445464748495080130180530 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 291 تا 300 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #291
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    اولین روز بارانی را به خاطر داری؟•
    •غافلگیر شدیم•
    •چتر نداشتیم•
    •خندیدیم•
    •دویدیم•
    •و•
    •به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم•
    •.•
    •دومین روز بارانی چطور؟•
    •پیش بینی اش کرده بودی•
    •چتر آورده بودی•
    •و من غافلگیر شدم•
    • •
    •سعی می کردی من خیس نشوم•
    •و شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود•
    •.•
    •و سومین روز چطور؟•
    •گفتی سرت درد می کند و حوصله نداری سرما بخوری•
    •چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد•
    •.•
    •و•
    •و•
    •و•
    •و•
    •چند روز پیش را چطور؟•
    •به خاطر داری؟•
    •که با یک چتر اضافه آمدی•
    •و مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمان نرود دو قدم از هم دورتر راه برویم•
    •.•
    •فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم•
    •تنها برو•


  2. #292
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    مردان به وسعت نامتناهی نامردن

    گدایی عشق میکنند
    تا زمانی که به تسخیر قلب زن مطمئن شوند
    اماهمینکه مطمئن شدند
    نامردی را درکمال مردانگی به جا می آورند!؛



  3. #293
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    یک شبی مجنون نمازش را شکست
    بی وضو در کوچه لیلا نشست
    عشق آن شب مست مستش کرده بود

    فارغ از جام الستش کرده بود
    سجده ای زد بر لب درگاه او

    پر زلیلا شد دل پر آه او
    گفت یا رب از چه خوارم کرده ای

    بر صلیب عشق دارم کرده ای
    جام لیلا را به دستم داده ای

    وندر این بازی شکستم داده ای
    نشتر عشقش به جانم می زنی

    دردم از لیلاست آنم می زنی
    خسته ام زین عشق، دل خونم مکن

    من که مجنونم تو مجنونم مکن
    مرد این بازیچه دیگر نیستم

    این تو و لیلای تو ... من نیستم
    گفت: ای دیوانه لیلایت منم

    در رگ پیدا و پنهانت منم
    سال ها با جور لیلا ساختی

    من کنارت بودم و نشناختی
    عشق لیلا در دلت انداختم

    صد قمار عشق یک جا باختم
    کردمت آوارهء صحرا نشد

    گفتم عاقل می شوی اما نشد
    سوختم در حسرت یک یا ربت

    غیر لیلا برنیامد از لبت
    روز و شب او را صدا کردی ولی

    دیدم امشب با منی گفتم بلی
    مطمئن بودم به من سرمیزنی

    در حریم خانه ام در میزنی
    حال این لیلا که خوارت کرده بود

    درس عشقش بیقرارت کرده بود
    مرد راهش باش تا شاهت کنم

    صد چو لیلا کشته در راهت کنم.


  4. #294
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    به روی خاطرات من همیشه ردپای تو

    اگر چه مانده در دلم سکوت سبز جای تو
    چقدر خسته می روی از این دیار گریه زا
    کجا بدون سایه ات ؟ کجا بدون من کجا؟
    نگاه سرد و مبهمت به روی پلک های من
    قدم نمی زند چرا ؟ نمی رسد به داد تن ؟
    همین که حرف می زنی بهانه رنگ می شود
    همین که شعر می شوم دل تو سنگ می شود
    شب از گلايه هاي من به سوي روز ميدود
    غروب ميكند دلم؛به پشت كوه ميرود
    نفس نميكشد هوا ؛ قدم نميزند زمين
    سكوت ميكند غزل بدون تو فقط همين


  5. #295
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    راز دل در پس این پرده نگهدار ای اشک
    رحم کن بر من واین دیدۀ خونبار ای اشک

    تو ز دل آمده ای راز مرا فاش مکن


    حرمت خانه ازین بیش نگهدار ای اشک
    گونه را آتش غلتان تو میسوازند
    دیگر این گونه بدینگونه میازار ای اشک
    رنگ خون بودی و از غصه چه بیرنگ شدی
    من ندیدم دگری مثل تو غمخوار ای اشک
    زینهمه گوهر تابا ن که به دامن ریزی
    مانده ام از تو واز اینهمه ایثار ای اشک
    من به صد خون جگر لایق رویَش گشتم
    مهلتم ده به خدا- لحظه ی دیدار ای اشک
    درد پنهان دلم بر رخ تب دار مکش
    تا که آگه نشود از دلم اغیار ای اشک
    شور رویایی شیرین شرر شعلۀ توست
    بوالعجب!آتش وشوری وشکر بار ای اشک
    علی اسرار دل خویش نگوید با کس
    تا تویی بهر دلش محرم اسرار ای اشک

  6. #296
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    اي دل بازهم براي تومي نويسم
    براي توكه با تو بودنم تنها دليل بودن است
    براي تو كه بي توام در زندگي قراري نيست
    براي تو كه با تپشت مي تپم وبا نفست نفس مي كشم
    براي تو كه درقصر دلم برتخت نشسته اي
    آري براي تو
    بنشين وحكومت كن كه محكم جايي داري
    وهر روز هنگام شفق برلب ايوان بيا
    و رقص دخترك خيال رادرباغ گل قصرت نظاره گر باش وببين كه اين دخترك باگيسوان بلند و چشمان دلفريب چگونه تو را مي لرزاند
    ببين با آن ترانه مست كننده اش چگونه تو را مست مي كند
    و آنگاه كه تو دوان دوان به سويش مي شتابي تااو را درآغوش كشي
    ولبانش را چون غنچه اي برچيني اوسيمرغ افسانه هامي گردد
    وآرام وسبك پرميزند وازدستت مي گريزد
    مي رود تا باغي ديگربيايد
    ودرآن نغمه سرايي كند
    وآنگاه تو بي جان برروي گلهاي سپيد وقرمزمي افتي
    خسته ترازخسته ترينها
    به هرسومي نگري چشمان اورامي بيني
    به هرآوايي گوش مي دهي صداي اورامي شنوي
    خدايـا مراچه شده؟؟!!
    هرروز در شفق به آن اميد كه اوراببيني
    برلب ايوان مي آيي و دوباره نيمه شب به سراي تنهايي خود بازمي گردي
    ديگر رقص گلها هم تورانمي خنداند
    ديگر نگاه عاشق شاپركان هم درتولرزش ايجادنمي كند
    تنهايك نگاه!
    يك صدا!
    وآنگاه كه غمگين و افسرده دربسترآرميده اي
    ونمي خواهي چشم به دنياي اطراف بگشايي نغمه اي آشكارتورابيدارمي كند
    ديگروقت نشستن نيست
    برخيزو برو
    آري اوآمده اودوباره بازگشته
    برمي خيزي ودوان به سوي ايـوان مي روي اورا مي بيني
    چون روز اول زيباودلفريب ونغمه خوان
    اين باراوست كه به نظاره جسم بي جان توايستاده
    اوست كه برق مرواريدچشمانت رامي بيند و مي لرزد و توان پريدن ندارد
    آنقدرنگاهش كن تا جذبت شود وبه سويت بيايد
    وبعد....دخترك زيبا
    دوان دوان ازپله هاي قصربالامي آمد
    در حاليكه خرمن گيسوانش با آهنگ تپش قلبش برروي شانه هايش به رقص آمده بودند
    چشمان دلفـريبش بـامـرواريــد اشكش همچون گوهري مـي درخشــيـد
    و من آرام به كـناري ايستاده و او رانظاره مي كردم
    ديگرتاب نياوردم
    دويدم واورا درآغـوش كـشـيـدم
    وفرودآمدنش رادرفـرودگاه دلـم تبريك گفتم.

  7. #297
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    بنويس
    خاطرات آينده را
    و مقدر كن احتمال ديدارمان را
    در قيامتي نزديك
    طوري كه هيچ يادم نيامده باشد
    طوري كه هيچ يادت نيامده باشد بنويس
    نام كوچكم را بزرگ
    درست كنار نام خودت
    و در خاطرات آينده
    مصور كن
    آفتاب بمانی


  8. #298
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    در این خانه ی متروکه ی ویران را کسی دیگر نمی کوبد
    کسی دیگر نمی پرسد چرا تنهای تنهایم
    و من چون شمع می سوزم
    و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند
    و من گریان و نالانم
    و من تنهای تنهایم
    درون کلبه ی خاموش خویش اما
    کسی حال من غمگین نمی پرسد
    و من دریای پر اشکم که طوفانی به دل دارم
    درون سینه پر جوش خویش ، اما
    کسی حال من تنها نمی پرسد
    و من چون تک درخت زرد پاییزم
    که هر دم با نسیمی می شود برگی جدا از او
    و دیگر هیچ چیز از من نمی ماند

  9. #299
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    انسانها می‌روند، انسانها می‌آیند. کسی ایستاده‌ است، بی‌آنکه پلکی زند به چیزی خیره شده‌ است و کسی دوان دوان بدون توجه به اطرافش چیزی را دنبال می‌کند. کسی سر به زانو تکیه داده است، چون سر بلند می‌کند قطره اشکی از چشم‌اش می‌افتد و کسی به گلهای تازه خریده لبخند می‌زند. کسی اما آن میان ایستاده است، گیج و ویج. نه برای رفتن شوقی دارد و نه به ماندن امیدی. به بقیه خیره شده است و نمی‌داند چه کند. داستان همه‌ی انتظارها در ذهن‌اش تکرار می‌شود. نه می‌تواند برود چون شاید او بیاید و نه می‌تواند بایستد چون شاید او هیچ گاه نیاید.

  10. #300
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    سکوت را تجربه کن و آیینه صفت شو

    زندگی را در خود منعکس کن


    ذهن خود را به آلبوم خاطرات مرده تبدیل نکن

    همچون آیینه باش و لحظه لحظه زندگی کن

    آیینه هرگز عکسی را در خود نمی گذارد همواره خالی است

    عشق رایحه و روشنایی شناخت خویشتن و خود بودن است

    عشق لبریزی شور و مستی است...سهیم شدن خویشتن با دیگران است

    وقتی در میابی که از هستی جدا نیستی عشق تحقق میابد

    عشق رابطه نیست مرتبه ای از وجود است

    عشق به هیچ کس تکیه ندارد

    آدمی عاشق نمی شود بلکه عین عشق می شود

    البته وقتی عین عشق شد عاشق نیز هست

    عاشقی محصول عشق است نه منبع عشق

    اگر ندانی که کیستی عاشق نیز نخواهی بود

    اگر ندانی که کیستی عین ترس خواهی شد

    ترس نقطه ی مقابل عشق است ...نقطه مقابل عشق نفرت نیست

    نفرت عشق وارونه است

    در عشق آدمی بسط میابد در ترس آدمی منقبض میشود

    عشق درهای دل آدمی را میگشاید...ترس درهای دل آدمی را می بندد

    عشق اعتماد میکند و ترس شک می کند

    در ترس آدمی احساس تنهایی میکند و در عشق آدمی محو میشود

    در عشق مرزهای وجود آدمی میریزد
    و بدین سان درختان ...پرندگان... آب ها... ابرها
    ماه و خورشید و ستاره ها


    پاره ای از وجود آدمی میشوند
    عشق هنگامی تحقق می یابد که تو آسمان درون خویش را تجربه کرده باشی

    مراقبه کن - سکوت و آرامش ذهن

    غواص وجود خود شو و به عمق وجود خود برو

    وقتی پرندگان میخوانند خوب به آوازشان گوش بسپار

    وقتی به آستانه ی گلی می رسی با حیرت گرم تماشایش شو

    اجازه نده دانسته های کهنه و بیات حجاب نگاه تو شوند

    به چیزی برچسب نچسبان

    یاد بگیر سازی را بنوازی
    آدم ها را ببین و با آنها در آمیز

    هر انسانی آیینه ایست که خدا را به شیوه ی ویژه خود به تو نشان میدهد

    از آدم ها یاد بگیر... نترس

    هستی تو را به شیوه های گوناگون حمایت میکند

    اعتماد کن

    اعتماد تو را از نیروی عشق سرشار میکند

    نیروی عشق همه هستی را متبرک میکند

    عشق به خودی خود کامل است

    نیازی نیست عشق کاملتر از آن چیزی شود که هست

    میل به کامل کردن عشق نتیجه ی فهم غلط از عشق است

    دایره دایره است ما دایره کامل تر و ناقص تر نداریم

    همه دایره ها کامل اند

    اگر کامل نیستند دایره نیستند

    کمال ذاتی عشق نیز هست


    تو نمی توانی کم تر یا بیشتر عشق بورزی
    تو یا عشق می ورزی یا عشق نمی ورزی

صفحه 30 از 555 نخستنخست ... 101112131415161718192021222324252627282930313233343536373839404142434445464748495080130180530 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •