صفحه 66 از 555 نخستنخست ... 164647484950515253545556575859606162636465666768697071727374757677787980818283848586116166216 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 651 تا 660 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #651
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    هیچ‌کس مثل تو احساس مرا درک نکرد
    و نفهمید که عشق
    مثل الماس تراشیده پُر از ابعاد است
    تو فقط دانستی
    چون‌که نایاب ترین الماسی
    دوستت می‌دارم
    ای که احساس مرا می‌فهمی
    ای که می‌دانی عشق
    مثل یک مثنوی شورانگیز
    پر ازِ ابیات قشنگی‌ست
    که هریک از آن
    معنی ناب و لطیفی دارد
    عشق آن تابلو زیباست که در آن پیداست
    گذر سخت زمان دوری
    گذر ساعت وصل
    به یکی چشم زدن
    روح مشتاق و ستایشگر دوست
    لب خندان و رضامند نگار
    ناز معشوق و نیاز عاشق
    بارش گریه شوق
    سرخی شرم حضور
    پیچش موی بلند
    دور انگشت نوازشگر یار
    لذت بوسیدن
    تپش تند نفس وقت وصال
    همدلی همنفسی همکاری
    روح ایثار وصبر
    وقت ناهمواری
    وهزاران تصویر
    که تو در یاد آری
    ای که در مرتبه و معنی عشق
    قافله سالاری

  2. #652
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دستم نه
    اما دلم به هنگام نوشتن نام تو مي لرزد!
    نمي دانم چرا
    وقتي به عكس سياه و سفيد اين قاب طاقچه نشين نگاه مي كنم
    پرده لرزاني از باران و نمك
    چهره تو را هاشور مي زند!
    همخا نه ها مي پرسند:
    اين عكس كوچك كدام كبوتر است
    كه در بام تمام ترانه هاي تو
    ردپاي پريدنش پيداست؟
    من نگاهشان مي كنم
    لبخند مي زنم
    و مي بارم!
    حالا از خودت مي پرسم!
    آيا به يادت مانده آنچه خاك پشت پاي تورا
    در درگاه بازنگشتن گل كرد
    آب سرد كاسه سفال بود
    يا شورابه گرم نگاهي نگران؟
    پاسخ اين سوال ساده
    بعد از عبور اين همه حادثه در يادت مانده است؟

  3. #653
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    فرض كن پاك كني برداشتم
    و نام تورا
    از سرنويس تمام نامه ها
    و از تارك تمام ترانه ها پاك كردم!

    فرض كن با قلمم جناق شكستم!
    به پرسش و پروانه پشت كردم
    و چشمهايم را به روي رويش رؤيا و روشني بستم!

    فرض كن ديگر آوازي از آسمان بي ستاره نخواندم
    حجره حنجره ام ازتكلم ترانه تهي شد
    و ديگر شبگرد كوچه شما
    صداي آوازهاي مرا نشنيد!
    بگو آنوقت
    با عطر آشناي اين همه آرزو چه كنم؟
    با التماس اين دل در به در!
    با بي قراري ابرهاي باراني.......
    باور كن به ديدار آينه هم كه ميروم
    خيال تو از انتهاي سياهي چشمهايم سوسو مي زند!
    موضوع دوري دستها و ديدارها مطرح نيست
    همنشين نفسهاي من شد هاي
    با دلتنگي ديدگانم يكي شده اي

  4. #654
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    براي تو مي نويسم که بودنت بهار و نبودنت خزاني سرد است.
    تويي که تصور حضورت سينه بي رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق مي زند.
    در کوير قلبم از تو براي تو مي نويسم.
    اي کاش در طلوع چشمان تو زندگي مي کردم تا مثل باران هر صبح برايت شعري مي سرودم
    آن گاه زمان را در گوشه اي جا مي گذاشتم و به شوق تو اشک مي شدم و بر صورت مه آلودت مي لغزيدم
    اي کاش باد بودم و همه عصر را در عبور مي گذراندم تا شايد جاده اي دور هنوز بوي خوب پيراهنت را وقتي از آن مي گذشتي در خود داشته باشد که مرهمي شود براي دلتنگي هايم

  5. #655
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دل من برايت تنگ است
    اين جمله امروز چقدر خالي ست ! روزي اين جمله تمام حال مرا بازگو مي كرد .واژه واژه اش بوي تنهايي مرا تمام و كمال مي پراكند .
    امروز اما ، دل تنگ بودن معنايي ندارد ! حس امروز من دلتنگي نيست.
    انسان براي آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ مي شود .
    من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و براي داشتنت هيچ فردايي متصور نيست !
    داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه هاي هزار و يكشب مي ماند و از سوي ديگر محالواره ايست براي فردايي كه به جادوي هيچ غول چراغي ، هرگز نخواهد آمد !!
    به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد .
    ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لاي برفهاي تقدير كه بر سرمان مي باريد .
    ما بايد به هم فرصت حرف زدن مي داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ مي كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را
    ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتاي مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمي پيدا كنيم .
    ‹‹زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل مظنونيني هميشگي» درآمدند كه دستهاشان، خائنانه ، دستهاي ما رااز يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتي ديديم دستمان به جايي بند نيست ،بند كرديم به خودمان .
    نازنين روزهاي خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلي بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه هاي بي بهانه ، بر خاك مي ريزند و گريه هاي بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !!
    آرزوي ديروز فراموش ناشدني ! تو ديگر آرزوي من نيستي !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است !
    آرزوي محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را مي افزايد .
    آرزوي امروز شايد گريستني باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالي نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! مي بيني كه ! اين هم كم محال نيست !!
    شاهزاده قصر غزلهاي عاشقانه ام ! غزلواره زندگي ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگي پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام مي كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود !
    اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركي باقي نمانده بود !هجوم طوفان دستهاي ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما (1) زيباست :
    گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بي اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله مي رسيدم ، اگه هم ترانه بودي صد تا سد رو مي شكستم ، اگه تو بهانه بودي …اگه تو ترانه بودي …اگه تو بهانه بودي … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پاي كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! ****
    عزيزم ! اين همه دليل براي نداشتنت بس نيست ؟!!


  6. #656
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    کاش قاصدک می اومد و خبری از عشق از من از ما از ارزش دوست داشتن و احساسات می آورد.



    کاش می گفت ارزش یک ذره محبت را



    ... و من می گفتم کی و کجا و او نوید زمان و مکانی را می داد که من ما شود و در آن لحظه قلبم را به ضرب سکه ی عشق می سپردم و بر دیواره ی قلبم اسمی حکمی کردم و این چنین باشد آغاز اولین عشق ...



    بگذار اشکهایت جاری شوند ،بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد بگذار من نیز زندگی نمایم بگذار با تو زندگی کنم .


    عزیزم یک نفر ... یک جایی ... تمام رویاهایش به لبخند توست پس هر گاه احساس تنهایی کرد رو به شهر خیال و رویا می کنه این رو بخاطر می آره که ای کاش مال من باشه اون نگاه پر از رمز و راز.



    اون یه نفر در حال فکر کردن به توست ...



    آری آغاز دوست داشت زیباست *** هر چند پایان راه ناپیداست
    من دگر به پایان نیندیشم *** که همین دوست داشتن زیباست...

  7. #657
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    بگذار که آسمان، آنگونه که هست در جذبه دو چشم تو، خود را بگسترد.
    بگذار تا ماه، حتی به زیر ابر، در این سیاه شب، آرامشی به قلب سپید تو آورد...
    شاید کمی که گذشت، شاید تبسم در چشم روزگار، شاید که مشق صبر، تکلیف روزگار، نچندان به کام ماست...
    بگذار زیر و بم این زمین سخت، با پای خسته تو، گفت و گو کند.
    شاید قبول جهان، آنچنان که هست، آغاز زندگی است.
    آنجا که واژه ها به هیاهو نشسته اند.
    شاید که شاخه گلی از سکوت ناب، آواز زندگی است.
    بگذار اگر فاصله ای هست بین ما، تا روز ماندگاری دیوار سرد، یک پنجره برای دیدن هم هدیه آوریم.
    بگذار تا پیکر بت دار روزگار، در برکه گذشت پاشویه ای کند.
    آنجا که ناتوان کلام خسته، به فریاد می رسد.
    دیگر سکوت، نقطه پایان گفتگوست.
    گاهی تحمل خاری درون دست شیرین تر از لطافت گلهای زندگیست.
    بگذار تا به دشت جدایی در این زمان، بارانی از طراوت و بخشش، سفر کند.
    بذری به دشت مهربانی هدیه آوریم و آنگه بغل بغل تبسم تازه درو کنیم.
    چشمان پرسش خود را، تو بسته دار.
    لبخند مهربان تو در چشم شرمناک، یعنی بیا.
    « بیا دوباره دوست دارمت »
    شاید که یک سلام، آغاز گفتگوست.
    شاید برای رسیدن به شهر عشق اولین قدم از خود گذشتن است.

  8. #658
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    امشب از آسمان ديده ام پولک هاي اشک به وسعت درياچه ي عشق مي بارند.


    امشب نگاه باراني مهتاب به شمشاد قامت تو روشن نشد.


    امشب نذر اقاقي ها که هر شب دستان گرم و صميمي تو را انتظار مي کشند ادا نشد.


    امشب خواب گلدان شمعداني خانه به آمدنت تعبير نشد.


    امشب دل بي قرار من به صداي گام هاي استوارت آرام نگرفت.بي بهانه قلبم را شکستي.


    از من بريدي و به افق هاي دور دست کوچ کردي.و نيستي ببيني که ديگر ستاره ها کوچه را به يمن حضور عاشقانه ات چراغاني نمي کنند و نمي داني چقدر من در کوچه ي بي ستاره غريبم.


    تو رفتي و آبشار اشک هايم که بي تابانه از بستر چشم جاري مي شدند را نديدي ونمي داني که من هر شب با هق هق گريه هايم دوريت را شکوه مي کنم.


    تو رفتي و من از پشت حصار سنگين جدايي ها دستان تمنايم را به سويت دراز مي کنم تا شايد سر انگشتان اهورايي ات دستان نياز آلودم را لحظه اي لمس کند و وجود طلايي ات را دوباره در آغوش گيرند.


    تو رفتي و من در دل دالان هاي تنگ زمان به ياد همه ي ثانيه هاي سبزي که داشتيم عاشقانه اشک ريختم.


    مي دانم زير باران اشک هايم تنها تو مي تواني چتراحساست را باز کني و قلب شکسته ام را به تپش واداري و تنها تو مي تواني مرهم زخم هاي کهنه ي دلم باشي.


    چهار ديوار ذهنم آشفته از حصار جدايي هاست و مي دانم تنها تو مي تواني اين حصار را از ميان برداري و درياي پريشان ذهنم را به آرامش برساني.


    تنها تو مي تواني نگاه باراني باغچه را به آبي ترين احساس روشن آسمان منور کني و تو مي تواني آواز حبس شده در گلوي فاخته ها را به ترانه ي دل تنگي گل ها پيوند بزني.


    بدان که هميشه عاشقانه ترين نگاهم را براي تو کنارگذاشته ام و شادمانه ترين لحظه هايم را با حضور زيبايي تو به دست وحشي دريا مي سپارم .


    بيا که من به تو و يک آسمان نگاهت با تمام ستارهايش محتاجم.


  9. #659
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    اگر همه ما قرار بود درباره عشقمان بنويسم فكر مي كرديد چند صفحه را سياه مي كرديم؟

    و اگر قرار بود هر روز مطلبي درباره احساس و عشقمون بنويسيم تا چه مدتي ميتوانستيم مطالب غير تكراري بنويسيم!

    چرا بعضي از ما به عشقمان مي گوييم يك دنيا حرف داريم كه بايد به او بگوييم،آيا اگر قرار باشد همه آنها را بنويسيم بيش از چند صفحه ميتوانيم بنويسيم؟
    بعضي وقتها عشق يك نفر آنقدر بر دل آدم سنگيني مي‌كند كه آدم فكر ميكنه يك دنيا را در دل خود جا داده است.
    در حقيقت ما يك دنيا حرف نداريم ما يك دل احساس داريم.
    اگر قرار بود احساس خودمان را هر روز مي نوشتيم شايد هر روز مينوشتيم " دوستت دارم " و كساني كه عشقي در دل دارند ميدانند كه اين جمله هرگز تكراري نخواهد شد و هربار شنيدن آن (يا بهتر بگم فهميدن آن) حتي از خواندن يك كتاب حرفهاي عاشقانه ارزش بيشتري دارد.
    خوشبختي يعني اينكه بدوني يك نفر دوستت داره و شيرين ترين لحظه ها زمانيست كه ميشنوي كسي مي‌گويد كه...دوستت دارم .


    از نگاه هميشه منتظرم...از چشمان بارانيم....ازبوسه هاي نشکفته ام...

    بنو يسم برايت از ترسم... ترس از بي تو ماندن و بي تو رفتن...بي تو گفتن و بي تو خواندن....
    بنويسم برايت از نغمه هاي شبانه غم در گنج عزلت تنهايي ام....
    بنويسم برايت از معناي زندگي

    از اينکه من زندگي را در کنار تو بودن معنا مي کنم...
    زندگي را براي تو سرودن معنا مي کنم...
    من زندگي را در خروش چشمان نيلگونت معنا مي کنم...
    من زندگي را در آغوش تو بودن معنا مي کنم...
    معناي زندگي معناي بوسه هاي آتشين عشق است...

    زندگي يعني عشق

    كاش دفتر زندگي ام بدون صفحه اي از نام تو بود .

    كاش در شهر خاطراتم خانه ات ويران ميشد

    وكاش پاسبان چشمانم وقتي كه چشمانت با نگاهي نگاهم را دزديد ،در خواب نبود

    كاش عطر حضورت را به نبض روح من نمي پاشيدي و من فراموش مي كردم رايحه ي خوش با من بودنت را.

    كاش با اسب نگاهت جاده هاي خاكي دلم را نمي تاختي و گرد و غبار رفتنت بر چشمانم اوار نمي شد..

    و كاش هر گاه به ماه اسمانت مي نگري مرا ميان هر انچه ازمن به ياد مي اوري ، پيدا كني

    افسوس كه نه تو مرا به ياد مي اوري ونه من تو را از ياد مي برم

    اگرچه آرزو داشتم كاش هرگز نمي ديدم ترا


  10. #660
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دلم که مي گيرد
    در حياط خانه آنقدر قدم مي زنم که گاه صداي ناله ي گام هايم را حس مي کنم گام هايي که تازگي ها خيلي بي رمق شده اند نمي دانم چرا ! شايد اين روزها من دلم خيلي مي گيرد و گام هايم هم خسته؛

    دلم که مي گيرد
    بهانه گير مي شوم آنقدر که آسمان ها هم از دستم آرامش ندارد گاه با او مي گويم خوش بر احوالت با آن همه ستاره اين ستاره ها درونت را متحول مي کنند روشنت مي سازنند ، نجاتت مي دهند نه مثل من که ... من که از باطن تاريک خودم رنج مي برم و گاه غرق در تاريکي آن مي شوم و چشمانم در برابر همه چيز نا بينا مي شود نمي دانم چرا ستاره اي در وسعت نه چندان پهناور من سو سو نمي کند خدا مي داند به راستي خوش به حال خدا که اينقدر مي داند ؛

    دلم که مي گيرد
    عيادت کسي مي روم که چشمانم سال هاست از ديدنش محروم است کسي که فقط از او سنگ مزاري باقي مانده است و آن همه شور شوق را به خروار ها خاک هديه داده است نجوايي مي کنم با او اما من هيچ وقت از او صدايي نمي شنومو اين تکلم وحده است که آزارم مي دهد گاه هم آرزو مي کنم در دنيايي ديگر دستان ظريفش را لمس کنم ؛

    دلم که مي گيرد
    گاه مي نويسم نوشته هايي نا موفق و بي سر وته نوشته هايي که ناتواني نويسنده را در انتقال افکار ابراز مي کنند تفکراتي دروني که مدت هاست مخاطب از درک آن عاجز است

    دلم که مي گيرد
    بر لب پنجره ي اتاقم مي نشينم و نظاره گر مخلوقاتي مي شوم که در آشفته بازار شهر مي آيند و مي روند به اين همه چراغ که در شهر روشنايي بخش خانه ها هستند به راستي هر چقدر اطرافمان شلوغ تر مي شود بيشتر احساس تنهايي مي کنيم و تازه آن موقع مي فهميم که هر کس نبرد زندگي سربازي است و در ميدان جنگ هم هر کس به فکر نجات خويش است ؛

    دلم که مي گيرد
    مسافر خيال را روانه ي کوچه باغ هاي دوران کودکي مي کنم دوراني آکنده از شادي و عاري از فکر و خيال هميشه وقتي بچه هستيم دوست داريم زود تر بزرگ شويم زود تر براي خودمان تصميم بگيريم زود تراز نانوايي محله نان بخريمزود تر عاشق شويم زود تر فرزندانمان را در آغوش بگيريم زود تر پولدار شويم و زود تر ...اما وقتي با دوران کودکي حديث وداع را زمزمه مي کنيم دعا مي کنيم که زود تر بچه شويم ! درست مثل حرف مادرانمان : انسان هر چي بزرگ تر مي شود کوله بار مشکلاتش هم سنگين تر مي شود ؛

    دلم که مي گيرد
    سعي مي کنم بخندم خنده اي که گاه با خواندن پيام ها ي کوتاه تلفن همراه گاه با شنيدن صحبت ها ي اين و آن و گاهي هم قدم زدن با اين و آن در اين جا و آن جا پديدار مي گردد دلم که مي گيرد گاه هم ...و شايد اين بهترين راه درمان است ... ! ؛

    دلم که مي گيرد
    دست معبودم را غرق بوسه مي کنم و تازه هنگامي که وجودش را در کنارم حس مي کنم همه ي آن دلتنگي ها به آرامشي نشاط آور مبدل مي شوند آرمشي که هيچ معشوقي نمي تواند نثار آدمي کند خدايا چقدر دوستت دارم اين حس دوست داشتن را از من نگير .


صفحه 66 از 555 نخستنخست ... 164647484950515253545556575859606162636465666768697071727374757677787980818283848586116166216 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •