صفحه 67 از 555 نخستنخست ... 174748495051525354555657585960616263646566676869707172737475767778798081828384858687117167217 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 661 تا 670 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #661
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    باز به دفتر تنهايي هايم نگاهي تازه مي اندازم ... و من تنها حرفهاي نگفته اي را مرور مي كنم كه شايد روزي بخواني و شايد هم.... اما هر چه هست قلبم را به انتهاي حسرت مي برد...

    مهربانم بدون تو شبها غم را به آغوش مي كشم... و به ياد تو خواب قاصدك را زير و رو مي كنم و تنها به عمق جاده ي ماه سفر مي كنم .

    بهترينم حضور تو در همه ي لحظه هاي من اگر چه محسوس نيست اما هميشه آرامش قلبت را در بند بند وجودم احساس مي كنم و تنها ياد نگاه توست كه خورشيد آرزوهايم را بر فراز آسمان عشق به درخشندگي گوهرهاي ناب محبت مي تاباند ... چشمهاي تو وسعت آسمان حضور را به زندگي من مي بخشد ...

    نمي خواهم به افسانه ي بي تو بودن فكر كنم... قصه ي عشق من و تو افسانه نيست كه با حقيقت فاصله داشته باشد ... ماجراي ما داستاني واقعي و شيرين است كه پاياني ندارد... مگر با مرگ....

    اي كاش بودي و اشكهاي غلتيده روي گونه هايم را با دستان گرم مهربانت پاك مي كردي شايد اين بهانه اي بود براي احساس ناب نوازش دستانت بر روي چهره ي خسته و تنهايم....

    حرفهاي نگفته اي كه شايد هميشه نا گفته بماند بر قفس تنگ سينه ام سخت بيتابي مي كند و تنها آغوش گرم عشقت درب اين قفس شكسته را باز مي كند و مرغ اسير عشق را در آسمان زندگي من و تو با سرافرازي به پرواز در مي آورد ... و آن گاه .... من زندگي تازه ام را با تو جشن مي گيرم....

    زندگي با تو در كنار تو .... با كمال زيباي ...عشق ... آرامش... با تو تنها با تو............

  2. #662
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    اي مسافر ! اي جدا ناشدني ! گامت را آرام تر بردار ! از برم آرام تر بگذر ! تا به کام دل ببينمت .

    بگذار از اشک سرخ، گذرگاهت را چراغان کنم .

    آه ! که نميداني ... سفرت روح مرا به دو نيم مي کند ... و شگفتا که زيستن با نيمي از روح تن را مي فرسايد ...

    بگذار بدرقه کنم واپسين لبخندت را و آخرين نگاه فريبنده ات را .

    مسافر من ! آنگاه که مي روي کمي هم واپس نگر باش . با من سخني بگو . مگذار يکباره از پا در افتم ... فراق صاعقه وار را بر نمي تابم ...

    جدايي را لحظه لحظه به من بياموز... آرام تر بگذر ...

    وداع طوفان مي آفريند... اگر فرياد رعد را در طوفان وداع نمي شنوي ؟! باران هنگام طوفان را که مي بيني ! آري باران اشک بي طاقتم را که مي نگري ...

    من چه کنم ؟ تو پرواز مي کني و من پايم به زمين بسته است ...

    اي پرنده ! دست خدا به همراهت ...

    اما نمي داني ... نمي داني که بي تو به جاي خون اشک در رگهايم جاريست ...

    از خود تهي شده ام ... نمي دانم تا باز گردي مرا خواهي ديد ؟؟؟


  3. #663
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    ..........وقتی شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا می گذارد
    ...و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم
    .... لبخند شیرینت را ندارم ......حضور آرامت مدتهاست در کنارم نیست
    وقتی دلتنگ تو ام اما چشمانت نیست تا بیقراریم را در خود گم کند
    وقتی ماه رویت در تاریکی این شبها بی فروغ است
    وقتی رقص گیسوانت را در سر انگشتانم ندارم
    وقتی نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم
    وقتی نگاه معصو مانه ات را برای همیشه به خاطره ها سپرده ام
    وقتی تنهای تنهایم و یاد تو تنها مهمان شبهای بی صبح من است
    .....من می مانم و یاد تو و دلی پر درد
    سفره ای از عشق و غزل.... و شمعی که به یاد چشمان روشنت تا صبح می درخشد
    در خیالم .... برایت کلبه ای در سبزترین خلوت دنج خدا می سازم ...
    و با خواهش نگاهم تو را به این ضیافت عاشقانه می خوانم
    به دستان لطیف و کوچکت هزاران بوسه می زنم
    نیاز دلم را با ناز نگاهت پیوند می زنم هزاران گلبرک شقایق را نثار لبخند
    نگاهت می کنم
    و با تو تا اوج آبی عشق پر میکشم
    با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است
    تو را می خوانم
    غزل های خاموش دلم را بی دغدغه تا بلندای وجود فریاد میزنم
    دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

  4. #664
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    آنگاه كه چشمانم او را ديد
    و آنروز پنداشتم بسيار خوب و صبور و آرام و انسان خواهد بود....؛ اما به غلط، افسوس

    نمي دانستم كه احساسي است كه بايد بگذرد و بايد مي گذشت، اما نرفت!!! و
    همانروز كه روح و احساس حقير خود را در بندِ نگاه و شخصيتش احساس كردم
    دل و قلبم هم رفت و ديگر باز نگشت
    گر چه نداشتمش ولي وجودي حقير ، توان گريز از او نداشت
    و همانروز ، كه پنداشتم كه با او ديگر بغضي نخواهم داشت ... و نه آهي خواهد بود و نه اشكي
    افسوس كه ندانستم كه باز هم احساسم ؛ همان تنگمايه حقير ..، به مانند جويي است كه خواهد رفت و باز گشتي برايش نيست
    آنروز ندانستم كه وقتي با هم باشيم ، تنهاييم را پر نخواهد كرد و من... تنها تر از ديروز ها خواهم بود
    ولي اينك خوب مي دانم
    كه هستم من؛ اسيري در بند
    نگارنده اي در حبس
    و نا اميد و گريان و بغض آلود
    محروم ز هر بود و نبودِ خويشتن گشته ام
    قلم پر از احساسم خشكيد و شكست
    قلبي يخ بست
    دستاني كه مي لرزند
    هديه او خواهند بود و چشماني پر از اشك و گلويي پر از بغض
    در دست زمانه افسوس چه ناعادلانه به عقب رفتم و وا ماندم
    كاش همان روز مي دانستم
    كاش آنروز مي دانستم چيزي كه ديگر در اين دنيا مدفون گشته است...
    كمي سخاوت و مهرباني و آزادي است
    كاش مي دانستم كه نامردي در همگان هست
    استثنايي وجود نخواهد داشت
    كاش مي دانستم آنچه فراوان است؛ نامردي و نا عدلي است
    ولي افسوس كه ندانستم

  5. #665
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    آرام اما بيقرار در گوشه اي با خود خلوت كرده و زانوي غم در بغل و به حسرتهاي خود فكر مي كنم.ناگهان تصميم مي گيرم كاسه نياز به دست بگيرم و از رهگذران جاده عشق،مهرباني و صداقت طلب كنم.شب بر كاسه شكسته ام كه مي نگرم مي بينم خاليست ،آهي از ته دل دل مي كشم و گرسنه از مهر و محبت سر بر بالين ميگذارم.فردائي ديگر،اين بار تصميم ميگيرم شهر به شهر،كوچه به كوچه و در به در بگردم تا شايد كاسه سفالينم به سكه مهري از مهرباني به صدا در آيد.اما خيالي عبث و فكري بس خام كه كسي چنان اويي بيابم و كاسه نيازم را لبريز از عشقش كند.
    دوباره شب و خواب و كابوس و وحشت بودن اما چيزي نيافتن.فردا مي شود نور آفتاب چشمانم را نوازش مي دهد،چشمانم را باز مي كنم،در دلم غلغله اي هست و دلشوره اي شيرين.صداي در را مي شنوم،گوشهايم را تيز ميكنم،آري درست است صداي در است ،هراسان و دست وپا گم كرده بسوي در ميدوم و در را با دستاني لرزان باز مي كنم و مي بينم ،آري پرنده ايي ،پرستويي بال مهربانش را به در مي كوبدو مي گويد:از كوچه باران آمده ام از سوي مهرباني،بالهايش را دراز مي كند و مي گويد بالهايم را بگير،باورم نمي شود و با تعجب و بهت به آن پرنده نگاه مي كنم .اما دوباره بالهايش را نزديكتر مي آورد و مي گويد:ميدانم باور نداري اما دستت را به من بده.مگر مي شود باور نكرد او خودش بود،مهربانم.دستان لرزانم از التهاب عشق را پيش بردم ،دستم را گرفت و بر دست ديگرم شاخه گلي از انتظار گل نرگس را نهاد ،دلم لحظه اي آرام مي گيريد ،حلاوت دوست داشتن را لختي چشيدم.چند لحظه آرامش ،چند لحظه پر بودن ظرف نياز اما نمي دانم اين چند لحظه چگونه گذشت و سرم را كه بر مي گردانم مي بينم در بسته است و كسي نيست و تنها ماندگاري كه از آن لحظه برايم مانده بود گل انتظارش بود.


  6. #666
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    درك تنهايي و دلتنگي ام
    يك دنيا صبر مي خواست و مهر
    و تو چه با سخاوت هر دو را در برداشتي

    اي معني سبز تمام كلام ناگفته ام
    تو را تا هنگام كه نفسي در كنج سينه باشد
    با همه وجود و با دستان خاليم
    به خاطر خواهم داشت ...

    آسمان هم مهرباني نگاهت را وام گرفته
    در ترنم باران و نم اشكت چه پاكي نهاده
    اما ديدگان اين هميشه غصه دار باران چشمان تو را هرگز تاب ندارد
    پس با دستانت مهرباني زدودن اشكها را برايم به ضيافت بخوان
    تا بگويم با اين لبهاي ترك خورده از عطش عشق
    تو را تا آن هنگام كه جاني در بدن باشد
    به خاطر خواهم داشت...

  7. #667
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    مي نويسم..
    همه اين بي نوشتن ها را..
    مي نويسم همه دردها را..
    مي نويسم... براي تو..
    مي نويسم. تمام آن لحظاتي را كه بي تو سر كردم.. بي تو ميرفتم.. تنها و براي تو..
    مي نويسم.. همان طور كه بخواهي.. همانطور كه تو بخواني..چون تو خود خواستي كه حرفهايم را با تو قسمت كنم..
    مي نويسم.. از همه روزهاي دلتنگي .. از همه روزهاي بي كسي.. از همه روزهاي كه حتي سلامي نبود...حتي احوالپرسي مختصري.. كه من به همه اينها راضي بودم
    مي نويسم برايت ... چه باشي.. چه نباشي..چه بخواني.. چه نخواني.. من فقط مي نويسم . تمام سفيدها را برايت سياه مي كنم..

    تمام نقطه ها را به سر خط مي برم و برايت مي نويسم..
    مي نويسم.. فقط براي تو مي نويسم..من شب هنگام زير پتوي چارخانه صورتي ام مي خزم چشم ها را می بندم تاتو راپيدا کنم
    تو همين حوالي هستي چه فکرت ته خط باشد چه يک نقطه تومهمان رويای شبانه منی
    براي نقطه پايان تنهايي تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم..

    اگر باد بودم مي وزيدم
    اگر ابر بودم مي باريدم
    اگر مهر بودم مي تابيدم
    اگر خدا بودم مي آفريدم ، تا بداني دوستت دارم
    اگر ابر بودي به انتظار اشكت مي نشستم
    ا گر مهر بودي در پرتوات خود را گرم ميكردم
    اگر باد بودي چون برگ خزان خود را بدستت مي سپردم
    اگر خدا بودي به تو ايمان مي آوردم ، تا بداني دوستت دارم
    اگر هيچ بودي از تو ابر سپيدي مي ساختم
    از تو خورشيد با شكوهي بوجود مي آوردم
    تو را نسيم ملايمي ميكردم
    از تو خدايي بزرگ مي ساختم
    تا بداني كه فقط تو را دوست دارم

  8. #668
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دیشب ، که با من سخن می گفتی ،ناگاه از تو رنجیده خاطر شدم،
    و آنگاه آزرده ،بی آنکه دیگر سخنی با تو بگویم،

    به کنجی رفتم و نگاه خیسم را از تو پنهان کردم.
    به تنهایی ام پناه بردم ، تا بار دیگر بی پناهی را تجربه کنم،
    در درون خود بشکنم و بار دیگر رنجهایم را با خودم قسمت کنم،
    تو ، اما ، سرت را پایین انداخته بودی ،
    ولی نگاهم و سنگینی آن را احساس کردی،
    به من نگاه کردی ،
    احساس کردم ناگهان چیزی در وجودت فرو ریخت،
    و تو باز هم نگاهم کردی.
    نگاه اشک آلودم ، به مانند نسیمی،
    احساساتت را به تلاطم درآورد،
    و تو را در دریای غم غوطه ور کرد.
    به طرفم آمدی ،
    و دستانم را ، با دستان مهربانت ،
    که بارها و بارها ،با آن باران عشق و محبت نثارم کرده بودی،گرفتی.
    لبخند تلخی که بر لبانم نشسته بود ، وجودت را لرزاند،
    چرا که نشان از غرور شکسته ام داشت ،
    و تو بی طاقت گریستی.
    ناگاه ، دستهایم را ، به سوی لبهایت بردی...
    آه ، چه بی موقع از خواب برخاستم!

  9. #669
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    کاش کاشي هاي کاشانه ي دلم از احساس نبود!‏
    تا اين گونه با لرزه ي صدايت و پس لرزه ي يک دانه بلور در نگاهت، ‏
    ديوارهايش فرو نمي ريخت و مرا در زير آواري از ترديد مدفون نمي ساخت!‏
    شانه هاي نحيفت کجا طاقت وسعت اندوه تنهايي مرا دارد؟!‏
    تا پناه ريشه هاي غم، ساقه هاي غربتم و برگ هاي غريبيم باشد.‏
    کجا توان آن دارد که سايبان آفتاب بي فروغ غروبگاه چشمانم باشد،
    که مدفن اشک هايم باشد.‏
    آرام جان:‏
    کجاي آن کوچه ي کوتاه به انتظارم بودي؟
    بنگر چه ساده چراغش را خاموش کردند و راه را تاريک!‏
    راه رسيدن نبود، خيالستاني بود که مرا راه بدان ندادند؛
    و آن دشتستان خيال غزال، کويرستاني بود که مرا آب در آن ندادند.‏
    افسوس، افسون سرنوشت، مرا اسير افسانه ي عاشقانه ي روزگار ساخت؛
    وگرنه نگين وجودم را بي هيچ چشمداشتي تقديمت مي کردم
    تا درخشش سکوت سروده هايت دوچندان شود!

  10. #670
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    گاهي كه دلم
    به اندازه ي تمام غروبها مي گيرد

    چشمهايم را فراموش مي كنم
    اما دريغ كه گريه ي دستانم نيز مرا به تو نمي رساند
    من از تراكم سياه ابرها مي ترسم و هيچ كس
    مهربانتر از گنجشكهاي كوچك كوچه هاي كودكي ام نيست
    و كسي دلهره هاي بزرگ قلب كوچكم را نمي شناسد
    و يا كابوسهاي شبانه ام را نمي داند
    با اين همه ، نازنين ، اين تمام واقعه نيست
    از دل هر كوه كوره راهي مي گذرد
    و هر اقيانوس به ساحلي مي رسد
    و شبي نيست كه طلوع سپيده اي در پايانش نباشد
    از چهل فصل دست كم يكي كه بهار است
    من هنــوز تورا دارم.

صفحه 67 از 555 نخستنخست ... 174748495051525354555657585960616263646566676869707172737475767778798081828384858687117167217 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •