صفحه 70 از 555 نخستنخست ... 205051525354555657585960616263646566676869707172737475767778798081828384858687888990120170220 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 691 تا 700 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #691
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    من همانم ....
    همان که سالهاست لحظه هاي سبز کودکي را تجربه مي کند .

    من ؟
    من همانم ....
    همان که سالهاست از لحظه هاي خالي از حضور روشن تو
    مي گويد ، مي خواند ، مي نويسد ... و مي گريد.
    من ؟
    من همانم ....
    همان که سالهاست ديگر به
    کوچه هميشگي ميعادگاه اقاقي و نسترن ،
    کوچه هميشگي چادر سفيد و اسباب بازي ،
    کوچه هميشگي عروسک و آيينه
    و کوچه هميشگي خيس از ترنم باران پا نگذاشته است .
    من ؟
    من همانم ....
    همان که هر گاه باران مي آيد چترش را مي بندد
    و به سادگي يک پرنده خيس از ترنم غزل وار باران
    به کوچه پيچک پوش دلش سر مي زند .
    تو ...
    راستي من براي که دارم از کوچه پيچک پوش دلم مي گويم ؟
    تو کيستي ؟
    همجنسي از تبار باران ؟ يا همنفسي از همين آواره هاي اين شهر بزرگ دود و نان حلال ؟
    تو را مي شناسم .
    آري تو را مي شناسم . شبي خسته ، از همين کوچه مي گذشتي ...
    يادم هست : باران مي آمد و من که مثل هر شب رؤياها ، تنها به ديدار کوچهء بن بست دلم آمده بودم تو را ديدم .
    خسته مي رفتي و من ...
    من نگاهت مي کردم .
    باور کن به سادگي نگاه يک پرنده که از بالاي آسمان به اين زمين و انسانهايش نگريسته باشد... فقط نگاهت مي کردم .
    من مثل هميشه بي چتر ....
    بي سرپناه ....
    مثل تمام پرنده هاي اين شهر بي پرنده ، آواره .....
    تنها مي رفتم .
    مي رفتم تا به دنبال دفتر گمشده در خاطرات کودکي و تصميم کبري که زير همان درخت اقاقي همسايه جا مانده بود ، بگردم .
    مي رفتم تا آنسوي ديوار ، آنسوي همين کوچه پيچک پوش ، آنسوي خاطرات کودکي ، مي رفتم تا آنسوي حضور تو ....
    مي رفتم تا سراغ از نشاني تازه تو بگيرم ....
    نه ! مي رفتم تا خودم را دوباره بيابم ... .
    آخر نمي داني .
    نه ! تو نمي داني که من سالهاست خودم را گم کرده ام .
    تو نمي داني که از آن روزي که بار از اين کوچه خالي از فرياد هاي کودکانه بستي و رفتي من خودم را گم کردم .
    تو نمي داني که ديگر سالهاست فقط به خاطر اين به اين کوچه خالي نمي آيم که مي ترسم خودم را پيدا کنم !
    بگذار از اول دوره کنيم !
    تو از کوچه خالي از اقاقي و پرنده رفتي ....
    و من ديگر هيچ نمي دانم . همين !
    مي ترسم ...
    ميترسم خودم را در گوشه اي از همين کوچه " تنها " پيدا کنم .
    ميترسم خودم را در حال سنگ زدن به تمام پرنده هايي که نيستند ،
    در حال سنگ زدن به اين زندگي مرداب وار ،
    در حال سنگ زدن به شاعراني از تبار ديوانه ها پيدا کنم .
    بگذار راستش را بگويم ...
    مي ترسم خودم را " بدون تو" پيدا کنم .
    حالا دوباره آمده اي که چه ؟
    نگو مرا نشناختي که تو را بهتر از خود مي شناسم .
    دوباره آمده اي که تنها ماندنم را به يادم بياوري ؟
    مي دانم که رفته اي و حالا پس از سالها خسته از تلاطم نگاههاي غريب برگشتي .
    مي دانم که تو هم مثل من طاقت نگاههاي نا آشناترينان با تبار شاعران ديوانه را نداري .
    مي دانم که در تمام اين مدت با تمام رؤياهايم همراه بوده اي اما ....
    اما حالا ديگر دير است .
    دير آمدي اي زود از دست رفته !
    حالا ديگر سالهاست که هر قدر تلاش مي کنم ديگر نمي توانم ديوار پيچک پوش را که با رفتنت ريخت دوباره از نو بسازم .
    خودت ببين !
    حالا ديگر سالهاست که شعرهايم بي قافيه و رديف شده اند .
    حالا تو از من بي قافيه چه مي خواهي ؟!
    دير آمدي اي زود از دست رفته .... دير آمدي .
    حالا ديگر من ....
    من همانم ....
    همان که سالهاي بي تو را تحمل کرد و سالهاي با تو را توان تحمل ندارد!

  2. #692
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    سکوت تلخ مرا گریه های ریز ریز باران تلافی می کند

    التماسی سرد وجودم را
    آتش می افکند
    به حرمت فاصله ها آواز قلبم را به قاصدک ها می سپارم
    چشمانم را می بندم، شاید خیال تو مهمانم شود
    عجب !
    به خیالت
    سراب ذهنم قدم نمی گذارد
    شاید روزی برای همیشه تو را به فاصله ها بخشیدم
    و همچون تو اشک باران را نادیده گرفتم
    همچون تو صدای قلب ها را
    نشنیدم
    تنها به جرم محبت؟؟ !!

  3. #693
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    کاش امشب باران ببارد بارانی که همیشه دلم برایش تنگ می شود
    کاش امشب باران ببارد و روحم را جلا بخشد
    هنوز هم بوی خاک باران خورده مدهوشم می کند مرا می برد تا انتهای رویاها
    کاش زیر باران باشم زیر آسمان بی انتها بدون چتر بدون سرپناه تنهای تنها
    و به آسمان نگاه کنم این آسمان دیدن دارد آسمان هم درد را می گویم
    وقتی به عمق اشک های آن می نگرم دلم آرام می گیرد
    و تازه باورم می شود که هنوز هم باران بیشتر از من اشک می ریزد .
    باران که می بارد همه گریه می کنند گریه ای که هیچ کس آن را نمی بیند ولی بعد از آن همه دلشان باز می شود ،
    باران که می بارد می برد دلها را تا ناکجای روئیاهای عاشقانه،
    کاش امشب باران ببارد با بوی همیشگی اش
    خدا کند که بهشت هم همین بو را داشته باشد،
    کسی می گفت دلیل اینکه خاک نم خورده انسان را مدهوش و سرگردان خویش می کند
    این است که انسان نیز از همان جنس است
    شاید انگار باران به جای همه گریه می کند و راز دل همه را از خدا می خواهد
    و آسمان که آرام می شود همه آرام می شوند،
    ببار ای دلسوز بشر ببار که باریدنت را دوست دارم ،
    ببار که شاید از پس اشک های تو دل انسان آرام گیرد،
    ببار که شاید این همه احساس تو به ما هم احساسی نو هدیه کند ،
    ببار که این ذلال بشوید هر آنچه ذلال نیست ،
    بشوید بدی ها را،
    بشوید غم ها را،
    بشوید نامردمی ها را،
    بشوید زشتی ها را،
    بشوید کینه ها را
    تا شاید از پس آن مانند کودکی که بعد از گریه صورت از پای مادر بر می دارد و آرام می شود
    ما هم آرامشی را دست یابیم که نیست
    که فراموش شده که نمی دانم کی و کجا این بشر جایش گذاشته
    و مدتی است که نیست
    و مدتی است دلم در پی این دلتنگی ها آن را خواب می بیند ،
    ببار که باریدن تو قشنگ است

  4. #694
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    یه هو دلم لرزيد تا حالا اين حس رو نداشتم
    لااقل اين شكليشو تجربه نكرده بودم
    نگاهش كه به نگاهم افتاد خشكم زد
    برق چشماش بدجوري منو گرفت
    يه لحظه يادم رفت چي داشتم مي گفتم
    اصلا ًدلم نمي خواست يادم بياد
    فقط مي خواستم ساكت بشينم و همين جوري نگاش كنم
    من با اون صحبت مي كردم و چشماي اون با من .
    حالا ديگه راحت مي تونستم صداي ضربان قلبمو بشنوم
    نفس تو سينم جمع شده بود
    ولي مي ترسيدم كه نفس بكشم
    مي ترسيدم زمان به نفس من بند باشه
    نمي تونستم چشم از چشماش بردارم
    ولي چه كنم حيا اجازه نمي داد
    و مجبور بودم چند لحظه به چند لحظه سرم و بيارم پايين
    نمي دونم اونم حس منو داشت يا نه
    ولي از قرار معلوم اينطور نبود .
    اون موقع فقط مي خواستم كاري كنم تا اون صحبت كنه
    و من بتونم ازين فرصت استفاده كنم و همين جور زل بزنم به چشماش .
    تو دلم مي گفتم خدايا نكنه تموم بشه .
    شنيده بودم آدم با يه نگاهم مي تونه عاشق بشه
    ولي باور نمي كردم واقعيت داشته باشه .
    بايد مي رفتم و اون هم بي خبر از همه جا
    بدون اينكه بدونه به من چي گذشته
    خداحافظي كردم و رفتم و زير لب تكرار مي كردم خدايا خدايا . .

  5. #695
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    از چه بنویسم؟
    از آسمانی که همیشه در حال عبور است یا از دلی که سوت و کور است؟
    از زمین بنویسم یا از زمان یا از یک نگاه مهربان؟
    از خاطراتی که با تو در باران خیس شد؟
    یا از غزلهایی که هیچ وقت سروده نشد؟
    از چه بنویسم از نامه های که هیچوقت بسویت نفرستادم یا از ترانه های که هرگز برایت نخواندم؟
    از چتری که هرگز زیر آن نایستادیم یا ار بدرودی که هرگز بر زبان نیاوردیم؟
    من عاشق بیابانی هستم که هرگز قسمت نشد با هم در آن قدم بزنیم من دل بسته درختی هستم که فرصت نشد اِسممان را رویش حک کنیم.....
    من منتظر پنجره ای هستم که عطر تو را دو باره بمن نشان دهد....
    نا گزیر اگر قرار باشد بنویسم باید در همه ی سطر های دفترم حضور داشته باشی....زندگي...عشق...سيب....بار ان....

  6. #696
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    چند وقتی است که گم شده ای
    در لابلای تار و پود وجودم
    اصلاً خودم شده ای،دلم،روحم،قلبم،چشمم،دست م...
    خودِ خودِ من شده ای
    با این حال از من دوری
    دورتر از ستاره ای که تو آن شب آشنایی برای طلوع عشقمان نشانه کردی
    واااااااااای چه دست نیافتنی شده ای
    چه دور شده ای از من،چه دور مانده ام من از تو و چه مشتاق ..
    آه چه فاصله ای است بین چشمان من و تو
    چه دور است بوسه هایت از گونه هایم
    وچه سرد است دستانم بی حضور گرمای دستانت
    من عاشق دیروزم ومشتاق امروز و دیوانه ی فردا
    عاشق حرفهای دیروزت و مشتاق دیدن امروزت و دیوانه ی آغوش فردایت
    ای عزیز ترین ، كاش مي شد که دیوانگی فردایت را با تمام وجود حس کنم
    ولی حتي اگرهم نیایی باز هم دیوانه ات خواهم بود
    دیوانه ی نبودنت، دوریت، کمبود حضورت، نداشتن بوسه هایت....
    و شايد دیوانگی نبودنت جنونی کشنده شود برای آغازسفر به نیستی
    و من بمانم و حسرت بوسه ات
    من بمانم و سردی دستانم
    من بمانم و.....

  7. #697
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    انتظار واژه ی غریبی است ...
    واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

    که چه سخت است انتظار
    هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
    خواهم ماند تنها در انتظار تو
    چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
    شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
    می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
    گریان نمی مانم، خندانم!
    برای ورودت ای عشق.
    وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
    نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
    وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
    و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
    تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
    میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
    به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ...


  8. #698
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    انتظار واژه ی غریبی است ...
    واژه ای که روزها یا شایدم ماههاست که با آن خو گرفته ام.

    که چه سخت است انتظار
    هر صبح طلوعی دیگر است بر انتظارهای فرداهای من!
    خواهم ماند تنها در انتظار تو
    چرا نوشتم در برگ تنهاییم برای تو، نمیدانم؟
    شاید روزی بخوانند بر تو، عشق مرا ...
    می دانم روزی خواهی آمد، می دانم ...
    گریان نمی مانم، خندانم!
    برای ورودت ای عشق.
    وقتی که به یادت می افتم، به یاد خاطراتت ...
    نامه هایت را مرور می کنم، یک بار ... نه ... بلکه صد بار
    وجودم را سراسر عشق فرا می گیرد ...
    و اشک شوق بر گونه هایم روانه میشوند ...
    تنها میگویم همیشه در قلب منی تو ...
    میدانم که باز خواهی گشت ... می دانم!
    به یاد لحظات خوش انتظار و تنهایی ..

  9. #699
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    نميشه با تو باشم
    نميشه از تو باشم

    نميشه در کمين بوسه باشم
    نمی خوای در کنارت زنده باشم
    چه سخته دل بريدن
    از عشقت پا کشيدن
    چه سخته بی تو بودن . از تو گفتن
    دلم در انتظاره
    شکيبايی نداره
    همش بی قراره . بی قراره
    می خواد با تو بمونه
    از عشق تو بخونه
    نگه شادی چيه . وفا کدومه ؟
    بگه مال منی تو . عاشقونه
    دلت باور نداره
    دلم طاقت نداره
    از عشقت اين دل ديوونه من
    به هيچ جا راه و چاره ای نداره
    تو عشق اولينی
    تو عشق آخرينی
    واسه من تو عزيزم بهترينی
    تو دستات مهربونه
    چشمات راز شبونه
    لبانت قصه گوی لحظه های عاشقونه
    نرو تا من نميرم
    بمون تا من برای تو بميرم
    بمون پيشم نرو تا اين دقائق
    نشن قربونی انسانی عاشق
    بميرن در کنارم . ای شقايق !!!



  10. #700
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    بنام آنكه شوق زيستنم داد

    عاشق شديم و عشق را آموختيم ...
    من در گوشه اي از اين جهان پر هياهو ... و تو در گوشه اي ديگر ...
    و شايد فاصله مان بيش از چند ثانيه نبود ...
    و شايد هم در كنار هم بوديم ... اما ... نمي ديديم ... نمي شنيديم ... درك نمي كرديم ...
    شايد هنوز نوپا بوديم و به تكيه گاهي نيازمند بوديم ...
    من آن تكيه گاه را نيافتم و ... تو تكيه گاه ديگري شدي ...
    من به تنهايي عشق را آموختم ... صداقت را ياد گرفتم ... و به نگاه اعتماد كردم ...
    من به تنهايي ايمان آوردم ... و در تنهايي ام خدا را شناختم ... و از او گله كردم ...
    تو عاشق ديگري شدي و عشق را تجربه كردي ... صادق بودي ... نگاهت پذيراي نگاههاي عاشقانه او بود ...
    تنهايي را درك نمي كردي ... و خدا را در شبهاي راز و نيازتان يافتي ... و او را شكر كردي ...
    حالا من عاشقم ... با عشقم صادقم ... و ديگر گول نگاه را نخواهم خورد ...
    ديگر در خلوت هاي شبانه ام تنها نيستم ... او با من است ... و تا هنگاميكه با من و همراه من باشد گله اي از او ندارم ...
    اما ... تو ... ديگر عاشق نخواهي شد ... نمي تواني صادق باشي چون عاشق ديگري ماندي ... و نگاههاي معصومانه ات تنها مانده اند ...
    حالا با تنهايي مانوس شده اي ... و ديگر وجود خدا را در لحظاتت احساس نمي كني ... و بخاطر گذشته از اوگله مندي ...
    ديگر دستان سردت ، گرمي نمي خواهد ...
    چشمان زيبايت را به انتظار واداشته اي ...
    و تن خسته و روح افسرده ات را ياوري نيست ...
    شايد گمان مي كني ... او مي آيد ... !!!
    عزيز دلم ...
    بدان هنگامي كه دستانت اسير سردي بادها مي شوند ... دستان گرمي در انتظار يك اشاره از سوي توست ...
    و هنگامي كه چشمان خمارت ( ! ) در انتظار لبخندي گرم و دلنشين اندوهگين است ... چشمهايي نه چندان زيبا بي قرار نگاهت است ...
    بدان وقتي بدنت خسته است ... لبهايي هستند كه با بوسه آتش گرمي را در وجودت شعله ور گردانند ... و
    بدان هنوز فرصت براي عاشق شدن هست ...
    هنوز هستند كساني كه اسير نگاهت شوند ... ديوانه چشمانت ... و شايد محتاج دستانت و نوازش آنها ... و يا ...
    آغوش گرم و مهربانت ... !!!

صفحه 70 از 555 نخستنخست ... 205051525354555657585960616263646566676869707172737475767778798081828384858687888990120170220 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •