میدانم که میآیی...
آغوشت را برایم می گشایی... با سخاوت...
میدانی...
میدانی که نیازم در توست...
تمنایت در اوج هوس رهایم نمیکند...
دستان شفاف از محبت خالصانه ات... مامن اشکهای رانده شده ام...
چشمانت را... چه بگویم...؟
چشمانت در توصیف قلمم نیست... و نمی آوازد موسیقی نرم مخملی اش را...
چه کنم...؟ هیهات کز آن گرمای بی حصار تنت... چه کنم...؟
میدانم...
توان مقاومتم نیست... در برابرت...!
هنگامی که می نوازی ام به خویش...
حلقه ی سرخ چشمانت ز شهوت پر ز اشک... چرا؟
اشک دیده نیست که غیرت است جانم... غیرت و خودخواهی...
که نخواهم جز از برای تو بودن را... و نبینم جز به کام تو قصه ای سرودن را...
میدانی...
عاشقم می مانی... غصه ام می رانی... و طراوتم را کام می گیری...
پس بدان به یادت می زنم این تار زخمی را...
و می نوشم آن جام... کهنه شراب را...
و تنها در کنار رخ ماهت... به فرش می کشانم کوکبان بی سبب مسرور را... بی سبب مغرور را...
آری... باز تنها در کنار قاب عکست...
باز...
میدانی...
توان مقاومتم نیست... در برابرت...!