-
کاربر سایت
رفت ، مثل هميشه اون بود كه مي رفت ... اما اين بار با دفعات پيش فرق داشت . همونجا ايستاده بودم و رفتنش رو نگاه مي كردم ... مي خواستم دنبالش برم و صداش كنم ... اما انگار پاهامو به زمين زنجير كرده بودن ... مغزم كار نمي كرد . هر چي بيشتر فكر مي كردم اونو دورتر از خودم احساس مي كردم . بايد خيلي زود تصميم مي گرفتم برم يا نرم ؟
ديگه دير شده بود ... اون رفته بود ... خسته بودم ! روي نيمكت نشستم و سرمو ميون دستام قايم كردم . آفتاب داغ داغ بود اما من از درون سردم بود ... دلم مي خواست چشمامو ببندم و هرگز باز نكنم ... اما اشكها كه تازه راه خودشونو پيدا كرده بودن اين اجازه رو نمي دادن !
انگار تازه يادم افتاده بود كه چه اتفاقي افتاده ... بي پروا گريه مي كردم و از اطرافم بي خبر بودم ، ديگه هيچي برام مهم نبود ... سنگيني نگاههاي تاسف بار آدمهايي كه از كنارم رد مي شدن آزارم مي داد ... از خودم بدم اومد .. بدون اينكه خواسته باشم ترحم ديگران رو براي خودم خريده بودم ! بلند شدم و مثل هميشه محكم و استوار به طرف ماشينم حركت كردم ... و سعي كردم ديگه بهش فكر نكنم ... باز هم شدم همون آدم گذشته !!!
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن