نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

Hybrid View

پست قبلی پست قبلی   پست بعدی پست بعدی
  1. #1
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    ای کاش مانند پرنده ای بودم که بالهایش را به هرسوی که اراده می کرد حرکت می داد

    و به نقطه بی سرنجام که نمی دانست عاقبت چه خواهد بود سفر می کرد.

    ای کاش در این هوای بارانی دستی از سر دلسوزی بر سرم کشیده می شد.

    یا آغوشی بود که خود رابر روی آن بیندازم.و از ته دل بگریم.

    ای کاش من تنهاترین نبودم.

    ای کاش صدای بغضگرفتم رو آسمان باآن عظمتش می شنید.

    ای کاش هنگام طلوع خورشید آسمان از سر مهر نگاهی به من می انداخت.

    یا هنگامی که آسمان اشکهایش را بر زمین فرو می برد نگاهی بر چشمان منم می انداخت.

    ای کاش می فهمیدی که تنها تر از من دلی در این سرزمین وجود ندارد.

    ای کاش تنهاییم را فقط برای لحظه ای حس می کردی

    و آنگاه قضاوت نا عادلانه ات را می کردی.

    هیچ گاه فکر نمی کردم که سرنجامم این چنین شود.

    ای کاش لحظه ای به چشمانم خیره می شدی.

    تا بغض چشمانم را که سالهاست براتحرفا دارند می خواندی.

    ای کاش اشک های شبانه ی مرا که ازتنهایی و پریشانی می ریزد.می دیدی.

    ولی همیشه هر گاه به چشمانت چشم دوختم صورتت را از من برگرداندی.

    حتی نخواستی حرف دلم را از چشمان خستم بخوانی.

    ای کاش روزی که گفتی دستانت را با دستانم پیوند خواهم داد.

    به امروز می اندیشیدی.

    ای کاشوقتیخورشید بر پشت ابر ها قایم می شد و غروب می کرد مرا در آغوشت می گرفتی

    تا سرم را بر روی سینه ات بفشارم و بغضم را بشکنم.

    اما هر گاه خورشیدجای خود را به سیاهی شب می داد.

    دستانم سردم را از دستانت جدا می کردی.

    و مرا با درد های تازه و عقده های دیرینه تنها می گذاشتی.

    و تنها با نگاهی ساده از کناره دلی آشفته که عمریست انتظار آمدنت را می کشد می گذشتی.

    ای کاش جاده ای که با هم در آن قدم می زدیم به پایان نمی رسید.

    ای کاش چشمان منتظر باز هم انتظار ما را می گشیدند.

    اما آنها هم ناامید شدند ودر میان این راه بی انتها ما را تنها گذاشتند.

    ای کاش بر بلندترین نقطه که جایگاه خداست می توانستم بایستم واز ته دل فریاد بزنم.

    فریادی که هیچ گاه صدایش در عالم نپیچیده.

    فریادی سر شار از روزهای خوش آشنایی.

    فریادی سرشار از روزهایغمنگیز تنهایی.

    فریادی سرشار از روزهای بدون تو گذراندن و به آرامی به خواب رفتن.

    فریادی سرشار ازدرد و رنج که عاقبتش جز جدایی هیچ چیز نبود.

    دستان سردم را از دستان پر مهرت بیرون آوردم.

    تا دوباره بتوانی به خوشی های زندگی ات بی اندیشی.

    و زندگی خود را بدون وجوده من که جز مجسمه ای خیره به نقطه ای مبهم نبودم.

    از نخست با خوشیآغاز کند...

    رفتم که با رفتم چشمانت طلوع خورشید را بار دگرببیند...

  2. کاربر روبرو از پست مفید ABOALFAZL سپاس کرده است .


کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •