صفحه 98 از 555 نخستنخست ... 4878798081828384858687888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118148198248 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 971 تا 980 , از مجموع 5547

موضوع: ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  1. #971
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دوست ندارم بببینمت با این و اون
    بشنوم اسمتو حتی از لبای دیگرون
    اخه بازم شنیدم با همه مهربون شدی
    با مني كه عمريه ديوونتم ، نامهربون

    دیگه طاقت ندارم خواب و خیال اون باشی
    با همه دیوونگی هام . . . توی فال اون باشی
    عمريه داد مي زنم مهسا فقط مال منه
    نمیتونم ببینم ماه شبای اون باشی

    ديگه طاقت ندارم ، تو هم منو دوس نداري
    خودتم از همه بيشتر منو تنهام مي ذاري
    میدونم شبی که آروم میمیرم با ارزوت
    سر حتی قبرمم بی اعتنا پا میزاری

    ديگه طاقت ندارم همه تو رو طلب کنن
    از آتيش عشق تو يا بسوزن يا تب كنن
    مگه من مرده باشم تا بذارم چند تا ديگه
    روزشونو به هواي ديدن تو شب كن

    ديگه طاقت ندارم ، دلم يه گوله آتيشه
    توی این دنیا فقط یه گل رز دلخوشیشه
    حق داري ، من ديوونم تو كه گناهي نداري
    نمي توني بسوزي پاي يه عاشق ، هميشه

    ديگه هم تو كار داري ، هم ماجرا طولانيه
    هواي چشم منم ابريه و طوفانيه
    مهسا جون اگر يه وقت حرفي زدم به دل نگير
    اوج ديوونگيا تو بيتاي پايانيه

    مهسا جون اينو بذار تو برگه هاي چكنويس
    نمي گم نخون ، بخونو بعدشم روش بنويس
    اگه خوب نگاه كني ، مي بيني كه مونده رو اون
    رد اشك دو تا چشم عاشق و ابري و خيس

    مهسا جون من و ببخش ، عاشقتم اما بدم
    توي اين دنيا ، فقط ديوونگي رو بلدم
    من مي ميرم واسه هر چي كه بگي ، هر چي بخواي
    به دلت نگير كه اين حرف و يه عالمه زدم

  2. کاربر روبرو از پست مفید ABOALFAZL سپاس کرده است .


  3. #972
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙یادم می آید یکبار از خدا پرسیدم :
    خدای من , تو که سینه ای به این بزرگی دادی به آدم
    تو که از هر چیز خوب دو تا دادی برای تنش
    چرا توی سینه یک دل کاشتی
    و آنطرفش را گذاشتی خالی و سوت کور؟
    خدا تاملی کرد و توی گوشم زمزمه کرد :
    اگر جایی خالی باشد از چیزی , حکمتی دارد
    این خلاء , سینه جا دارد برای دو تا دل قبول
    آفریدمت برای جستجو !!!!
    همه چیز را سر جای خودش گذاشتم دانه به دانه
    یک جای خالی اش را هم تو پر کن
    از هر چه خواستی , خواستی یک دل دیگر , خواستی چیزهای دیگر♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙
    ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙همه مال دنیا را داده ام تا رویای ترا داشته باشم
    مادرم که مرد ؟معصومیتم را با خود برد
    آیا باران امشب خواهد بارید ؟
    ترا به خدا ! محض رضای خدا !
    به من بگوئید کودکی ام کجاست ؟
    آخر در کجا بود که جا گذاشتمش ؟
    فکر کنم آخرین ایستگاه ترن که پیاده شدم
    در شلوغی مترو گمش کردم
    شاید هم از جیب ام زدند
    نمی دانم گناه کسی را نمی توانم بشورم
    ملحفه سپید معصومیتم چرکین شده
    هنچ دستی سپیدش نمی کند .♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙


    ♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙من خواستم که یار تو باشم ، خدا نخواست
    هر لحظه در کنار تو باشم ، خدا نخواست
    می خواستم بهانه ی آرامشت شوم
    هر روز بی قرار تو باشم ، خدا نخواست
    خورشید دستهای مرا خوب حس کنی
    یک عمر نو بهار تو باشم ، خدا نخواست
    حتی مرا اگر که نخواهی کنار خود
    آواره ی دیار تو باشم ، خدا نخواست
    هر شب برای بوسه زدن بر مسیر تو
    شبگرد کوچه سار تو باشم ، خدا نخواست
    گفتم کنار جاده بمانم که بعد تو
    تندیس انتظار تو باشم ، خدا نخواست.♥●•٠·˙بــــهترین اشعارونثـــــــرهای عاشقانه♥●•٠·˙

  4. کاربر روبرو از پست مفید ABOALFAZL سپاس کرده است .


  5. #973
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    نمی دانم چه زمانی می آیی ...

    نمی دانی هر روز که می گذرد چشم انتظاری من بیشتر می شود

    آیا دلت همچون دل من که در پیش توست ، در گروی من است ؟


    آیا در انتظار دیداری آغازین با من هستی؟

    فرصتهای من گذشتند ، اما برای آن ها دلم تنگ نشد

    اما هر لحظه دلم برای تو و آمدنت تنگ می شود

    آیا دل تو هم برای این دلتنگ عاشق تنگ می شود ؟

    نمی دانم چه زمانی می آیی ...

    و مرا از این غربت سردی که وجودم را فرا گرفته رها می سازی
    باز هم نمی دانم ... اما بدان غربت دلم تنها تو را می خواهد و بس!!!


  6. #974
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    آره همش بهونه بود مسأله یار دیگر بود

    دلت هوایی شده بود کارم از کار گذشته بود

    برو با یارت عزیزم ، رها کن این تن منو

    الهی صد ساله بشه عشق قشنگت عزیزم

    اما یه قول بهم بده یارتو تنها نذاری

    که مثل من اسیر بشه آواره از خونه بشه

    ما به هم قولی دادیم که قلبامون جدا نشه

    از تو دل نمی کنم هر چی میشه بذار بشه

    اگه یک روز خواستی گلم یکی رو نفرینش کنی



    ***بگو که مثل من بشه ، آواره از خونه بشه ، زجر جدایی بکشه

  7. #975
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    من نمیدانم فلسفه دوستی ما انسان ها با یکدیگر چسیت؟
    شاید...!
    ما انسان ها با هم دوست می شویم تا یکدیگر را در رسیدن به کمال کمک کنیم.
    با هم دوست می شویم تا طرف مقابل مان را شاد کنیم.
    و خودمان هم نشاط را مزه مزه کنیم.
    دوست می شویم تا تنهایی یکدیگر را فراری دهیم به سمت ابد.
    ما...
    من نمیدانم فلسفه دوستی من و تو چیست؟
    من مدام فقط باید به نبودنت فکر کنم!
    مزه تنهایی گرفته تمام وجودم را!
    دیگر نمیدانم شادی چه طعمی دارد!
    من هر روزم را با تکرار عبارت های تاکیدی و مثبت شروع می کنم.
    یک احساس خوبی در رگ هایم وول می خورد با این کار.
    اما... فقط کافیست به خلا نبودنت فکر کنم.
    دیگر خبری از آن احساس خوشایند نیست که نیست!
    ...
    لطفا فلسفه دوستی بین خودمان را برای من تعریف کن ؟! لطفا!
    تو چه جوری می توانی بدون من زندگی کنی؟!
    تویی که می گفتی " دوستت دارم " .
    تویی که با مهربانیهایت به من خاطرنشان می کردی که برایت ارزش دارم.
    حالا فلسفه این تنهایی و دلتنگی و ... چیست؟
    این فقدان خواسته یا ناخواسته ات را ترجمه کن برایم،شاید خمودگی دست از سرم بردارد.
    من این شهر شلوغ غربت زده را نمی خواهم.
    این پله های روز افزون پیشرفت را دوست ندارم.
    دارم با پرنده ها و درخت ها بیگانه می شوم!
    این بیگانگی بزرگ ترین فاجعه زندگی من است(البته،بعد از فاجعه کوچ کردن تو!).
    کاشکی دیر نشود!
    کاشکی جنون دست از سر نوشته های من بردارد،کاشکی!
    دلم برای سلام های خوش طمعت تنگ شده عزیز روزهای زندگی!
    دلم برایت تنگ شده،عزیزی که به من تکرار جمله " دوستت دارم " را آموختی!
    چرا مرا نجات نمی دهی از این همه دغدغه؟!!!

    می بینی؟! سطر به سطر نوشته هایم لهجه دلتنگی شدید به خود گرفته اند؟!
    راستی این نوشته ها را هنوز هم می خوانی؟!
    اگر پاسخت " آری "ست،کاری بکن که فلسفه دوستی،زیباترین فلسفه زندگیمان بشود!!!

  8. کاربر روبرو از پست مفید ABOALFAZL سپاس کرده است .


  9. #976
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    ای کاش مانند پرنده ای بودم که بالهایش را به هرسوی که اراده می کرد حرکت می داد

    و به نقطه بی سرنجام که نمی دانست عاقبت چه خواهد بود سفر می کرد.

    ای کاش در این هوای بارانی دستی از سر دلسوزی بر سرم کشیده می شد.

    یا آغوشی بود که خود رابر روی آن بیندازم.و از ته دل بگریم.

    ای کاش من تنهاترین نبودم.

    ای کاش صدای بغضگرفتم رو آسمان باآن عظمتش می شنید.

    ای کاش هنگام طلوع خورشید آسمان از سر مهر نگاهی به من می انداخت.

    یا هنگامی که آسمان اشکهایش را بر زمین فرو می برد نگاهی بر چشمان منم می انداخت.

    ای کاش می فهمیدی که تنها تر از من دلی در این سرزمین وجود ندارد.

    ای کاش تنهاییم را فقط برای لحظه ای حس می کردی

    و آنگاه قضاوت نا عادلانه ات را می کردی.

    هیچ گاه فکر نمی کردم که سرنجامم این چنین شود.

    ای کاش لحظه ای به چشمانم خیره می شدی.

    تا بغض چشمانم را که سالهاست براتحرفا دارند می خواندی.

    ای کاش اشک های شبانه ی مرا که ازتنهایی و پریشانی می ریزد.می دیدی.

    ولی همیشه هر گاه به چشمانت چشم دوختم صورتت را از من برگرداندی.

    حتی نخواستی حرف دلم را از چشمان خستم بخوانی.

    ای کاش روزی که گفتی دستانت را با دستانم پیوند خواهم داد.

    به امروز می اندیشیدی.

    ای کاشوقتیخورشید بر پشت ابر ها قایم می شد و غروب می کرد مرا در آغوشت می گرفتی

    تا سرم را بر روی سینه ات بفشارم و بغضم را بشکنم.

    اما هر گاه خورشیدجای خود را به سیاهی شب می داد.

    دستانم سردم را از دستانت جدا می کردی.

    و مرا با درد های تازه و عقده های دیرینه تنها می گذاشتی.

    و تنها با نگاهی ساده از کناره دلی آشفته که عمریست انتظار آمدنت را می کشد می گذشتی.

    ای کاش جاده ای که با هم در آن قدم می زدیم به پایان نمی رسید.

    ای کاش چشمان منتظر باز هم انتظار ما را می گشیدند.

    اما آنها هم ناامید شدند ودر میان این راه بی انتها ما را تنها گذاشتند.

    ای کاش بر بلندترین نقطه که جایگاه خداست می توانستم بایستم واز ته دل فریاد بزنم.

    فریادی که هیچ گاه صدایش در عالم نپیچیده.

    فریادی سر شار از روزهای خوش آشنایی.

    فریادی سرشار از روزهایغمنگیز تنهایی.

    فریادی سرشار از روزهای بدون تو گذراندن و به آرامی به خواب رفتن.

    فریادی سرشار ازدرد و رنج که عاقبتش جز جدایی هیچ چیز نبود.

    دستان سردم را از دستان پر مهرت بیرون آوردم.

    تا دوباره بتوانی به خوشی های زندگی ات بی اندیشی.

    و زندگی خود را بدون وجوده من که جز مجسمه ای خیره به نقطه ای مبهم نبودم.

    از نخست با خوشیآغاز کند...

    رفتم که با رفتم چشمانت طلوع خورشید را بار دگرببیند...

  10. کاربر روبرو از پست مفید ABOALFAZL سپاس کرده است .


  11. #977
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    دست من نيست گاهي وقتا روزم آفتابي نميشه

    حتي با معجزه ي عشق آسمون آبي نميشه

    دست من نيست گاهي وقتا تلخ و بي حوصله مي شم

    بين ما بين من و تو من خودم فاصله مي شم

    دست من نيست...دست من نيست

    يه شبايي باد و بارون ميزنه به برگ و بارم

    اون شبا هواي آشتي حتي با خودم ندارم

    يه روزاي ابر تيره منو ميبره از اينجا

    مي بره اونوره ديروز گم مي شم اون دور دورا

    مي دونم گاهي بلور قلبتو مي شکنه حرفام

    صبر تو به سر رسيده از من و سرگشتگي هام

    با گذشت به من نگاه کن تو که مي بيني چه تنهام

    رو نگردون از من اي خوب اگه بدترين دنيام

    وقتي که دور مي شم از تو اي هواي مهربوني

    غمو تو چشات مي بينم اما اي کاش که بدوني

    من گمشده.....من بد....با همه سرگشتگي هام

    تو را از هميشه بيشتر

    بيشتر از هميشه مي خوام

  12. #978
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    وقتی دلی برای دلی تنگ می شود
    انگار پای عقربه ها لنگ می شود!

    تکراریند پنجره ها و ستاره ها
    خورشید بی درخشش و گل، سنگ می شود

    پیغام آشنا که ندارند بلبلان
    هر ساز و هر ترانه بد آهنگ می شود

    احساس می کنی که زمین بی قواره است!
    انگار هر وجب دو سه فرسنگ می شود!

    باران بدون عاطفه خشکی می آورد
    رنگین کمان یخ زده بی رنگ می شود

    هر کس به جز عزیز دلت یک غریبه است
    وقتی دلت برای دلی تنگ می شود!!!


  13. #979
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض

    تـ ـَنها اشتـباهـ زندگـ ـی مـ ـَن این است


    که نمیدانـ ـِستَم همه مسافرَنـ ـد..



    یـکــ روز میآیند و یـکــ روز میروَنـ ـد..



    تـ ـو هـ ـَم تاَسُـ ـف نَـخور



    انگار تو از هـ ـَمان اوَل آمَدهـ بودی که برویـ ـ



    مــ ـُسافـــِر!


    کـ ـَمی بیشتر کنارَم باشــ



    زیآدیـ ـ ساکـ ِـت شُدهــ ام این روز ها!



    حرفهایَـ ـم نمی دانم چـ ـِرا



    با اشـ ـک بیرون میآیـ ـَند..




    مــ ـُسافـــِر!



    کـ ـَمی بیشتر کنارَم باشــ



    " بـ ـُگذار رنگـ چشمانـ ـِ روشـ ـنـَـت را برای مبآدا جـ ـَمع کـ ـُنَم! "





  14. #980
    کاربر سایت
    تاریخ عضویت
    2011/08/09
    محل سکونت
    ♥بــیرجند♥
    نوشته ها
    6,287
    سپاس ها
    955
    سپاس شده 2,042 در 1,357 پست
    نوشته های وبلاگ
    34

    پیش فرض


    عزراییل به خدا اماده ام بیا
    دارم لباس سفید بر تن
    با اشتیاق در انتظار آمدنت هستم بیا
    ماندن در اینجا را دوست ندارم
    در جایی که حتی
    بود اولین حس مادرم نسبت به وجود من حالت تهوع
    در جایی که
    عشق ، محبت، دوست داشتن ندارد هیچ خواهان
    عزراییل به خدا آماده ام بیا
    نمی دانم چرا در اینجا هستم
    در جایی که می توانستند باشند کسان دیگر
    چیست در انتظار من نمی دانم
    چیست در این پایان مبهم نمی دانم
    چیست در این جهان
    که مدت هاست دل از آن نمی کنم
    میان فرشته ها
    میزنم تو را صدا
    که به خدا اماده ام بیا
    تو که نمی دانی چه می گویم
    تو که نمی بینی چه می کشم
    هر چه کشیدم
    بود سخت تر از غذاب کسان در دوزخ
    جهان شده است برای من دوزخ
    می خواهم سفر کنم
    به جایی که عذاب کشیدن یک بار است و بس
    هر روز
    هر وقت
    همیشه
    در انتظارت خواهم بود
    در انتظار روزی که دیدارم به رویت باز شود
    عزراییل به خدا اماده ام بیا

  15. کاربر روبرو از پست مفید ABOALFAZL سپاس کرده است .


صفحه 98 از 555 نخستنخست ... 4878798081828384858687888990919293949596979899100101102103104105106107108109110111112113114115116117118148198248 ... آخرینآخرین

کلمات کلیدی این موضوع

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •