عشق بيداد منباختن يعني لحظه عشقجان سرزمين يعني يعنيقمار مجنوندر شدنساختنعشق
دل يعنيكلبهوامق و
يعني عذراعشق شدنفرداي يعنيكودك مسجديعني الاقصيعشق منعشق یعنی.آميختن
کاربر سایت
عشق بيداد منباختن يعني لحظه عشقجان سرزمين يعني يعنيقمار مجنوندر شدنساختنعشق
دل يعنيكلبهوامق و
يعني عذراعشق شدنفرداي يعنيكودك مسجديعني الاقصيعشق منعشق یعنی.آميختن
کاربر سایت
صدای زنگ ساعت
خیال حلقه بازوانت را برهم میزند
چشم در تنهایی باز میکنم
و چشمهایم را در حسرت دیدنت
چندباره برهم میفشارم
عطرت در اتاق من پیچیده
نفسهای بریدهام اما
جز تکرار نبودنت چیزی نصیبم نمیکنند
با انگشتهای خیس در هوا مینویسم
دلتنگم... دلتنگم.
کاربر سایت
دوباره رفتن یه دل ...
دلم با عشق تو عاشق ترین شد
تمام لحظه هایم بهترین شد
ولی بی مهریت کار دلم ساخت
دل تنهای من تنهاترین شد
کاربر سایت
ای دل تنها چیه چشم انتظاری ...
چه دردی میکشد قلبم
که بعد از تو ندارم , هیچ کس
دلم لبریز از احساس هست
و دیگر نمیبینم هیچ کس
کاربر سایت
عشق من ...
تو مپندار که از عشق تو دل برگیرم
ترک روی تو کنم دلبر دیگر گیرم
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذری
من کفن پاره کنم عشق تو از سر گیرم
کاربر سایت
با غم بی کسی چه کنم ....
جان غمگین،تن سوزان،دل شیدا دارم
آنچه شایسته عشق است مهیا دارم
سوزدل ، خون جگر ، آتش غم ، درد فراق
چه بلاها که زعشقت من تنها دارم
کاربر سایت
آره با تو هستم !
چقدر دوست داشتم یک نفر از من می پرسید :
چرا نگاه هایت آنقدر غمگین است ؟
چرا لبخندهایت آنقدر تلخ و بیرنگ است ؟
اما افسوس که هیچ ﮐس نبود
همیشه من بودم و تنهایی پر از خاطره
آری با تو هستم !
با تویی که از کنارم گذشتی
و حتی یک بار هم نپرسیدی،
چرا چشمهایم همیشه بارانی است !!
کاربر سایت
کدامین دست ویرانگر درِ خوشبختی ام را بست؟
همیشه فکر می کردم برایت آرزو هستم
همان یک روزنه نوری که داری پیشِ رو هستم
ولی امروز می بینم تمامش خواب بود و بس
خیالِ تشنه از رویا فقط سیراب بود و بس
مسیر چشمهایت را شب ها ناگاه گم کردم
چراغی نیست٬ راهی نه ٬ چگونه بی تو برگردم ؟
کاربر سایت
باز دوباره دلم واست تنگ شد
باز امشب غزلی کنج دلم زندانی است
آسمان شب بی حوصله ام طوفانی است
هیچ ﮐس تلخی لبخند مرا درک نکرد
های های دل دیوانه من پنهانی است
کاربر سایت
عشق ...
در حضور خار ها هم میشود یک یاس بود
در هیاهوی مترسک ها پر از احساس بود
می شود حـتی برای دیــــــــدن پروانه ها
شیشه های مات یک متروکه را الماس بود
کاش میشد ، حرفی از کاش می شد هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود
و یاس بود