غصه هم خواهد رفت ღღღ
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ایی خواهد ماند
لحظه را دریابیم
باور روز برای گذر از شب کافیست ღღღ
مدیر بازنشسته
غصه هم خواهد رفت ღღღ
به حباب نگران لب یک رود قسم
و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت
غصه هم خواهد رفت
آنچنانی که فقط خاطره ایی خواهد ماند
لحظه را دریابیم
باور روز برای گذر از شب کافیست ღღღ
مدیر بازنشسته
حافظ زچشمان قشنگ تو غزل ساخت
هر کس که تو را دید به چشمان تو دل باخت
نقاش عزل تا که به چشمان تو پرداخت
دیوانه شد از طرز نگاهت قلم انداخت
مدیر بازنشسته
حرارت ز آتش روانی ز آب....لطافت زگل گرمی از آفتابز کوه استواری و پایندگی ....ز روح آن چه بخشد به ما زندگیدل انگیزی از طبع شوخ نگار.....شکرریزی از لعل شیرین یارغرض آنچه زیبا وخوب وکش است...به گلزار طبع تو دامن کش است
مدیر بازنشسته
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کزچشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آندم که بی یادتو بنشینم
مدیر بازنشسته
آمدهام که سر نهم عشق تو را به سر برم
ور تو بگوییم که نی نی شکنم شکر برم
آمدهام چو عقل و جان از همه دیدهها نهان
تا سوی جان و دیدگان مشعله نظر برم
آمده که رهزنم بر سر گنج شه زنم
آمدهام که زر برم زر نبرم خبر برم
گر شکند دل مرا جان بدهم به دل شکن
گر ز سرم کله برد من ز میان کمر برم
اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم
اوست گرفته شهر دل من به کجا سفر برم
مدیر بازنشسته
دریایاخصر فلک وکشتی هلال
هستند غرق نعمت حاجی قوام ما....
مدیر بازنشسته
آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
مدیر بازنشسته
گاهی گمان نمیکنی و میشود
گاهی نمیشود که نمیشود
گاهی هزار نکته دعا بی اجابت است
گاهی نخوانده قرعه به نام تو میشود
گاهی گدای شهری و بخت با تو نیست
گاهی تمام شهر گدای تو میشود
مدیر بازنشسته
آمد امّا در نگاهش آن نوازش ها نبود
چشم خواب آلوده اش را ، مستی رویا نبود
نقش عشق و آرزو از چهره ی دل ، شسته بود
عکس شیدایی ، در آن آیینه ی سیما نبود
لب ، همان لب بود ، امّا بوسه اش گرمی نداشت
دل همان دل بود ، امّا مست و بی پروا نبود
در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گرچه روزی هم نشین ، جز با منِ رسوا نبود
در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را ، نشان ، از آتش سودا نبود
دیدم ، آن چشم درخشان را ، ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می خواستم ، پیدا نبود
مدیر بازنشسته
میگن شب هاا فرشته هاااا از آرزوی آدما غصه میگن واسه خدا
خدا کنه همین شبها گفته بشه قصه تو واسه خدا