ما آدما هميشه صداهاي بلندو مي شنويم؛
پررنگهارو مي بينيم
و کارهاي سختو دوست داريم
غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛
بي رنگ مي مونن
و بي صدا مي رن
مدیر بازنشسته
ما آدما هميشه صداهاي بلندو مي شنويم؛
پررنگهارو مي بينيم
و کارهاي سختو دوست داريم
غافل از اينکه خوبها آسون ميان؛
بي رنگ مي مونن
و بي صدا مي رن
مدیر بازنشسته
تویی که فک میکنی به همه چی رسیدی و دیگه چیزی نیست که نداشته باشی....به عقب نگاه کن...............!!!
خیلی دلارو شیکوندی و از رو خیلی چیزا رد شدی...، پس هنوز همه چیز رو نداری !!!!!
کاربر سایت
سکوت نه از بي صداييست.
نفس هست و حرف هم.
ناگفته ها و گفته شده ها.
شنيده ها و نشنيده ها.
سکوت از نبودن بغض نيست.
از بي دردي نيست.
سکوت از عادت نيست.
از روزمرگي و فراموش شدگي.
از خواب و رخوت و بي حوصلگي.
از دلتنگي....
مدیر بازنشسته
کاش به جای جدایی مردن بود چون مردن یک لحظه است و جدایی ذره ذره مردن....
کاربر سایت
حالا كه دست هایت چتر نمی شوند
حالا كه نگاهت ستاره نمی بارد
حالا كه خانه ای برای ما شدن نداریم
از كاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، خیس اشك هایم نشود
کاربر سایت
بیا این روز ها...
حال و روزم را لمس کن..
اینکه هر لحظه ...به سوی خدا ..روزنه ای می یابم..
امیدیست که انکار نشود کرد..
حرف هایم را آغازیست با نام او...
مدیر بازنشسته
گوشـَـتــ را به ـمن بده
مدت هاستــ حرف هايمـ را کنج دلـَمـ نگه داشته امـ
شايد فرصـَتش رسيد
همان فرصت طلايے که من تن بسپارمـ بهآغوش مردانه اَتــ
و يک جا حل شوم در آن همـِ عاشقے
همان فرصت طلايے که سهم چشمانـَـم فقط چشمانـَتــ باشد
و دستانـَتــ گردان در گيسوانـَمـ
اما...فرصتش پيش نيامد
هنوز حرف هايـم کـُنج دلــــَم مانده
و دستهايمــ از تـــــو خاليستــ
گوشـــت را به ـمـن بده
کاربر سایت
من تمنا كردم كه تو با من باشي
تو به من گفتي :
هرگز هرگز!!!
پاسخي سخت و درشت
و مرا غصه اين هرگز كشت!!!
کاربر سایت
تو ميروي و من فقط نگاهت ميکنم
تعجب نکن که چرا گريه نميکنم
بي تو يک عمر فرصت براي گريستن دارم
اما...
براي تماشاي تو همين يک لحظه باقي است...
کاربر سایت
خانهام آتش گرفتهست، آتشي جانسوز.
هر طرف ميسوزد اين آتش،
پردهها و فرشها را، تارشان با پود.
من به هر سو ميدوم گريان،
در لهيب آتش پر دود؛
و زميان خندههايم، تلخ،
و خروش گريهام، ناشاد،
از درون خستهء سوزان،
مي كنم فرياد، اي فرياد! اي فرياد!
خانهام آتش گرفتهست، آتشي بيرحم.
همچنان ميسوزد اين آتش،
نقشهائي را كه من بستم بخون دل،
بر سر و چشم در و ديوار،
در شب رسواي بي ساحل.