-
مدیر بازنشسته
دلم پر است پر از لحظه هاي باراني
پرم ز گريه پر از گريه هاي طولاني
طلسم بغضم ااگر بشكند زدلتنگي
شكسته دل ترم از ابر هاي باراني
بيا به دامنم اي اشك لحظه اي بنشين
مگر غبار دلم را دوباره بنشاني
بيا كه چشم به راهت نشسته اي اشك
بيا كه با تو شبم مي شود چراغاني
شب است و خلوت و تنهايي و تلاطم درد
من وخيال تو و گريه هاي پنهاني
به روي شانه ي دل سر نهاده مي گريم
به ياد چشم تو و آن نگاه پاياني
مرا در آبي چشمان خود رها كردي
چگونه بگذرم از موج هاي طوفاني
به وسعتي كه ندارد كرانه يعني عشق
عبور مي كنم اما به سمت ويراني
بيا كه با سر زلفت به هم گره خورده است
شب سياه من و قصه ي پريشاني
تمام پنجره ها را گشوده ام بر صبح
بيا به خلوتم اي آفتاب روحاني
ميان اين همه گل هاي عشق پرورده
به برگ تازه گل هاي ياس مي ماني
تو آرزوي مني با دلم هم احساسي
چرا براي دل من غزل نمي خواني
-
-
مدیر بازنشسته
در حجم خالی حضورت،
تمام لحظهها را آجری
و از هر آجری ديواری ساختم.
هوايی برای نفسکشيدن نيست
و گامهای زيادی تا فاصله ...
نازدانه من!
اگر حجم ثانيهها امانت دادند، بدان:
به اندازه تمام انتظارها، بیقرارت بودهام ...
-
-
مدیر بازنشسته
چه کسی می داند ؟
چه کسی می داند ؟
شاید امشب شب آخر باشد که مرا می بینی
شاید امشب ،زمان رفته به خواب بر چشم ترم بنشیند
چه کسی می داند؟
شاید اینجا پس این پرده ی شب
یک نفر بیدار است که مرا خواب کند
شاید این فاصله ها ،شاید حرمت این عشق بزرگ
نام ننگین مرا آوازه کند
چه کسی می داند؟
شاید امشب شب آخر باشد ،که مرا می بینی
مگذارم تنها
مگذارم که چنین خسته بمانم در راه
لحظه ای با من باش...
-
-
مدیر بازنشسته
خداحافظ
خداحافظ همین حالا
همین حالا که من تنهام
خداحافظ به شرطی که بفهمی تر شدن چشمام
خداحافظ کمی غمگین
به یاد اون همه تردید
به یاد آسمونی که من رو از چشم تو می دید
اگه گفتم خداحافظ نه اینکه رفتنت سادست
نه اینکه می شه باور کرد دوباره آخر جادست
خداحافظ واسه اینکه نبندی دل به رویاها
بدونی بی تو و با تو همینه رسم این دنیا
خداحافظ همین حالا...
-
-
مدیر بازنشسته
هنوز
دامنه دارد
هنوز هم که هنوز است
درد
دامنه دارد
شروع شاخه ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه خاک
و طعم میوه ممنوع
که تا تنفس سنگ
ادامه خواهد داشت
و درد
هنوز دامنه دارد...
-
-
مدیر بازنشسته
تو شبا با من مي گفتي
توگفتی بايد رها بود
و الا از پا مي افتي
تو گفتي كه دل رو بسپار
به تلاطم زمانه
گوش بده به حرف قلبت
به سكوت عاشقانه
تو گفتي دنيا دو روزه
جائي نيست براي ترديد
-
-
مدیر بازنشسته
طرح چشمان قشنگت در اتاقم نقش بسته
شعر مي گويم به يادت در قفس غمگينو خسته
من چه تنها و غريبم بي تو در درياي هستي
ساحلم شو غرق گشتم بي تو در شبهاي مستي
-
-
مدیر بازنشسته
لحظهها را قدر دان
همدلیها، لذت دیدار را...
خوب میدانم که
یک دو روزی دیگر، فرصتم میمیرد
میرسد وقت سفر؛
بعد از آن هم شاید که نگاه من و تو،
باز در حسرت دیدار بمانند ولی؛
من به این معتقدم:
زندگی یک لحظه است
و همین یک لحظه، مملو از خاطرههاست...
لحظهها را قدر دان...
میرسد وقت سفر
یک دو روزی دیگر...
-
-
مدیر بازنشسته
من سكوتم، تو ترانه! من يه فانوس، تو زبانه!
من نگاه مات ُگنگم، تو نگاهي عاشقانه!
من يه زخمم، تو يه مرهم، من به ندرت، تو دمادم!
من یه باغ گر گرفته! تو مث نزول شبنم!
من و تو دو تا عروسك با چشاي تيله اي!
منو تو زندونی خاطره هاي پيله اي!
من يه عكس پر غبار از يه ترانه ساز لال،
اما تو هنوز مث باور يك قبيله اي!
من پر از شكست تردید، تو شكوه تخت جمشيد!
من شب شب پره مرده، تو مث طلوع خورشيد!
من يه شهر بی پرنده، تو بلیط برنده!
بگو تو حراج چشمات، قیمت ِستاره چنده؟
-
-
مدیر بازنشسته
هیچکی از رفتن من غصه نخورد
هیچکی با موندن من شاد نشد
وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت
بغض هیچ آدمی فریاد نشد
وقتی رفتم کسی غصش نگرفت
وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد
وقتی رفتم نه که بارون نگرفت
هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود
اگه شب میرفتم و خورشید نبود
آسمون خوب میدونم مهتابی بود
چهره هیچ کسی پژمرده نبود
گلا اما همه پژمرده بودن
کسائیکه واسشون مهم بودم
همه شاید یه جوری مرده بودن...
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن