-
مدیر بازنشسته
منتظرت نبودم!
به خوابم آمدی...
قرارمان این نبود
ثانیه ای برای دیدن
بیایی و بروی
نمی دانم چرا ؟ می لرزیدی
می ترسیدی
شال قهوه ای بر گردنت انداختم
دستهایت را ها كشیدم
تا گرم شوی
كاش در حسرت
این ثانیه ها
خواب می ماندم
و تو نمی رفتی...
-
-
مدیر بازنشسته
آنقدر در این کوچه نشستم دیگه نمی تونم
به نشستن ادامه بدهم باید در کوچه های دیگر
بـــرای بدســـت آوردنــــــت ادامه بـــــدهم
ای همه وجـودم برگـرد، دیــگه تا کـی برای
یافـتـنت در ایـــــن کوچـــه ُآن کوچـه بگردم
برای با تو بودن حاضــرم تمـــــام خوشیهای
زندگی ام را از دست بدم فــقــط یــکبار برای
آخــرین بار برگرد تا تـُرا در آغوش بگیرم و با
تمام وجودم دوستت دارم را بر زبانم جاری کنم
-
-
مدیر بازنشسته
صبر کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یا دل ازدیدن تو سیر شود بعدبرو
ای کبوتر به کجا؟ قدر دگر صبر بکن آسمان پای پرت پیر شود بعد برو
نازنینم تو اگر گریه کنی بغض من نیز می شکند
خنده کن عشق زمین گیر شود بعد برو
یک نفر حسرت لبخند تو را میدارد صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
خواب دیدی شبی از راه سوارت آمد باش ای نازنین خواب تو تعبیر شود بعد
-
-
مدیر بازنشسته
برای تو می نویسم که بودنت بهار و نبودنت خزانی سرد است
تویی که تصور حضورت سینه بی رنگ کاغذم را نقش سرخ عشق می زند
در کویر قلبم از تو برای تو می نویسم
ای کاش در طلوع چشمان تو زندگی می کردم
تا مثل باران هر صبح برایت شعری می سرودم
آن گاه زمان را در گوشه ای جا می گذاشتم و به شوق تو اشک می شدم
و بر صورت مه آلودت می لغزیدم
ای کاش باد بودم و همه عصر را در عبور می گذراندم
تا شاید جاده ای دور هنوز بوی خوب پیراهنت
را وقتی از آن می گذشتی در خود داشته باشد
که مرهمی شود برای دلتنگی هایم..
-
-
مدیر بازنشسته
هنوز به ياد غربتت هزار تا شعر تو دلمه
اما نمي خوام بگمش جاشون فقط تو قلبمه
فكر مي كني كه اين روزا، چرا شدم يه بي خيال؟
آخه مي خوام غم تو رو ، رنگ بزنم، رنگ محال
ميخوام ديگه بزرگ بشم از بچگي دست بكشم
مي خوام چشامو باز كنم به روياهام خط بكشم
دلم مي خواد داد بزنم غصه رو از ياد ببرم
وقتي مي پرسن عاشقي؟ بگم نه من مسافرم
مسافر شهر غريب، شهري كه اسمي نداره
اونجا بشم غرق سكوت، جايي كه دل كم نياره...
-
-
مدیر بازنشسته
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام...
-
-
مدیر بازنشسته
گاهی برای شنیدن تو دلم تنگ میشود ....
به جاده نگاه می کنم
و چشمانم پاییزی را به دنیا می بخشد
تو ....
مراقب می شوی
و من ....
به امتحان قلب تو دیر می رسم
-
-
مدیر بازنشسته
پرنده در صدای خوشش رنج و درد و ماتم نیست
پرنده اهل شکوه واهل گلایه و غم نیست
و خوش به حال هوایش
وخوش به حال دلش
و خوش به حال پرنده
که مثل آدم نیست .
-
-
مدیر بازنشسته
در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود
در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود
ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود
دست در دست پرنده بال در بال نسيم ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود
كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود
هرچه بود احساس بود و عشق بود و ياس بود...
-
-
مدیر بازنشسته
بنشسته است غباري ز تو در خاطر من
كه بدين زودي از خاطر من پا نشود
دلم از طبيعت پر ريبت تو سخت گرفت
تا شكايت نكنم از تو دلم وا نشود
-
کلمات کلیدی این موضوع
مجوز های ارسال و ویرایش
- شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
- شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
- شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
- شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
-
مشاهده قوانین
انجمن